English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌ های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!
- سووشون!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان ایران
- ویژه‌نامه طنز: داستان یک فیلم پرفروش


 
 

  رویداد ادبی


مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: نینا جمشیدنژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: nina.j.nejad-at-gmail.com

 
 
یادداشتی در یادبود درگذشت اسماعیل فصیح
 

دبیرستان بودم. کتاب می‌خوردم. هم‌کلاسی‌م گفت چه‌طور کتاب‌های اسماعیل فصیح را نخوانده‌ای؟ "داستان جاوید"ش را خوانده بودم فقط. گفت: «خره! جلال آریان*‌اش عشقه!» خواندم. عاشق جلال آریان شدم. چه شب‌ها که با فکرش به خواب نرفتم! بعد عاشق فصیح شدم چون توی "شراب خام"اش گفته بود وقتی نویسنده‌ای کتابی می‌نویسد، انگار خودش را لخت کرده و پشت ویترین گذاشته (نقل به مضمون) و من هم که هنوز آن موقع عقلم نرسیده بود که حساب نویسنده را باید از نوشته‌اش جدا کرد، گمان کردم جلال آریان همان اسماعیل فصیح است یا برعکس!

آن موقع «زمستان ۶۲»اش اجازه‌ی چاپ نداشت، «نمادهای دشت مشوش»اش مجاز نبود و «ثریا در اغما» نایاب بود. آن موقع کتاب افست گیر آوردن به آسانی امروز نبود و هر کس از مادرش قهر کرده‌ بود "کتاب‌یاب" نشده بود. پدرم درآمد و پدر پدرم را که کتابفروش بود در آوردم تا توسط آشنایانی که داشت برایم گیرشان آورد.

همان‌وقت‌ها بود که نامه‌ای خطاب به اسماعیل فصیح نوشتم. هرگز نفرستادم‌اش. نامه را هنوز هم دارم. در برگ آخر دفتر سیمی لاغری نوشته بودمش که داستان‌هایی به تقلید از فصیح تویش نوشته بودم.

عکس عبوس روی کتاب «اصل آثار فصیح» را باور نکرده بودم. همان‌طور که هیچ‌وقت پیرمرد آشفته‌ی بلوک‌های اکباتان را که بر اثر سکته کمی گیج می‌زد را باور نکردم:
«...آقای فصیح! اگه اگه اگه اگه... روزی خواستید جواب نامه‌ام را بدهید، لطفاً یک عکس خوش‌اخلاق از خودتان هم برایم بفرستید تا به دوست‌هایم پز بدهم... خواهش می‌کنم نوشتن را کنار نگذارید... و لطفاً جلال آریان هم حالا حالا ها نمیرد. باشد؟...»

آقای فصیح! این را که نوشتم یک دختربچه‌ی عاشق‌پیشه‌ی دبیرستانی بودم و شما را بزرگ‌ترین نویسنده‌ی دنیا می‌دانستم! حالا دیگر دختربچه نیستم، عاشق‌پیشه نیستم، دیگر شما را نویسنده‌ی خیلی بزرگی هم نمی‌دانم. حتی بعدها که بیشتر خواندم بعضی بخش‌های نوشته‌هاتان را تقلیدهایی دانستم از چندلر و همت و امثال‌شان. فکر کردم خیلی جاها زردنویسی کرده‌اید؛ به قدر کافی روشنفکر نبوده‌اید. با این حال امروز هم که به شما فکر می‌کنم ازتان ممنونم، و دلم می‌خواهد برایتان بنویسم:
«...احساس می‌کنم بعضی نوشته‌هایتان را باید دوباره بخوانم. شاید این بار بهتر فهمیدم. شاید این بار جز جلال آریان و داستان‌های عاشق‌پیشگی‌اش، از داستان فروهر و فرارش هم بهتر سر در آوردم. آقای فصیح! ممنون که به حرف نامه‌ی نفرستاده‌ام عمل کردید و جلال آریان حالا حالاها نمرد. من امروز می‌دانم حساب نویسنده حتی از راوی اول شخص داستان‌هایش هم جداست، ولی تا همیشه هر وقت کتاب‌هایتان را باز کنم، توی یک بخشی از جلال آریانِ «شراب خام» اسماعیل فصیح برایم از نو زنده می‌شود و جوان می‌شود و زندگی می‌کند تا با «شهباز و جغدان» و «بازگشت به درخونگاه» و... کم‌کم پا به میان‌سالی و پیری بگذارد. اما هرگز نمی‌میرد.

ممنون که جلال را نکشتید تا امروز شما هم برای من هنوز نمرده باشید. دوستتان دارم و از شما به خاطر تمام نوشته‌هایتان ممنونم، قهرمان دوران نوجوانی من! روح‌تان قرین آرامش!»

* جلال آریان، نام شخصیت اصلی بیشتر داستان‌های اسماعیل فصیح است که در نگاهی سطحی، از بسیاری جهات شباهت‌هایی با نویسنده دارد.

عکس: کریمی، خبرگزاری ایسنا

 

 تاریخ انتشار:   July 18, 2009 11:12 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir