English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 
 
 
 

             آرشیو مطالب داستان در هفت‌سنگ


 به قصد رفتن

   

سعید کیایی: تو فردا راهی خواهی شد. تو قرار است فردا همه این مسیر را دوباره بروی، غریبی‌ات بیشتر شده. دست‌هایت سردتر و چشم‌هایت براق‌تر و قدم‌هایت اگرچه هنوز استوار، لرزان‌تر. تو فردا چکار خواهی کرد؟ از سمت دویدن می‌روی یا از سمت خندیدن لب‌هایی که ابستن دوست‌داشتن‌اند؟ ... ادامه

 

 حکایت دو درخت خرما

   

نادر ابراهیمی: پس، بچه‌هایش حق دارند هر مقدار که می‌خواهند، از خرما‌های درختان ما بخورند. حال، می‌ترسم که آنها، مثل هر روز چند خرما بخورند، و پدرشان آنها را بیازارد. ... ادامه

 

 قلب کوچکم را به چه کسی بدهم؟

   

نادر ابراهیمی: من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند. ... ادامه

 

 آن شب که تا سحر

   

نادر ابراهیمی: نادر ابراهیمی: سال‌ها، سال‌ها، و سال‌ها پیش از این، زمانی که هنوز پدران ما و پدران پدران ما به دنیا نیامده بودند، در شهر بّسطام، در میهن ما ایران، دانشمند بزرگی زندگی می‌کرد به نام بایزید بسطامی. ... ادامه

 

 گرگ‌های خانه من

   

مهمان: علی خانمرادی: جلوی در اتاقشان بودم. دسته جارو را بلندتر کردم. دست گذاشتم روی کمرم. زوزه‌های خفیفی در گلوی گرگ می‌پیچید و در آوازهای کودکانه آیدا و بیژن می‌آمیخت. گرگ رفته بود روی میز غذاخوری و پا گذاشته بود توی بشقاب پیازهای خرد شده و به هم ریخته بودشان. ... ادامه

 

 مردی که صورت نداشت

   

مهمان: سوسن جعفری: مرد را روی برانکاردی داخل می‌آورند. سرش و تمام صورت‌ش غرق در خون است. پای چپ‌ش را آتل بسته‌اند و پتوی نیم‌تایی را زیر پایش گذاشته‌اند. دکتر اورژانس و پرستار مردی برای معاینه جلو می‌آیند. پرستار آمبولانس اطلاع می‌دهد که مرد تصادف کرده است. مرد بیهوش است. ... ادامه

 

 می‌فهمی؟ دل بخواهی نیست.

   

مهدی اسماعیل‌نژاد: تلفن بی‌مصرف بود از روزی که دیگر پولی برای پرداختن قبض‌ها در بساط نداشت، یک به یک همه چیز از کار می‌افتاد، یک روز تلفن یک طرفه شد، بعد آب گرم و شوفاژ سرد شد و همان شب گاز دیگر شعله نکشید و تا چند روز بعد شاید خانه سوت و کور و تاریک شود اگر برق را هم قطع می‌کردند. ... ادامه

 

 یک شانس گوسفندی

   

عباس حسین‌نژاد: اصلاً حس بلندشدن ندارم. توی گله ولوله است. ساعت نزدیک به وقت چرای دوم است. چوپان عزیز دارد نی‌اش را کوک می‌کند. صداهای غریبی می‌شنوم. غریزه گوسفندی‌ام به من می‌گوید این، باید صدای دشمن باشد که بعدها فهمیدم اسمش گرگ است. ... ادامه

 

 آدم بزرگ طفلکی

   

مهمان: لیلی مجیدی: بیگانه شده بودی. یک بیگانه ی بزرگ بوگندو! راحت نگاهت به همه چیز عوض شده بود. حالا باید حتی به مغزت فشار می آوردی که اسم آن کارتونی که شب ها پسرک تویش با یک موجود خیالی دایره ای از پنجره ی اتاقش پرواز می کرد، چه بوده.خنگ شده بودی. ای کی یو سان مخت مرده بود. و دیگر هیچ کس از کودکی ها زبانت را نمی فهمید. گالیور بیچاره! ... ادامه

 

 جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

   

