English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 
 
 
 
 

             آرشیو مطالب جلال سمیعی در هفت‌سنگ


 عشق خاکستری

   

جلال سمیعی: یک منتقد پس از خواندن همین طرح گفته است که این فیلم، نقطه‌ی عطفی در مبارزات خواهد بود؛ اما نگفته است که چه مبارزاتی. ... ادامه

 

 چرا باید خوابگرد را خواند؟

   

جلال سمیعی: خوابگرد مدت‌هاست در نقش یک دفتر شورای حل اختلاف، محل گردهمایی کتک‌کاری‌های اهل قلم است؛ با این یادآوری که معمولا خود پدربزرگ هم از مشت‌های پرتاب شده بی‌نصیب نمی‌ماند. ... ادامه

 

 آرژانتین ...هورا! - از دفتر خاطرات یک دانش‌آموز

   

جلال سمیعی: چه تابستان مزخرفی! با این وضعیت تیم ملی و آن همه موقعیت گل که جلوی آنگولا گل نکرد، خوب معلوم است که نمی‌توانست برود بالا. مکزیک نامرد باخت، ولی بالا رفت. نصرتی می‌گوید دایی با کریمی دعوا کرده، اردوی تیم به هم ریخته. ... ادامه

 

 بغض یا شوق؟

   

جلال سمیعی: هفته‌ی پیش، توی بازارچه‌ی کنار حرم، چشمم خورد به چند مغازه‌ی کنار هم که پر شده بودند از طبل‌ها و زنجیرها و پرچم‌های سبز و مشکی. محرم! اصلا حواسم نبود به آمدن محرم ... ادامه

 

 طنز یعنی خندیدن به همه‌چیز

   

جلال سمیعی: ما از انشای خود نتیجه می‌گیریم که رسانه‌ی ملی، به‌خاطر آمار رویایی مخاطب نود درصدی این سریال، در بسیاری از خط‌قرمزهای موجود در برنامه‌‌های طنز، سهل‌انگاری کرده. باید از مسوولان سازمان صدا و سیما پرسید که چرا قوی‌ترین ابزار عبور از خط قرمزها (طنز) را به چاقویی دولبه برای افزایش سبک‌سری و سهل‌انگاری تاریخی ایرانی‌ها در احترام به فرهنگ‌های قومی تبدیل کرده‌اند؟ ... ادامه

 

 هـ ، مثل حیات!، نگاهی به طنزهای "رویا صدر"، در کتاب "هـ مثل تفاهم"

   

جلال سمیعی: آن‌چه در نگاهی کلی به طنزهای رویا صدر می‌توان یافت، پیش از توجه به ساخت زبانی پرفراز و نشیب متن‌ها و بیش از طنزآوری، "زنانگی" سیالی‌ست که لابه‌لای تمامی نوشته‌های او هست؛ حتی آن‌جا که می‌خواهد از زبان یک نسل سومی، دغدغه‌های این نسل را بگوید، باز به دنیای ذهنی و زبانی یک "دختر" نوجوان پناه می‌برد ... ادامه

 

 آخرین ستون: آخرین حرف حساب - به مناسبت ۱۱ اردی‌بهشت، نخستین سالگرد درگذشت گل‌آقا

   

جلال سمیعی: جوانه‌ی ستون طنز «دو کلمه حرف حساب» سبز و امیدوار لابه‌لای صفحات بزرگ و شلوغ از ترافیک اخبار جنگ روزنامه‌ی اطلاعات سال ۱۳۶۳ برآمد و بالید. ... ادامه

 

 موضوع انشا: تعطیلات عید را چگونه گذراندید؟

   

جلال سمیعی: بهار سرسبز خیلی می‌شکفد آدم را و همینطوری هم آدم را شاداب می‌کند. و ما همیشه باید خدا را شکر کنیم که به ما این همه نعمتهای خوب و خرّم داده است. و خدای مهربان بهار را آفرید و نوروز را خیلی خوب شد که آفرید. این چند هفته تعطیلی به من و خانواده‌ام خیلی خوش گذشت. ... ادامه

 

 یادداشت‌های یک کارگردان

   

جلال سمیعی: با حسام درباره‌ی انتخاب بازیگرها صحبت کردم؛ می‌گفت داستان فیلمت را یک کمی اگر از این شادی بالیوودی دربیاوری، نقدهای چهار تا نشریه‌ی اسم‌و‌رسم‌دار را هم داری برای پشتیبانی گیشه؛ گفتم که خیلی برای این‌جور نشریه‌ها تره خرد نمی‌کنم؛ فضا آن‌قدر مسموم هست که آدم بفهمد نباید خودش را بیندازد زیر دست و پای منتقدهای جویای نام! ... ادامه

 

 وقتی که بچه‌تر بودم!

   

جلال سمیعی: سال‌ها پیش، وقتی که بچه‌تر (!) بودم، نخستین نشانه‌های عید در ذهنم شکوفه‌های عجولی بودند که از سر و کول درخت‌های سر کوچه‌مان بالا می‌رفتند؛ و بعد، خانه‌تکانی اجباری همیشگی که بیشتر مایه‌ی نفرین کردن در حق بهار بود، تا پیام‌آور شادی! ... ادامه

 

 دماغ عمل نکرده !

   

مهمان: کار مشترکی از: مهدی استاداحمد، جلال سمیعی، نادر ختایی، آرمین سنقری ... ادامه

 

 فشار به يكی دو چيز آدم!

   

جلال سمیعی: هفت‌سنگ برای من ورود حساب‌شده‌ای به دنیای نیمه مجازی - نیمه واقعی اینترنت بود؛ تجربیات من، خصوصا مصاحبه‌ها و حضور در برنامه‌های مختلف وبلاگستان همواره برایم ارزشمند بوده‌اند ... ادامه

 

 ثبت نام

   

جلال سمیعی: کامران عزیزم سلام. هنوز جواب نامه تو نرسیده است و اما به قول ننه جان به جهنم. چون من خیلی دوست دارم برای تو نامه بنویسم از اینجا ... ادامه

 

 نطق پيش از دستور

   

جلال سمیعی: ناطق آنگاه افزود: اگرچه بر همه‌ی برادران ـ و بلکه در شرایط حساس کنونی، خواهران ِ ـ مسوول، بالاخص براداران عزیز نماینده در تمامی فراکسیون‌ها، واجب است که به مناسبت زلزله‌ی فرخنده‌ی اخیر، که بحمدالله فقط جان حدود چهل هزار نفر از عزیزان ما را در بم گرفت، اختلافات سیاسی را کنار گذارده، روی هم و بم را با رعایت موازین شرعی ببوسند و زیر پرچم رافت و مودت اسلامی همگان در بازسازی بم بکوشند. ... ادامه

 

 سيب‌زمينی عزيز!

   

جلال سمیعی: چند روز پیش از شروع نمایشگاه، سیب‌زمینی‌ها زودتر از همه ـ زودتر از کتاب‌خوان‌ها و کتاب‌فروش‌ها و کتاب‌خورها ـ خود را به آن‌جا می‌رسانند؛ در بهترین و مناسب‌ترین نقاط استراتژیک مستقر می‌شوند تا خالصانه و متواضعانه پذیرای سیل مشتاقان کتاب و سیب‌زمینی باشند. ... ادامه

 

 دسته‌گلی برای گل‌آقا

   

جلال سمیعی: پدربزرگ رفت؛ ماه‌ها بود که از چنین روزی هراس داشتم و همیشه گوش‌به‌زنگ دوستان بودم برای یافتن خبری تازه ازو. شب عید بود که بیمارستان مرخصش کرد و گفتم لابد به خیر گذشته ... تا پریروزها که آرمین گفت حال و روزش خوش نیست باز؛ حمید دیروز خبر آورد که ممنوع‌الملاقات است توی بیمارستان ... . ... ادامه

 

 تولد يك نشريه

   

جلال سمیعی: مدیرمسوول پشت خط بود، تا شروع دور جدیدی از هم‌کاری فرهنگی‌اش با آقای فرهنگ را صمیمانه تبریک بگوید ... ادامه

 

 مدنيت در مترو

   

جلال سمیعی: نیم ساعت بعد،‌ او که مقاله‌اش را با جمله‌ای تکان دهنده به پایان رسانده بود، دستی به موهایش کشید؛ چند لحظه از بوی خوش عطر مچ دستش لذت برد و آرام و متین، در حالی که به زیبایی‌های یک صبح بهاری می‌اندیشید، از پله‌های سکو بالا رفت. ... ادامه

 

 این نامه را بخوان

   

جلال سمیعی: خسته نباشید. صبح زود که تشریف بردید سر کار، تا به قول خودتان آخرین روز اضافه کاری لعنتی‌تان در ۲۹ اسفند را بتوانید به فرجام برسانید، تا پشت سرتان آمدم که مطالبی را به شما بگویم، صدای کوبیدن در مثل آوار روی سرم خراب شد ... ادامه

 

 رام کردن زن سرکش

   

جلال سمیعی: همسرم، فخری، در دانشکده هم دوره‌ای ام بود و طبیعی ست که ما به شکلی کاملا طبیعی، عاشق هم شدیم و ازدواجی طبیعی داشتیم و دست تقدیر، چنین پسری در دامان مان نهاده ... ادامه

 

 آقای ناظم، آقای مدير

   

جلال سمیعی: زنگ که خورد، آقای ناظم به صلاح‌دید و دستور آقای مدیر، همه‌ی بچه‌هایی را هم که دیر به مراسم صبح‌گاه رسیده بودند روانه‌ی صف‌های نامنظم دانش‌آموزان کرد ... ادامه

 

 در ستايش دلقک

   

جلال سمیعی: جهان داستانی هاینریش بــ‏ُـل را شاید بتوان در یک عبارت خلاصه کرد: دفاع از گم‌شده‌ای عزیز به نام شرافت انسان! بی‌شک، محور اصلی و زمینه‌ی آشکار قصه‌های پرتعداد او، خود انسان است ... ادامه

 

 خراب كردم ...

   

جلال سمیعی: نشان به آن نشان، که بابا غروب که داشت سرم غر می‌زد، چند بار گفت لعنتی. تف به این روزگار لعنتی! ... ادامه

 

 صلح با نوبل

   

جلال سمیعی: روی سکوی مترو که آمدند، دختر سعی کرد با یک صندلی فاصله از پدر بنشیند. پدر هم هیچ نگفت تا مثل همیشه درست تربیتش کرده باشد ... ادامه

 

 در ستایش زلزله

   

جلال سمیعی: نمی‌دانم این روزها، آیا از طریق تلویزیون اخبار مربوط به شاه‌کارتان را دنبال می‌فرمایید، یا اینترنت؟ منابع خبری شما هم آیا آن‌هایی‌اند که هول هول به بم رفته‌اند و آرام آرام و با بدبختی بازگشته‌اند، یا خودتان با پس‌لرزه‌ها سری به بم زده‌اید؟ ... ادامه

 

 فانوس

   

جلال سمیعی: مش حسین لقمه‌ی بزرگ نان تازه و پنیر را، به ضرب و زور چای داغ پایین داد؛ سوختن دهانش را سعی کرد نشان ندهد ـ ولی صورتش گل انداخت ... ادامه

 

 حاجی گم شده

   

جلال سمیعی: همیشه همین عادت سیاه‌تان را داشته‌اید ... پارسال هم خوب یادم هست پشت سر زری ـ دختر اقدس‌ خانم این‌ها ـ چه مزخرفاتی که درنیاوردید ... ادامه

 

 شفاف سازی

   

جلال سمیعی: با سلام. با هدف شفاف‌سازی هر چه بیش‌تر، متن بازجویی از متهم، عینا پیوست می‌گردد ... ادامه

 

 از دفتر خاطرات يک استاد دانش‌گاه

   

جلال سمیعی: وضعیت زیاد خوب نیست. باید به آقا تقی بسپرم چند جلد کتاب تازه برایم بگیرد. می‌گفت حاج‌آقا زیاد درباره‌ی کتاب‌ها سخت‌گیری نمی‌کند ... ادامه

 

 معصوميت مزخرف!

   

جلال سمیعی: هفت‌سنگ ... نشریه‌ای که به همان اندازه که دوست داشتنی ست، برایم دق و ماتم هم داشته! ... ادامه

 

 یک فقره مرگ فوری و بی دردسر

   

جلال سمیعی: سلام ما را به خدا برسانید. به امید دیدار در صحرای محشر. ... ادامه

 

 انتخابات

   

جلال سمیعی: جعفر، پسرک شانزده ساله‌ی غلام، با موهایی تراشیده شده از ته و پاهای لاغر و دراز، سرش را بیش تر از معمول بالا کشید ... ادامه

 

 توفیق، هنوز هم توقیف است ...

   

جلال سمیعی: نگاهی به نشریات طنز قدیمی ایران ... ادامه

 

 خدا - نان - تنباکو

   

جلال سمیعی: خودش بود؛ بازجوی سابقش! خنده‌ای زد و پول چایش را انداخت توی کاسه‌ی جلوی میز و با لبخندی معنادار و ترس‌آور از قهوه‌خانه بیرون زد. ... ادامه

 

 ميخچه‌ها

   

جلال سمیعی: همین دیروز معاون وزیر فرهنگ با یک حکم ریاست آمد و التماس دعا داشت که بشوم رییس دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه اصلی پایتخت ... ادامه

 

 ژنرال

   

جلال سمیعی: برای همه عادی شده بود این رفتارها و فریادها؛ مگر برای چند نفری که گویا عادت‌شان بود پچ‌پچی کنند و خنده‌ی مرموزی ـ انگار که وظیفه‌شان است. ... ادامه

 

 دغدغه‌های بزرگ

   

جلال سمیعی: هروقت حس می‌کرد که بشر به تغییر و تحولی عمیق نیاز دارد، اصلا با خودش و ارزش‌های اصیل بشری رودربایستی نداشت. ... ادامه

 

 سـفـر

   

جلال سمیعی: آقای بابا كه آمد تو، كُتش را درنیاورده، لبخند مرموز دندان‌نمایی بر لب داشت و توی دستش یك پاكت، كه هرچه بود، پول و عیدی نبود. ... ادامه

 

 پیری بزرگترین دستاورد زندگی من است! - گفتگو با منوچهر احترامی

   

جلال سمیعی: قصه‌ی «حسنی نگو یه دسته‌گل» را لابد همه‌تان شنیده‌اید؛ این قصه را احترامی اوایل دهه‌ی شصت نوشته. حدود 45 سال نوشتن و خواندن، ثمره‌ای آن‌قدر قوی داشته كه «كیومرث صابری» ( گل‌آقا ) می‌گوید به نثر و شعر او رشك می‌برم؛ ابوالفضل زرویی نصر‌آباد، قصاید او را به قوت قصاید كلاسیک ایران می‌داند و طنزش را از بهترین و ماندگارترین نوشته‌ها. ... ادامه

 

 نوروز

   

جلال سمیعی: عیدت مبارک باشد. از آن ماهی‌ها بخر که دور گردنشان خط سیاه دارد، تا مثل مال من بشود. ... ادامه

 

 مي‌توانم گريه هم بکنم؟!

   

جلال سمیعی: شاید این امیر دیگری بود که نوحه می‌خواند! صورت امیر دیگری سرخ شده بود و امیر دیگری بر سر و روی خود می‌زد! اما .... امیر دیگری در کار نبود! ... ادامه

 

 دغدغه‌های ژنرال

   

جلال سمیعی: درست ساعت یازده و پنجاه و سه دقیقه‌ی شب بود ، که به ژنرال خبر دادند انقلاب پیروز شده است. ژنرال حالا پیروز، از شنیدن خبر آن‌قدر ذوق‌زده شده بود که دود سیگارش را - که همیشه سعی می‌کرد حلقوی... ... ادامه

 

 ما آدم مهمی هستیم

   

جلال سمیعی: می‌رویم تا مملکت‌تان به گند بکشد ... نبودن ما را که حس کردند، خودشان به التماس می‌افتند ... ... ادامه

 

 سلام حسن جان!

   

جلال سمیعی: حسن جان، سلام. امیدوارم که حالت خوب باشد و امتحان نداشته باشی. نمی‌دانم تو الان تمام شده‌ای یا هنوز امتحان داری؟ ولی خدا کند که نداشته باشی. ... ادامه

 

 منتغلی

   

جلال سمیعی: خوب دیگر حسن جان. الان ننه‌م می‌آید سراغم می‌گوید چرا نرفته‌ای هنوز نان بگیری ... هر چه زودتر بلند شو بیا این‌جا. با ننه‌ت بیا که با ننه‌م بروند روضه. من و تو هم کلی صفا کنیم برویم عکس‌بازهای ادعا را حالشان را بگیریم. ... ادامه

 

 عرعرهای خالصانه

   

جلال سمیعی: چند روز بعد، شهردار که جاده‌ی حالا اسفالت شده را افتتاح کرد، اهالی دهکده را جمع کرد تا جشن بگیرند و به ثمر رسیدن تلاش‌های عاقلانه و خالصانه‌ی خود را ببینند. ... ادامه

 

 اتوبيوگرافی يک عدد روشنفکر

   

جلال سمیعی: آمد و تا خودش نگفت، کسی نشناختش؛ خودش آمد و سلام کرد، و اگر نه کسی نمی‌دانست این آدم جدید، خود طرف است. ... ادامه

 

 چطوری يه دوست خوب پيدا کنيم واسه‌ی يه عمر زندگی؟ - بخش سوم

   

جلال سمیعی: جنازه‌ات را برمی‌دارند؛ آن طرف، یک نفر می‌دود که به کلاس کنکورش برسد؛ طرف، بی‌خبر از آن طرف خیابان، تاکسی می‌گیرد و می‌رود؛ راننده‌ی موتور دارد قسم می‌خورد که موبایلش زنگ می‌زند. ... ادامه

 

 چطوری يه دوست خوب پيدا کنيم واسه‌ی يه عمر زندگی؟ - بخش دوم

   

جلال سمیعی: سه ماه از آشنایی شما می‌گذرد؛ در این مدت، تو و طرف با هم بحث‌های عمیق تئوریک داشته‌اید، مسایل فلسفی و اساسی جامعه و دانشگاه را طرح و با هم حل کرده‌اید؛ دعواهای روشنفکرانه داشته‌اید و آخر سر با صدور بیانبه با هم آشتی کرده‌اید. ... ادامه

 

 چطوری یه دوست خوب پیدا کنیم واسه‌ی یه عمر زندگی؟

   

جلال سمیعی: این رساله، سعی در آن دارد که جوانان - به ویژه دانشجویان - را در راه‌های دشوار زندگی هدایت کند، تا به وصال «طرف» برسند؛ باشد که این خدمت، کمکی باشد به همه‌ی بشریت‌ِ عاشق‌پیشه؛ پیشاپیش این رساله تقدیم می‌گردد به «الف.ق» - دختر قصاب محله - که با شوهرکردن به آن پیرمردک سبیلوی بی‌سواد خرپول، حال ما را گرفت. ... ادامه

 

 مرحوم ميرزا حاجی و حقوق بشريت

   

جلال سمیعی: مرحوم «میرزا حاجی» از اعاظم محله‌ی كفاشان بوده‌ است و انسانی بسیار شریف و وارسته؛ ایشان در همان سال‌های خفقان و ناآگاهی، چنان دیدگاه‌های عمیقی داشته‌اند كه نمونه‌ای از این عمق را در منشور زیر به خوبی می‌توان حس كرد. این منشور باشكوه را با هم مرور می‌كنیم و به روان آن بزرگوار - كه چراغ جاویدانش تا دیرگاه نور خواهد افشاند - درود می‌فرستیم. ... ادامه

 

 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir