
مشقت های عشق
مجموعهای از نُه داستان برگزیدهی معاصر
انتخاب و ترجمه: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر
سپینود:
میخواهم بگذرم از گفتن اینکه مجموعه داستان مشقتهای عشق چه مشخصاتی دارد و مستقیم بروم سراغ ویژگیهای داستان کوتاه امریکایی. به نظر من تجربهی خواندن داستان خوب امریکایی غریب و لذتبخش است. تا حدی که برای من بزرگترین لذتهای جهان است! داستان کوتاه امریکایی توصیفات زیادی دارد که کاملا مرتبط به مضمون و اتفاق است. اتفاقی که غالبا و در نگاه اول بسیار ساده و پیش پا افتاده است اما بعد از پایان داستان میتواند یقهی خواننده را بگیرد و تا مدتها او را رها نکند. نه اینکه تأویلپذیر باشد، یعنی داستان کوتاه امریکایی را نباید تفسیر کرد، نباید نشانهشناسی کرد.
مثال بزنم از همین مجموعه و داستان پل معلقِ آلیس مونرو، چندان موافق این نیستم که بگوییم پل معلق کنایه از معلق بودن قهرمان داستان، جینی و رفتن روی پل و تجربه کردن این زیبایی برای جینی نقطهی استحاله است. ویژگی بارز این داستان این است که فکر کنی جینی بعد از آن هم همانطور است و ممکن است در اثر سرطان بمیرد یا نه. اما آن روز و آن شباش و تجربهی بودنْ همراه ریکی روی آن پل یک خاطرهی خیلی درخشان در زندگی جینی بوده که آلیس مونرو آن را به شکل این داستان زیبا درمیآورد و همین است تعریف داستان کوتاه: برش کوتاهی از زندگی جینی روی پل معلق همراه با ریکی پسرکی که نقطهی اشتراکش با جینی، یعنی نبستن ساعت، دلیلی بود تا جینی پوستهی سخت و حساس خود را کنار بزند و این ارزش داستان شدن را داشت.
ویژگی دیگر داستان کوتاه امریکایی چیدمان (setting) عالی آن است. یعنی هیچ حرکت، مکان، دیالوگ و ... بیربط نیست و مصنوعی کار گذاشته نشده. همه چیز در هم تنیده میشود و شکل واحدی پیدا میکند. سابقهاش را در داستانهای کارور هم زیاد دیدهایم؛ وقتی تا آنجا میرود که حتا اشیا را، مبل و یخچال را، آن قدر وارد داستان میکند تا سرنوشتاش با آدمها همارز میشود. آن قدر همه چیز دقیق در جای خود قرار میگیرد که نمیتوان حالت دیگری برای آن متصور شد.
پونه:
خب گفتن این که مشقتهای عشق چه مشخصاتی داشت، دقیقا یعنی حرف زدن از ویژگیهای داستان کوتاه آمریکایی. من هم فکر میکنم داستان کوتاه آمریکایی جدا در کوتاهترین حالت ممکناش نوشته میشود. یعنی هیچ نوع توصیف یا کنایه یا استعارهای در کار نیست و نویسنده حرف خودش را خیلی پوستکنده و ضمنا گزارشگونه، میگوید. و این البته برمیگردد به جهانبینی آمریکایی. یعنی من خیلی تأکید دارم که تا وقتی ما از این نوع جهانبینی شرقی آمیخته به عرفان و نشانه و اشاره، عبور نکنیم در نوشتن داستان کوتاه به سبک و شیوهی آمریکایی تلاش بیهوده داریم. من نمیگویم باید مثل آمریکاییها بنویسیم (البته این در واقع یک سبک است و منظورم صرفاً ملیت نیست)، من فکر میکنم اگر بخواهیم مثل آنها بنویسیم باید مثل آنها فکر کنیم و اگر غیر این باشد، کارمان میشود تقلیدی سطحی که البته نتیجهاش را در داستانهای کوتاه معاصرمان که همه شبیه هم است و آخرش هم هیچ اتفاق داستانی نمیافتد، میبینیم.
یکی از خاصیتهای جهانبینی داستانهایی از گروه داستانهای مجموعه مذکور (مذکور. . . عجب کلمهی قلنبهای)، زیستن در زمان حال است. شخصیتهای این داستانها همه در لحظهی حال (همین دم) زندگی میکنند و کمتر درگیر خاطرات گذشته هستند. در همین داستان پل معلق هم همه چیز در زمان حال جریان دارد، در حالی که بودن یک سرطانی بهانهی خوبی بود برای ارجاع مدام به گذشته یا اشاره به آینده، اما در این داستان فقط زمان حال است که اهمیت پیدا میکند. یا در داستان قطار ۵:۲۲ که داستانی عشقی است، شخصیتهای داستان اصلاً درگیر خاطرات نیستند و فقط در زمان حال زندگی میکنند. اما در خانم داتا نامه مینویسد که به نظر من خیلی داستان ضعیفی است، دقیقا نویسنده با همان نگاه شرقی خودمان پیش رفته و هی غم نوستالژی تزریق میکند در داستان و زبان داستان هم آغشته به استعاره و نشانه است، که من اسماش را میگذارم زبان بازی.
ویژگی دیگر داستانهایی از این دست، اشاره به علامتهای صنعتی یا اسامی شرکتهای بزرگ و معروف است. تقریبا در تمام داستانهای این مجموعه ما فهرستی از تولیدات معروف داریم: پارکر، شیرینی شکلاتی هاستس، فروشگاه ای اند بی، مرکز سالمندان بوت تیسلر و . . .
این اشارهها دقیقاً برمیگردد به همان جهانبینی صریح و مادیگرایانه و تا حدودی اپیکوریستی. و البته چون کشورهای صنعتی تولید کننده هستند، پس اسامی تولیداتشان برای ما هم مفهوم پیدا میکند و کشورهای مصرفکننده هم با شنیدن آن اسمها، دچار خاطرات و احساساتی نزدیک به مردم کشورهای تولید کننده میشوند. من معتقدم این شیوه، روشی نیست که ما هم بتوانیم آن را در داستانمان اجرا کنیم. چون تاریخ تولیدات صنعتی در کشور ما خیلی کم سن است. مثلا اگر کسی بگوید "کامبیز ماکارونی رشد میخورد"، این هیچ ایدهای را در ذهن خواننده تداعی نمیکند اما اگر بگوییم "کامبیز چیپس پرینگلس میخورد"، با همین جمله ما قسمتی از موقعیت و شخصیت کامبیز را روشن کردهایم. اینجا میخواهم شما را ارجاع بدهم به مجموعه داستان آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند، که دفعهی قبل به آن پرداختیم. حبیبی در داستان هتل همین رویکرد داستان آمریکایی را داشته. یعنی اشاره به یک مکان معروف، هتلی شناخته شده در ایران. اما او با هوشیاری جای مستقیم نام بردن از هتل، فضا را ساخته و نشانههایی از آن هتل معروف را داده. یعنی رویکرد آمریکایی داشته اما نگاهاش همان نگاه نشانهشناس شرقی بوده. پس نتیجهی کار چیزی جا افتاده و پخته از آب درآمده. در حالی که نمونههای ناچسب همین روش را ما در اثر نویسندههای دیگر میبینیم. مثلا در عادت میکنیم زویا پیرزاد، آوردن آن همه نام و اسامی فروشگاههای معروف بیشتر به نظر پز دادن بود تا اشاره به مسئلهای خاص و مثلاً هیچ ضرورتی نبود که نویسنده از آجیل فروشی "تواضع" نامی ببرد. میخواهم بگویم در داستان کوتاه به شیوهی آمریکایی همه چیز در همان حدی است که باید باشد، بدون اضافات.
یک چیز دیگر هم بگویم و تماماش کنم، آن هم طنزی است که تقریبا در همهی داستانهای این مجموعه جریان دارد. که من فکر میکنم باز این هم برمیگردد به بینش آمریکایی که ترجیح میدهد در دم زندگی کند، پس نه حسرت گذشته را دارد و نه چندان امید آینده. این میشود که به تنهایی، مرگ و انزوا هم نگاهی طنزآلود دارد.
معین:
تا ذهن من و شما درگیر حرفهای پونه است؛ بگذارید چیزی بگویم در جواب یا تکمیل حرفهای او. بله. من هم موافقم که داستانهای آمریکایی در حال میگذرند. واضحترین نشانهاش هم این مضارع نوشتهشدن بعضی از داستانهاست. یا تأکید روی جزئیات حالات و صحنهها در داستانهاست - انگار که آنها را همین حالا میبینیم. ولی یکی از نکات مهم در داستانهای آمریکایی - و مسلماً داستانهای این مجموعه- تأثیر گذشته است بر شخصیتها. محبتندیدن مرد چاق در مشقتهای عشق، سرطان در پل معلق یا سوءظن در کلید همه چیزهایی هستند که از گذشته بر جای ماندهاند. و آنقدر در شخصیتها ماندهاند تا باید تلنگری بخورند تا دوباره با آن درگیر شوند. هرچند گذشتهی آدمها این داستانها را نمیسازد، مسلماً تهنشینشدن گذشته یکی از مهمترین چیزهایی است که داستانها را میسازد.
در داستانهای این مجموعه ما با شخصیتهایی روبهرو میشویم که عموماً تنها و منزویاند. آدمهایی که پوستهای دورتادور خود ساختهاند و به کسی نزدیک نمیشوند. و از طرف دیگر نیاز به رابطه با دیگران، نیاز به همراهی و پیداکردن حس مشترک آنقدر در آنها حس میشود که با تلنگری پوستهشان پاره میشود و عریان برابر ما قرار میگیرند. معمولاً خلوت شخصیتها پس از تلنگر است که گذشتهی آنها را، پوستهی پارهشدهی آنها را، ترسها و ضعف آنها را بیپرده برابر ما قرار میدهد. (مثلاً صحنههای درخشان تمیزکردن مدرسه در داستان مشقتهای عشق) و آن وقت است که شخصیت باید کاری بکند. باید خودش را بپوشاند. و داستانها معمولاً کاریاند که شخصیتها قرار است بکنند. آیا میتوانند خود را با آدمی دیگر (معشوقه، همسایه، یکی از اعضای خانواده) همراه کنند؟ یا باز خود را با همان پوستهی نازک -حالا دیگر پارهشده- خواهند پوشانید؟
فکر میکنم همین شخصی بودن داستانها، همین صریحبودن داستانها در نشاندادن نیازهای مستقل از زمان و مکان آدمهاست که باعث میشود در مقدمهی کتاب نقل قول شود که «تجربهی خواندن داستان کوتاه تجربهای بسیار شخصی است. با اینکه کلمههای روی صفحهی کاغذ برای همهی کسانی که آنها را میخوانند یکساناند، تعبیر هر کسی از معنی این کلمات متفاوت است.»
آراز:
من نمیتوانم مجموعهی مشقتهای عشق را نمونهای جامع از داستانهای آمریکایی بدانم. به غیر از داستانهای قطار ۵:۲۲ و خود مشقتهای عشق بقیهی هفت داستان مجموعه، از لحاظ محتوایی به یک مفهوم پرداختهاند: کیفیت دورهی آخر زندگی؛ و به همین دلیل است که دوست دارم این کتاب را با نام پیری در ذهنم ثبت کنم، با گرافیک سادهی پیرزنی که روی جلد، در کادر همیشگی انتشارات نیلوفر نقش بستهاست. درست است که آمریکاییها در مورد دورهی آخر زندگی و چگونگی کنارآمدن انسانها با آن داستانهای زیادی نوشتهاند ولی اینطور هم نیست که هشتاد درصد نوشتههایشان راجع به پیری باشد، بلکه این انتخاب مترجم است تا کتابی را به مرحلهی چاپ برساند، که آدم پیر، مثل کبریت بیخطر است و پرداختن به زندگیاش، مورد منکراتی چندانی ندارد.
البته توفیق اجباری هم برای مخاطب پیش میآید تا بتواند پرداخت یک مفهوم مشترک را از زاویهی دید هفت نویسندهی آمریکایی بخواند، لذت ببرد و تحلیل کند. وقتی پونه، خانم داتا نامهای مینویسد را داستان ضعیفی میداند، علتش رویکرد شرقی نویسندهی هندی آن است، همان چیزی که در فرهنگ ما هم هست، که گذشتهمان را بهتر از حال میبینیم و همیشه در آرزوی بازگشت به گذشتهایم. در داستانهای آمریکایی اتفاقی بالعکس میافتد، نه که گذشته را انکار کنند، بلکه به قول معین، گذشته در شخصیتها تهنشین میشود و به عمق شخصیتپردازی اضافه میکند.
یکی دیگر از ویژگیهای داستان آمریکایی این است که عموماً اتفاق بیرونی بزرگی در داستان نیست، بلکه واقعه در درون شخصیتهاست. جینی شاید فقط یک ساعت روی پل معلق گردش کرده و همسفر والتر در قطار ۵:۲۲ فقط چند روزی غیبت کرده تا جراحی پلاستیک کند، ولی مگر میشود اتفاقات بزرگی درون این آدمها را ناچیز دانست؟
----
• در کتاب رسمالخط مشقتهای عشق بدون فاصله و به این شکل است: «مشقتهای عشق» بعضی اوقات تکرار یک اشتباه بر آن صحه میگذارد. شاید زمان آن رسیده که ناشران و ویراستاران عزیز رسمالخط کهنه را به کناری نهاده و بابِ طبع و آموزههای نسل جدید حرکت کنند. چرا که در کتاب دوم ابتدایی، خوشحال را «خوشحال» مینویسند چه رسد به جدانویسی «ها»ی جمع. نباید یادمان برود که کتابها میمانند برای بعدترها.