یک
میگوید «روز شمس همین روزها است»، کمی فکر میکنم، چیزی به یادم نمیآید، برای اینکه به حرفش سندیت بدهد و هر دو مطمئن شویم میگوید «بگذار تقویم را نگاه کنم»، مکث میکنم تا ببینم چیزی در تقویم پیش رویش پیدا میکند یا نه؛ بعد از چند ثانیه سکوت میگوید «این چیزها را که در تقویم نمینویسند». بعد میگردد و لینکی را پیدا میکند که این خبر را در آنجا خوانده. میگویم «یک یادداشت مینویسم.» میگوید «پارسال که رفته بودم خوی یکسری عکس گرفتم، من هم عکسها را مرتب میکنم».
دو
به این فکر میکنم که «شمس» چه شد که آمد به زندگی ما؟ از هر طرف که میروم به این نتیجه میرسم که اگر «مولانا» نبود، قطعا شخصیتی به نام شمس را ما نمیشناختیم. و این شخصیت برای جامعهی ما آنقدر شناخته شده نبود که حتی در داغترین روزهای سیاسی مملکت رسانهها نسبت دو نفر از سیاسیون را به شمس و مولانا تشبیه کنند.
بعد به این فکر میکنم که شخصیتی این درجهی اهمیت را دارد و اینقدر بین مردم شناخته شده است که روزی را به نامش میکنند اما در تقویمها نمینویسند!
راستش را بخواهید سوالهای دیگری هم به ذهنم میآید، که اکثرشان بی جواب میماند. زیاد هم پیگیرشان نمیشوم که حتما به جواب برسم. خودم را به این قانع میکنم که روز شمس را برای خودم یک سال تحویلی دیگر در نظر بگیرم و تفآلی به مقالاتش بزنم و سالم را از آن دوباره شروع کنم. با یک مبدآ فکری جدید برای خودم.
صفحه را که باز میکنم این جملات نظرم را جلب میکند «چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من در آویزند که مگو، بگویم. و هر آینه اگر چه بعد هزار سال باشد، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.»
به این فکر میافتم که یکبار دیگر بنشینم و مقالات را از سر بخوانم.
سه
کمی که پی این مسئله که کی شمس سر و کلهاش در زندگی ما پیدا شد را میگیرم به این میرسم که جناب فروزانفر اولین محقق ایرانی است که عکسهای نسخهای با عنوان مقالات شمس را از ریتر و گولپینارلی، دو دانشمند شرق شناس، میگیرد و متوجه ارتباط عجیب مطالب آن با مثنوی مولانا میشود. ... اما این ظاهر قضیه است به نظرم. به هر حال: (از مقدمهی مقالات شمس تصحیح محمد علی موحد میخوانم که شمس ۲۶ جمادی الثانی ۶۴۲ به قونیه آمده و پس از شانزده ماه در تاریخ ۲۱ شوال ۶۴۳ از آن شهر رفته و دوباره پس از چندی در ۶۴۴ به قونیه بازگشته و در ۶۴۵ ناپدید شده)
چهار
بد نیست این را هم در نظر داشته باشم که برای شناخت بهتر شمس، بهتر است چند کتاب را گذری هم شده نگاه کنم، اگرچه بیشتر این کتابها مربوط به زندگی مولانا است در اصل؛
۱- شمس تبریزی، نوشتهی محمد علی موحد،انتشارات طرح نو،
۲- زندگی و آثار مولانا جلال الدین رومی، نوشتهی افضل اقبال ترجمهی حسن افشار، نشر مرکز،
۳- مولانا جلال الدین، نوشتهی عبدالباقی گولپینارلی، ترجمهی توفیق صبحانی انتشارات موسسهی مطالعات و تحقیقات فرهنگی
۴- زندگی مولانا جلال الدین محمد مشهور به مولوی، از بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات زوار.
این را هم باید بگویم که مرجع تمام این کتابها در اصل چند کتاب دیگر است،
۱- رسالهی سپهسالار
۲- رسالهی افلاکی
۳- ابتدانامهی سلطان ولد
۴- دیوان کبیر شمس
۵- مثنوی معنوی
۶- فیه مافیه
و ۷- مقالات خود شمس.
پنج
حالا که بعد چند وقت دوباره قرار گذاشتهام مقالات شمس را بخوانم و سال جدیدی را شروع کنم میبینم دفعات قبل زیر بعضی جملات خط کشیدهام. بعضی از آنها را میآورم که با هم دوره کنیم:
بدانکه تعلیم نیز حجاب بزرگ است... آخر حرف و صوت کاسه است. (ص ۲۰۲ تصحیح موحد)
گفت خدا یکی است. گفتم : اکنون تو را چه؟ چون تو در عالم تفرقهای،صد هزاران ذره، هر ذره در عالمها پراکنده پژمرده، فروفرسوده. او خود هست، وجود قدیم او هست. تو را چه، چون تو نیستی. (ص ۲۸۰ تصحیح موحد)
... بی انصافی از حسد خیزد (ص ۲۹۵ تصحیح موحد)
دعوی عشق میکند. انصاف بده آخر تو مقبول باشی، عاشق باشی، این سخن مقبولان باشد؟ بایستی که آتش از سر و رویت فرو آمدی. (ص ۲۳۱ تصحیح موحد)
خدای را بندگانند پنهان (ص ۲۸۵ تصحیح موحد)
پیش ما کسی یکبار مسلمان نتوان شدن :مسلمان میشود و کافر میشود، و هرباری از او چیزی بیرون میآید، تا آن وقت که کامل شود. (ص ۲۲۶ تصحیح موحد)
چون صاحب دل گفتی، منکسره قلوبهم گو. انکسار دل میباید. چون به حق رسید از نور حق، نور جلال او را بینی، که لایعرفهم غیری. (ص ۲۸۴ تصحیح موحد)
شش
کتاب را میبندم. خیال میکنم جوابم را تا حدی گرفتهام. یعنی راه رسیدن به جوابم را. اگرچه خیلی پر پیچ و خم است، اینکه شمس از کجا اینقدر با زندگی ما اجین شده را باید از سمت دیگری دوباره مطرح کنم. از سمتی که من ابتدایش ایستاده باشم. سمتی که قرار باشد من به این سوال جواب بدهم که چرا سراغ شمس رفتهام. اینکه نکند آن حرفی که او باید میزده ... مخاطبش من بودهام.
هفت
بیشک این حرفها همینطور ادامه دارند، عکسها را ببینید:
عکس: محمدمهدی مولایی