مهدی اسماعیل‌نژاد: با پیرمرد نجوا می‌کرد... کوزه چشم حریصان پر نشد/ تا صدف قانع نشد پر در نشد ... مولوی تقدیرگرا بود نه!؟ غذا را آورده بودند و ماهور پر اشتها مشغول شده بود زیر سیگاری داشت کم کم پر می‌شد. ... ادامه

 

 بازیکن شماره‌ی سیزده

   

اشکان نیری: کارلوس دورخیز می‌کنه و با یک ضربه‌ی چیپ که نشونه‌ی اعتمادبنفس و روحیه و تجربه‌ی بالای اونه برزیل رو دو بر یک از آنگولایی که حالا کاملن درهم ریخته و یک یار کمتر از حریف داره جلو می‌ندازه. دقیقه‌ی هشتاد و سه، دو بر یک به سود برزیل. ... ادامه

 

 نیمرخ

   

مهدی اسماعیل‌نژاد: امروز هم بعد از هفت سال باز کنار هم نشسته بوديم روی نيمکت سالن انتظار دادگاه منتظر نوبت پرونده. به روبرو زل زده بود به ديوار سفيدی که ترک خورده بود و چرک از سر و رويش می‌ريخت. نيمرخش همان زيبايی هجده سالگی‌اش را داشت اما ته خنده صورتش ديگر نبود. ... ادامه

 

 یک عاشقانه ناآرام برای سال سگ!

   

عباس حسین‌نژاد: قصد ازدواج داشت. تغییراتی در وضعیت جسمی‌اش دیده‌بود که فرا رسیدن زمان ازدواجش را نوید می‌داد. از این بابت خیلی خوش‌حال بود. ... ادامه

 

 پرچم

   

احسان حسینی: بعضی اوقات بچه ها سر این که چه کسی آن پرچم بزرگ تر را بگیرد، با هم دعوا می کردند و دوباره با تشر حاج ابوالفضل، به راه خود ادامه می دادند. بچه ها با آن لباس های سیاه به جلو می آمدند و هرچه نزدیک تر می شدند، مرا به خاطرات بچگی نزدیک ترم می کردند. ... ادامه

 

 چشم ... جناب ... سروان ...

   

مهمان: لیلا عباسعلیزاده - این داستان رتبه اول بخش آزاد مسابقات ادبی هنری نخل‌های امید را که با موضوعیت بم برگزار شده‌بود کسب کرده‌است. ... ادامه

 

 ماه در گودی چشم‌های گربه

   

مهمان: آتش گرفته بود به پاچه شلوارش و داشت داد می‌کشید و مادر داشت نفرین می‌کرد اما گربه جیغ نمی‌کشید و آنقدر دویده بود که افتاده بود لابه لای برگهای مچاله که خیس نبودند برف نباریده بود آن سال ... ادامه

 

 ظهر تابستان

   

رضا ساکی: گام محکم دیگری برداشت. باد ملایمی می‌آمد. لحظه‌ای گذشت. لحظه دیگری به سرعت گذشت. صدای بلندی از پایه بالابر بلند شد. پسرک از خواب ماسه پرید. ترسیده بود. به سرعت پله‌ها را پایین رفت. ظهر تابستان بود. ... ادامه

 

 از میدان تا میدان

   

اشکان نیری: احمد نشست ولی هنوز از عصبانیت می‌لرزید: «آخه تو که ندیدی تصادفو. زنیکه... اولا اصلا بگو زنو چه به رانندگی؟ بعد زنیکه خودشو عین دلقک درست کرده، ماشین ِ به این قشنگی رو گرفته باهاش عین خر جفتک می‌زنه!» ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش پايانی

   

اشکان نیری: نزدیک‌های صبح بود. پری زیر پنج تا لحاف بزرگ دست و پا می‌زد و با صدای ضعیفی کمک می‌خواست! تا اینکه بالاخره توانست سرش را از گوشه‌ای بیرون بیاورد و نفس بکشد. صورتش کبود شده بود، خیس ِ عرق می‌لرزید و با صدای بلند و سریع نفس می‌کشید. به سختی از جایش بلند شد. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش دهم

   

اشکان نیری: شبی از شب‌ها که پری با شوق و ذوق، زیر ِ لحاف چهل تکه‌اش خوابید، هیچکس و هیچ چیز به خوابش نیامد! به عبارت دیگر اصلا خواب ندید! نه فقط خواب ندید که حتی خیالپردازی‌های خوشگلش هم سراغش نیامدند! فقط سرش به شدت درد می‌کرد، همین! ... ادامه

 

 وسوسه شیطانی

   

مهمان: علی آرام: کمی منمن کردم، بعد سراغ صاحب کیوسک را گرفتم، وقتی فهمیدم یکی دو روز آینده از صاحب کیوسک خبری نیست، دانستم باید با بی‌سیگاری بسازم. خودم را سرزنش کردم چرا زودتر به فکر خریدن توتون نیفتاده بودم ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش نهم

   

اشکان نیری: پری بعدازظهرها که خوابش سبک می شد از صدای آهنگ برنامه‌ی کودک از جا می پرید، سریع و بدون ِ اینکه دست و صورتی بشوید با همان قیافه‌ی خواب آلود ِ همیشگی جلوی تلویزیون می نشست. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش هشتم

   

اشکان نیری: پری ناگهان سرش را بالا آورد، به صورت ِ غمگین ِ شاهزاده نگاه کرد و گفت: «شاهزاده! تو باید از اون قصر فرار کنی. همه‌ی ثروتت رو بذار واسه‌ی همسایه‌های بدجنست و فرار کن. به چه درد می‌خوره پول؟ منم از خونه‌مون فرار می‌کنم. خب؟» ... ادامه

 

 پنج داستان مينيمال

   

عباس حسین‌نژاد: وقتی شنید بزرگترین هنرمند سینمای کشورمرده خیلی خوشحال شد. فردا صبح اول وقت جلوی خانه‌ی سینما حاضر شد در حالی که دفترش را به سینه‌اش می‌فشرد، امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش هفتم

   

اشکان نیری: شاهزاده هربار اسم ِ شهری، دره‌ای، جنگلی، چیزی را می‌گفت و اسب به سرعت ِ برق و باد می‌تاخت و به آنجا می‌بردش. یکی از جاهایی که رفته بود شهر غول‌های بی شاخ و دم بود. چه شهر بامزه‌ای! وقتی او را پشت اسب سرشناس ِ شاهزاده دیدند حتی بدعنق‌ترین غول‌ها هم تحویلش گرفتند و برایش چای و قهوه و میوه و شیرینی آوردند. ... ادامه

 

 من مرد شده‌ام!

   

مهمان: نوبسنده مهمان: ليلی مجيدی - بمیر! زنیکه‌ی .... واسه من هر و کرش می‌گیره وسط کوچه. اونم با کی. با خانوم دکتری که همه می‌شناسن که....اونم با کی... کسی که می‌گه معصوم همکلاسم بوده. خفه شو. هرزه‌. اگه تو آدم بودی تو رو نمی‌نداختن به من! صد دفه گفتم به این بساط من دست نزن! گوشت بدهکار نیست. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش ششم

   

اشکان نیری: دنیای خواب‌ها و کابوس‌های رنگارنگ برای پری حکم شهربازی را برای دیگر بچه‌ها داشت. می‌ترسید، به هیجان می‌آمد، بازی می‌کرد، می‌خندید و اگر او را تا آخر عمر آنجا رها می‌کردند به هیچ وجه خسته نمی‌شد ... ادامه

 

 من، سوپ گوجه و خواستگار!

   

مهمان: یاسمن حقیقی: خوب می‌دونید به نظر من فرق خانوم‌ها و آقایون توی این هم هست یه دختر خانوم خوب...خوب می‌دونید من از آدم‌های هایپر خیلی خوشم میاد به نظرم خیلی مهمه که دختر چه جوری توی رختخواب حاضر می‌شه ... ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش پنجم

   

اشکان نیری: آنها نزدیک ِ نیمه شب به بیشه‌ی پیچ در پیچ و ترسناکی رسیدند که آخرش قصر بزرگ دراکولا قد علم کرده بود. پلنگ صورتی و پری تا نزدیکی‌های صبح توی قصر بزرگ دراکولا به شیطنت پرداختند ... ادامه

 

 عکس دو نفره

   

امیر اسماعیلی: آفتاب با کمک شیشه‌های رنگی کوچک پنجره در کف اتاق رنگین کمان ساخته بود. پیرمرد روی رنگین کمان ساختگی قدم گذاشت. به سراغ گرامافون گوشه‌ی اتاق رفت. صفحه ای از قمر گذاشت. به سمت صندلی برگشت. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش چهارم

   

اشکان نیری: فقط گاهی از گوشه‌ی چشم کاسب‌ها را می‌دید که با هم شوخی می‌کنند و قاه قاه می‌خندند، یا راننده‌هایی که با قیافه‌ی گرفته و عبوس به روبروی خود نگاه می‌کنند و مدام بوق می‌زنند، یا دخترهای همسن و سالش را که پشت سرش بلند بلند حرف می‌زنند و ریز ریز می‌خندند. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش سوم

   

اشکان نیری: ناگهان پری از خواب پرید و روی تختش نشست. زیر لب فحشی به آن موجود بدترکیب داد و خواست دوباره لحاف چهل تکه را روی سرش بکشد که ناگهان در ِ اتاقش باز شد. پدر و مادرش بودند. هر دو سعی می‌کردند خودشان را آرام نشان دهند اما مشخص بود که از داد و فریادهای پری حسابی ترسیده‌اند. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش دوم

   

اشکان نیری: اگر مادر اینطور نبود پری می‌توانست همان اول شب چشم‌هایش را ببندد و زیر لحاف چهل تکه‌اش خانه‌ای درست کند، دنیایی بسازد و حتی قبل از به خواب رفتن، دوست‌هایش را صدا بزند و در آن دنیای هزار برابر خوشگل‌تر از دنیای بیرون با آنها بازی کند. ... ادامه

 

 تاریخ سرّی نوروز

   

اشکان نیری: نمایش میرنوروزی یکی از رسوم پیش از اسلام ایرانیان در نوروز است. مردم فرد ابله یا شوخی را بعنوان شاه یا میرنوروزی انتخاب می کنند و او در این سیزده روز عید نوروز بجای شاه می‌نشیند و عملکرد شاهان و حاکمان زورگو را با اعمال و فرمان های مسخره و خنده آور خود هجو می‌کرد. ... ادامه

 

 سرگذشت پری، دخترک هپروتی - بخش اول

   

اشکان نیری: سال‌ها پیش در آپارتمان ِ بزرگ و شیکی از آپارتمان‌های شمال ِ شهر ِ تهران، دختری سخت خیال باف با چشم‌های همیشه پف‌دار و خواب آلود همراه با پدر و مادرش زندگی می‌کرد. اسم او پری بود ... ادامه

 

 نذری که قبول شد

   

عباس حسین‌نژاد: صدای سوختم سوختم می‌آمد. کاسه را انداخت و دويد به سمت خانه‌ی ليلا. ليلا منتظرش بود. ماجرا را تعريف کرد و ليلا گفت با اين کار مطمئن است که نذر مادرش قبول است ... ادامه

 

 شش داستان مينی‌ماليستی

   

عباس حسین‌نژاد: خیلی جذب طبیعت شده بود. و کتاب‌های زیادی درباره طبیعت‌پرستی خوانده بود و تحت تاثیر همین کتاب‌ها دلش می‌خواست با درخت، گل و پرنده یکی شود. ... ادامه

 

 اينقدر بخند تا بميری

   

مهدی اسماعیل‌نژاد: من از همان روز اولی که نیشم به خنده باز شد مصیبت‌هایم چند صد برابر شد. فکر می‌کنید کی بود کجا بود وقتی اولین بار پقی زدم زیر خنده، حالا نخند کی بخند؟ ... ادامه

 

 نذر پدر

   

مهمان: اون لحظه حس کردم چقدر زیبا شده دیگه اون شکم و بینی بزرگو نمی‌دیدم. اون مهربانی و اطمینانی که تو چشاش بود به من آرامش می‌داد. ... ادامه

 

 وقتی مادربزرگ مرد

   

مهمان: علیرضا دزفولیان: درست نمی‌دانم از کی شروع شد. از کی بود که هر جا می‌نشستم فکر می‌کردم یک نفر پشت سرم ایستاده و می‌خواهد ناگهان به من حمله کند. می‌چرخیدم. ... ادامه

 

 گل‌های آبی و بنفش

   

مهمان: نرگس فتحی: دخترت شیرش را بالا می آورد. ملحفه را برمی‌داری تا بشوریش. با گل‌های آبی و بنفش آن کاری نداری. فقط گل سفید وسط آن را چنگ می‌زنی. گل سفید روی زمینه‌ی مشکی. ... ادامه

 

 بد قدم

   

مهمان: مریم شهباززاده: دخترک زل زد تو آیینه، به هاله سیاهی که دور چشمانش جا خوش کرده بود. انگار دردش را فریاد می‌زد می‌خواست به مادرش بفهماند که با همه فرق دارد ... ادامه

 

 نفهميدى كِى به هوش اومد...

   

مهمان: دست انداختی دور پنجره هاش، چشمت افتاد زمین، سرتو بلند کردی، نور چشاتو زد، عادت نداشتی مستقیم به خورشید نگاه کنی، دلت سقا خونه می‌خواست تا یه کاسه طلایی رو پر آب کنی و زل بزنی به خورشید توش!... ... ادامه

 

 ديوانه دنيای تو

   

مهدی اسماعیل‌نژاد: گوشی تلفن را که می‌گذارم تازه وقتی است که فکر می‌کنم چه گفته ‌ام و بعد ذهنم پر می‌شود از سئوالات فراوان بی‌جواب ... ادامه

 

 نور ذخيره‌ی کوچک - قسمت دوم

   

اشکان نیری: همه چیز از برنامه‌ی تمرین‌ها گرفته تا غذاهای روزانه باید طبق برنامه‌ای که برنامه‌ریز سیرک نوشته بود پیش می‌رفت ... ادامه

 

 تمام قصه همين بود، اشتباهی محض!

   

حمیدرضا حسن‌پور: وارد که شد، دستی به مو و لباس‌های خیسش کشید و نگاهی به اطراف انداخت. هنوز نیامده بود‌. رفت کنار میز همیشگی نشست و از پنجره به بارانی که می‌آمد خیره شد ... ادامه

 

 حتی ساده‌تر از این حرف‌ها

   

عباس حسین‌نژاد: در همین لحظه، درست در همین لحظه که فنجان چای را نزدیک لبهایت آورده‌ای و بخارش دارد نوک بینی‌ات نمناک می‌کند و آب دهانت دارد روی قند تاثیر می‌گذارد به سراغت می‌آید ... ادامه

 

 طفلکی آقا گرگه تنها!

   

اشکان نیری: اینجا که می‌رسید قصه تمام می‌شد و همه‌ی بچه‌ها شادی می‌کردند بی آنکه یک کدام‌شان بپرسند که خب، سر آن گرگ بیچاره چه آمد؟! ... ادامه

 

 نور ذخيره‌ی کوچک

   

اشکان نیری: سال قبل سیرک ملی برای شب‌های تابستان یک تور بزرگ کشوری تدارک دیده بود و برای جلوه و زیبایی بیشتر به تعدادی نور دایره‌ای شکل با رنگ‌های مختلف و شاد نیاز داشت ... ادامه

 

 خانومی

   

مهمان: مهدی قزلی: سلام آمیز سبحان! خسته نباشی. الهی عاقبت به خیر شی. خدا حاج خانومو برات نگه داره كه حاج خانوم مارو نگه داشتی ... ادامه

 

 فرشته

   

مهمان: مهدی قزلی: آن‌ روز اگر به‌ آسمان‌ شیراز نگاه‌ می‌كردی، ابری‌ می‌دیدی‌ ماند یك‌ دختر كه‌ دست‌ فرشته‌ای‌ را گرفته‌ باشد. ولی‌ افسوس‌ كه‌ هیچ‌ كس‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ نكرد ... ... ادامه

 

 گله هزارتايی گرگ

   

عباس حسین‌نژاد: صندلی، قاب، غرق خون بود. سارا چشم‌هایش را همزمان با بستن دفترچه ی یاداشت بست. قاب را برداشتند و رفتند. ... ادامه

 

 خاطره

   

مهمان: پرسید: «اسمت چیه تو دختر؟» دختر تکه‌ی دیگری از پیتزا برداشت و با دهان پر گفت: «اسم خودت چیه؟» ... ادامه

 

 ابراهيم

   

مهمان: علاءالدین کج شد. ابراهیم فریاد زد. کتری آب جوش دمر شد روی اسماعیل. اسماعیل افتاده بود و جیغ می‌زد. ابراهیم هم. ... ادامه

 

 منو ببخشید!

   

اشکان نیری: پسرک از جایش تکان نمی‌خورد، سرش را پایین می‌اندازد، آرام و قاطع می‌گوید: از کارم خیلی پشیمونم. حتی حاضرم تنبیه هم بشم. منو ببخشید! ... ادامه

 

 شير و روباه

   

اسماعیل امینی: همین اضطراب و وحشت از کشته شدن به دست شیر، زندگی را به کام حیوانات بیچاره تلخ کرده بود. ... ادامه

 

 خروس و روباه

   

اسماعیل امینی: خروس حیرت زده به اطراف نگاهی انداخت. آخر او یک بار «به به» گفته بود و به به دوم اصلا شباهتی به صدای او نداشت که تصور کند انعکاس صدای خودش بوده. ... ادامه

 

 بادیه ‌مسی‌های عموجان

   

منوچهر احترامی: شب، مادربزرگ پای مردنگی نشسته بود و زیر نور لامپا، سوراخ جیب كت عموجان را رفو می‌كرد. انگشتش را در سوراخ فرو برد و گفت: «درست به اندازه‌ی سیاهی چشم است.» ... ادامه

 

 قصه شهر بهار

   

سیامک بهرام‌پرور: بغض گلوی مردم شهر را گرفته بود. اما در «شهر بهار» جای امنی برای گریه باقی نمانده بود! «نسیم» از هر منفذی داخل می‌شد. ... ادامه

 

 جيک جيک مستون

   

اسماعیل امینی: مورچه‌ها قول دادند که در زمستان هم غذای کافی برای او تهيه کنند. آنها تازه فهميده بودند که آواز خواندن گنجشک فقط جيک‌جيک مستون نيست و مثل آذوقه جمع کردن، مفيد و لازم است. ... ادامه

 

 آقا برزو و روستای آفتابگير

   

اسماعیل امینی: آقا برزوی عزیز کوله بارش راکه پر از هدیه ها و خوراکی های مردم بود روی دوشش انداخت و با یک دنیا خاطره خوش به سراغ روستای بعدی رفت. ... ادامه

 

 روباه و کلاغ

   

اسماعیل امینی: این را که گفت، روباه آه بلندی کشید و یک عالمه کف سفید از دهانش بیرون زد. ... ادامه

 

 تصميم كبری

   

شکیبا رحمانی: كبری دیگه تصمیم خودش رو گرفته بود. كتاب فارسیش رو برداشت و گذاشت توی كمد و درش رو هم قفل كرد و برای همیشه از كتابش خداحافظی كرد. ... ادامه

 

 حسنک

   

شکیبا رحمانی: قوقولی قوقو... من گرسنه‌ام! حسنك كجایی؟ / قید دوستاش رو هم زده بود / حسنك! میای بریم چوگان بازی كنیم؟ ... ادامه

 

 قصه‌های مدرسه: حسنک کجايی؟

   

اسماعیل امینی: حیوانات از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند، البته بز سیاه و گاو قهوه ای هر کدام یک جفت شاخ خوشگل درآوردند به چه خوبی! حسنک رفت تا بقچه اش را ببندد و برای گشت و گذار عازم دیار غربت بشود. ... ادامه

 

 قصه‌های مدرسه: گرگ و گاو

   

اسماعیل امینی: مریم گفت: اصلا سلامت کو؟ مامانت به تو یاد نداده که به بزرگتر سلام کنی؟ ها؟! گرگ لبخندی زد و گفت: اما مثل این که من از شما بزرگترم‌ها! ... ادامه

 

 قصه‌های مدرسه (مرغابی‌ها و لاک‌پشت)

   

اسماعیل امینی: مرغابی‌ها لاک‌پشت را خورده بودند و موقع پرواز خيال شان راحت بود که دوست سابق‌شان هميشه همراه آن ها خواهد بود و در «دل‌شان» جا دارد، هر جا که بروند. ... ادامه

 

 کلاغ‌ها

   

عباس حسین‌نژاد: قارخان و قارخانم، با دختر زیبای‌شان قارناز، روی درخت چنار پیری توی یک جنگلک تازه تاسیس، در یک لانه‌ی هشتاد سانتی دوخوابه‌ی دوبلکس، زندگی آرامی داشتند. ... ادامه

 

 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir