English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  رویداد ادبی


مرد اردیبهشتی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: عبدالله مقدمی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: moghaddamy07-at-yahoo.com

 
 
یادداشتی به‌مناسبت سومین سال‌مرگ قیصر امین‌پور
 

یک

روز اولی که دیدمش ... عجیب بود و اثیری. توی جلسه دفتر شعر آمد و نشست بین بچه‌ها. وقتی استاد جلسه _ آقای اسرافیلی _ خوش آمدش گفت، تازه فهمیدم که او کیست. جالب بود سر حال‌تر از آنی بود که شنیده بودم و خوانده بودم توی روزنامه‌ها. بچه‌ها شعر خواندند و او حرف زد، بی‌تعارف و ریا. دنبال آن خطی در چهره‌اش می‌گشتم که دلم را ربوده بود، نیافتمش! چقدر حیف شده بود که نوبت من گذشته بود ...

دو

حالا هر هفته ۵شنبه‌ها با کفش پاره و لباس‌های جنوب‌شهری‌ام، کوچه‌های قیطریه و قلهک را زیر پا می‌گذاشتم برای دیدنش! وای از روزهایی که نمی‌آمد و هزار وای دیگر از جمله‌های مبهمی که بزرگترها می‌گفتند از حالش و باید آن میان چیزی دستگیرم می‌شد.

سه

کدام خط؟ به راستی کدام خط توی صورت آدمی است که مهربانش می‌کند و زیبا؟ چطور می‌شود که دوست داشتنی می‌شود کسی؟ آن خط را نمی‌یافتم ولی می‌دانستم که وجود دارد. چه کسی بودی؟ مهم نبود! کافی بود به سمتش می‌رفتی سوالی از او می‌پرسیدی، همین. آنگاه بود که فکر می‌کردی که شاید روزی، روزگاری می‌‌شناختت که اینطور صمیمانه پاسخت می‌گوید و ساعت‌ها شاید طول می‌کشید تا تو غریبه‌ای را که شاید برای آخرین بار می‌دیدت راهنمایی می‌کرد یا هر چه!

چهار

نمایشگاه کتاب، غرفه انجمن شاعران. نشسته روی صندلی‌ای و حال خوشی ندارد. یکی داخل غرفه می‌شود. عاقله مردی است. به طرفش می‌رود و سلامش می‌کند. بر می‌خیزد و پاسخ می‌گوید. مرد می‌گوید: معلمی است که از مازندران آمده است، نمی‌نشیند. اصرارهای معلم میانه سال فایده‌ای ندارد. می‌گوید: شما معلمان روی سر ما جا دارید! نیم ساعت ایستاده سخن می‌گویند.

پنج

خواستیم بزرگداشتی برایش بگیریم. می‌دانستیم که خطر می‌کنیم و می‌دانستیم که او به کنگره‌ها و شب‌های شعر کم می‌آید، چه رسد به بزرگداشت خودش. هیچ نهادی حاضر نمی‌شد به چند «بچه» سالنی بدهد که ادعا داشتند «قیصر امین پور» مهمان‌شان خواهد بود. یکی گفت: « ... » و « ... » هم نتوانستند او را دعوت کنند آن وقت شما ...
علیرضا رفت جلو. گفت که جلسه‌ای داریم _ و چه کسی جرات داشت که بگوید «بزرگداشت»؟ _ و می‌خواهیم شما را دعوت کنیم ... گفت: خیلی دوستت دارم ولی نمی‌آیم. علیرضا گفت: شاعران مطرح کشور خواهند آمد. گفت: معذورم بدارید. علیرضا گفت: ما صحبت کرده‌ایم و قرار گذاشته‌ایم. گفت: نه! و نه بود و همین.
جلو رفتم و گفتم: استاد! راستش را بخواهید ما چند تا بچه مدرسه‌ای دعوت کرده‌ایم و گفته‌ایم که هفته بعد قیصر امین‌پور، همانی که اسمش را توی کتاب‌های درسی‌تان دیده‌اید را خواهید دید. حالا نمی‌دانیم به آنها چه بگوییم.
گفت: جلسه کی است؟

شش

وقتی پارچه نوشته «بزرگداشت قیصر امین‌پور» را دید، اصرار داشت که پارچه را بکنیم. به هر حال ما به او رو دست زده بودیم! سخنرانی کرد و سالن آمفی‌تئاتر کتابخانه دولت‌آباد برای اولین بار سه برابر ظرفیتش پر شد. با پول بچه‌های «گروه ادبی کرک» هدیه‌ای برایش خریده بودیم. موقع اهدا، استاد سکه را دوباره به بچه‌ها هدیه داد. آن‌روز هیچ شاعر مطرح کشوری نیامد و هیچ پاکتی رد و بدل نشد!

هفت

یک ماه دیگر موقع عروسی‌ام بود. سفری با شاعران و خانواده‌های آنها به شیراز و اصفهان داشتیم. خیلی از بزرگان بودند و ما در آن میانه نخودی! با بدبختی هر چه تمام‌تر سی هزار تومان سفر را جور کردم. توی اتوبوس از قرض و قوله‌هایم گفتم و از بی‌پولی عروسی و ... گفت: من هم وقتی که می‌خواستم عروسی کنم هیچی نداشتم. هر چه این طرف و آن طرف رفتم تا حق‌التحریرها و حق‌التالیف‌هایم را بگیرم، نشد که نشد. برخی «شاعران مطرح کشور» هم خودشان را زدند به همان کوچه معروف و ما ماندیم و حوضمان! رفتیم حوضمان را فروختیم!!
یک موتور داشتم، رفتم و فروختمش نود هزار تومان و با همان پول موتور عروسی کردم! حالا تو هم ناراحت نباش، موتورسواری که دلا دلا نمی‌شود! با همین پولت یک عروسی مختصر بگیر.
گرفتم و رویم نشد که دعوتش کنم. ای کاش می‌کردم ...

عبدالله مقدمی

 

 تاریخ انتشار:   October 30, 2009 9:22 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir