یک
آن روزها دلم که تنگ میشد، آنقدر دل دل میکردم تا پنجشنبه بشود و شال و کلاه کنم و بروم خیابان دولت، خودم را برسانم به جلسههای خانه شاعران. وسط درگاهی میایستادم و چند صدم ثانیه شاید، چشمهایم را میبستم و آرزو میکردم که آمده باشد... این چند صدم ثانیه گاهی آنقدر طول میکشید که صداها نظرم را جلب میکرد و گوش تیز میکردم که ببینم صدا صدای او هست یا نه. اگر آمده بود که آرام میرفتم و مینشستم کناری که مرا نبیند. تا راحت بتوانم نگاهش کنم و یک دل سیر ناگفتههای دل تنگم را بیآنکه کلامی به زبان بیاورم بگویم و راحت شوم. بعد از چند دقیقه که من آسوده شدم، رو برگرداند سمتم و بگوید: چرا آنجا نشستهای... بیا جلو، دور میز. بلند شوم و بیایم جلو در دلم هزار کارخانه قند آب شود. ... و اگر نیامده بود... قطعا پیاده روی بلندی داشتم.
دو
تولد ۴۵ سالگیاش بود. شنیده بودم حالش زیاد خوب نیست. دلم میخواست ببینمش. دوست داشتم بروم دفتر شعر، دکتر دندانپزشک دیر کرده بود. اگر نمیآمد یا دیرتر میکرد نمیتوانستم به جلسه برسم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که دکتر در را باز کرد و آمد داخل. چند دقیقهی بعد منشی شروع کرد به خواندن نامها. نام من سوم بود ... زمین و زمان دور سرم میچرخید. بالاخره صدایم کردند. رفتم داخل. به دکتر گفتم: حتی اگر کاری نمیکنی نکن. زود رهایم کن میخواهم بروم. گفت: زیاد طول نمیکشد. نیم ساعتی زیر دستش بودم. با تاخیر خودم را بالاخره رساندم. نیامده بود. کسل شدم. نمیفهمیدم در جلسه چه میگذرد. شعرها خوانده میشد و بچهها حرفها میزدند. یک کیک آوردند و گذاشتند وسط میز. در دلم گفتم: که چه؟ خودش که نیست... چه لطفی دارد؟ یکی از بچهها آمد و گفت: برای دکتر تولد گرفتهایم. هستید که؟ با خودم گفتم بپرس کداممان نیستیم؟
آن کیک را نشد بخورم. عجیب حسرتش ماند به دلم.
سه
نشستم رو به رویش و گفتم: دکتر کمک. داشت شربت و شیرینی میخورد. گفت: چی شده؟ گفتم: اول اینکه شیرینی برایتان ضرر دارد. دوم اینکه میخواهیم متون کهن بخوانیم. فهرست کتابهایمان هم این است... نگاهی کرد و گفت: خیلی خوب است، خب من چه کنم؟ گفتم بدون بزرگتر؟ خندید. گفت سعی کنید، بعد اگر نشد بیایید بپرسید. اسم یکی دو نفر از بچههای با تجربهتر را هم آورد که کمک بگیریم. ما سراغ آنها نرفتیم. میدانست نمیرویم، بعد، هر وقت مرا میدید سراغ جلسهها را میگرفت. تا مدتها بعد از اینکه آن جمع به هم خورد خودم طبق فهرستی که نشانش داده بودم کتابها را میخواندم که اگر سوالی کرد یا ارجاعی داد، شرمندهی ندانستنم نشوم.
چهار
شنیده بودم حالش خیلی بد است. اردیبهشت ۸۶ بود. نمایشگاه کتاب. با چند نفر دیگر کنار غرفهی خانه شاعران دیدماش. سلام کردم. دستم را گرفت. خیلی لاغر شده بود. شوکه شده بودم. میخواستم چیزی بگویم اما نمیشد. دور استاد خیلی شلوغ شده بود. با خودم گفتم خدا کند یک چیزی او بگوید. گفت: تو برای نوجوانها هم مینوشتی یک جایی نه؟ گفتم : آینده سازان استاد. نقد شعر مینویسم برایشان. و تکنیکها را توضیح میدهم. گفت: حواست را جمع کنیها، اگر الآن اشتباه یا ناقص در ذهنشان نقش ببندد درست کردنش کار سختی است. گفتم: چشم. گفتم: استاد بچهها از سنت و نوآوریتان سوال میپرسند، جاهایی میترسم جواب بگویم... این کتاب خیلی سنگین است برای بچهها، حتی برای خود من هم. بچهها خیلی کنجکاو شدهاند انگار که این کتاب را دست میگیرند... خندهای کرد و گفت: خب ساده برایشان بنویس. جوابی نداشتم. به شوخی گفتم: رخصت میدهید شرح بنویسم؟ گفت: بنویس. خندیدیم. گفتم: اما شدیدا نیاز به کمک خودتان دارم. گفت : من... (کمی مکث کرد و آرام ادامه داد) فعلا که هستم... تا ببینیم بعدا چه میشود. من هم نبودم دکتر شفیعی هست. این حرف طعم تلخی داشت. دوست نداشتم استاد بغض شکستهام را ببیند. خداحافظی
کردم.
پنج
مطمئن بودیم با این رفتن هیچ کس نمیتواند جای او را پر کند. قبل از آن هم مطمئن بودیم اما باور نمیکردیم او هم برود. مرگ برای بعضیها بعید است. قیصر یکی از آنها بود. نمیخواهم از حرفهای مد شدهی نخ نما بزنم که قیصر تا زمانی که شعرش خوانده میشود در بین ما هست و حالا ما فقط محرومیم از صدایش و .... نه؛ ما ، به نظرم، باید باور کنیم نبود قیصر را... آن صمیمیت که از دست رفته را. اینها حرفهای گذرایی بود که آن روز آخری که به خانه شاعران رفتم شنیدم. روز تشییع پیکر قیصر. از همان روز با خودم عهد کردم دیگر پا در آن مجموعه نگذارم، بازماندگان شعر خانهشان جایی است که تنهاییشان آنجاست. و بهانهی ما برای رفتن به خانهی خیابان دولت، قیصر بود که نیست.
شش
دیروز که باز از سر دلتنگی گذرم افتاد به قطعهی هنرمندان، تا سری به رادی و نادر و استاد احترامی و عمران و گلآقا بزنم و درد دلی کنم از اینجا برای آنها که آنجا هستند، دلم به طرز عجیبی برای قیصر تنگ شد. یاد اصرارهای خودمان برای نگهداشتنش در تهران افتادم و خانواده و همشهریانش که میگفتند، نه، ما هم سهمی داریم و باید او را ببریم شهر خودمان گتوند. یاد چند تکه شدن بچهها روز تشییع پیکر. بعضیها آمده بودند بهشت زهرا - قطعهی هنرمندان، بعضیها رفته بودند دانشگاه تهران - دانشکدهی ادبیات. ما که رسیده بودیم به دانشکده ادبیات شنیدیم دکتر شفیعی و خیلی از اساتید دیگر دانشکده مشغول مذاکره با خانوادهی قیصر هستند، مگر اینکه ایشان را نگه دارند تهران. اما نشد. و وقتی دکتر شفیعی از دفتر آمد بیرون اشکهایش را پاک کرد. و دانشجوها و خیلیهای دیگر که آنجا بودند بغضشان ترکید.
هفت
خرداد ماه، بزرگداشت نادر ابراهیمی را دردانشکدهی هنر دانشگاه فردوسی مشهد ـ در نیشابور ـ گرفته بودند و مرا دعوت کرده بودند که صحبتی دربارهی او بکنم. جلسه که تمام شد، بچههای دانشکده گفتند جلسهی نقد شعری دارند، بروم آنجا. رفتم. صحبتهای مختلفی شد. آخر جلسه، مسئول جلسه گفت ما هر جلسه یک شعر از قیصر امین پور میخوانیم. خوشحال شدم. خواندند:
«ای شما!
ای تمام عاشقان ِ هر کجا!
از شما سوال می کنم:
نام یک نفر غریبه را ...»
بغضم گرفته بود. شعر که تمام شد پرسیدم: حالا چرا شعر قیصر؟ مسئول جلسه گفت: هرچه باشد بچه محلی گفتهاند... بعد فهمیدم که او اهل دزفول است. پرسیدم این همه گفتید قیصر ... قیصر ... و او را از ما گرفتید و بردید شهرتان، اینهمه گفتید بنای مقبره طراحی کردهایم و چه و چه... چه کردید؟ سرش را انداخت پایین و گفت: همین چند وقت قبل داشتم از جاده رد میشدم، دیدم اطرافش فقط چند میله زدهاند ... نامنظم... همین.
◘◘◘
انگار قیصر از ما ناراحت است، یا اصلا ما را یادش رفته. هی قرار میگذاریم برویم دزفول، برویم گتوند، نمیشود که نمیشود. نمیطلبد برویم زیارت...
به مناسبت قیصر امینپور؛ دوره میکنم تمام روزهای رفته تا همیشه را