
حامد حبیبی
نشر ققنوس
سپینود:
به نظر من «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» مجموعه داستان مهمی است از دو جهت: یکی آنکه مضامین نو دارد، و دیگری این که آینهی تمامقدنمای شرایط نوشتن در زمان خود است. مضامین نو یکی فضای وهمآلود اکثر داستانهای این مجموعه است و دیگری فاصله گرفتن از لحظههای حسی عمیق که باعث تاثیر بیشتر بر مخاطب است و نگاه فوقالعاده نسبینگر که بر تمامی داستانها حاکم است. در توضیح مورد بعدی باید بگویم که همهی ما از شرایط داستان نویسی و ممیزی آن با خبریم. در چنین شرایطی نویسنده یا تصمیم میگیرد ننویسد و برای دل خودش بنویسد و کشوهای میزش؛ یا این که شرایط را به چالش میطلبد که این مبارزه توان زیادی از نویسنده را میگیرد و در بیشتر مواقع کیفیت داستان فدای یافتن راههای گریز از شرایط میشود. حامد حبیبی به خوبی از شرایط موجود فاصله میگیرد و ذرهای هم از کیفیت کارش کم نمیکند. اما مشکلی که پیش میآید این است که محدودهی خلق او، که برگ برندهاش است، لایتناهی نیست و با وجود چیدمان خوب داستانها در مجموعه، بعد از داستان اشکاف و شب در ساتن سفید، دیگر داستان اکازیون چنگی به دل نمیزند. انگار که دست نویسنده برای خواننده رو شده باشد و همه چیز قابل پیشبینی است. شاید اگر تعداد داستانها کمتر بود یا تنوعشان بیشتر این خستگی کمتر سراغ خواننده میآمد.
پونه:
من فکر میکنم این که سپینود مینویسد "داستانهای حبیبی داستان زمان خودش است"، کاملا درست است. این نکته را ما در زبان داستان هم میتوانیم ببینیم. زبان ساده و به دور از پیچیدهگی دقیقن همان چیزی است که چنین داستانی میطلبد و نویسنده با هشیاری از آن بهره برده. اما از طرفی لحن یک نواخت و زاویه دید یکسان در همه داستانها و اتفاقا همان چیزی که سپینود میگوید یعنی " فاصله گرفتن از لحظههای حسی عمیق"، عواملی است که باعث شده داستانهای حبیبی از جایی به بعد اثر خودشان را از دست بدهند. من معتقدم تفاوت است بین احساسی نوشتن تا توصیف گزارشگونه از عواطف انسانی. حبیبی تقریبا در هیچکدام از داستانهایاش به چیزی غیر از موضوع ترس و توهم نپرداخته. یعنی تنها حس انسانی که میشود سراغ گرفت همین است. فضاهای بسته و محدود بودن آدمها، خواننده را خسته میکند. منظورم از محدودیت آدمها و شخصیتهای داستانی نه به لحاظ تعداد که از نظر زاویه دید و محدودهی حرکت است. اگرچه حبیبی در ساخت فضاهای داخلی، اتاقها، ساختمانها یا مثلا داخل ماشین (داستان فیدل) بسیار موفق است اما کمتر در ساخت فضاهای خارجی خوب عمل کرده. از طرفی همانطور که گفتم لحن یکسان آدمها، خواننده را به این فکر میاندازد که اصلا انگار با یک نفر طرف است و این از اثر کنش و واکنش داستانی و تاثیر داستان میکاهد. با این همه در داستانی مثل شب در ساتن سفید، همهی این ضعفها تبدیل به قدرت شده. فضای سرد و یکنواخت، لحن یکسان زن و مرد و زاویه دیدشان و حتا برداشت یکسانشان از ماجرایی که در حال وقوع هست (یا نیست) باعث شده این داستان تبدیل به یکی از بهترین داستانهای مجموعه شود.
معین:
یکی از مهمترین نکات در مجموعهی «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» به نظرم توجه نویسنده به ساختار داستان است. داستانها معمولاً مثل پلان ساختمانی میمانند که ابتدا خطوط کلیاش مشخص میشود، بعد کمکم جزئیات داستانها -درون آن خطوط کلی- مشخص میشود. خطوط پررنگ میشوند و خط داستان برای ما مشخص میشود و ما با داستان پیش میرویم تا به پیاین هولناکش برسیم. این نوع خاص روایت -که معمولاً از داستانهای پررمز و راز، با فضاهای وهمآلود و ترسناک سراغ داریم- وقتی ارزش بیشتری پیدا میکند که در کنار ساختن فضاهای داخلی داستانها قرار میگیرد. هتل در داستان «هتل»، خانه در داستانهای «اشکاف» و «اکازیون» با همان وسواس و به همان شکلی ساخته میشوند که داستانها روایت شدهاند.
آن چیزی که سپینود گفته که «انگار که دست نویسنده برای خواننده رو شده» فکر میکنم از یکسان بودن ساختار داستانها ناشی میشود. (البته که با پونه موافقم که فضاهای یکسان هم در این مورد مؤثر است.) لحن نویسنده و نوع روایتش -یعنی همانکه گفتم؛ مشخص کردن خطوط کلی، پررنگ کردن خطوط اصلی و ضریهی پایانی- تفریباً در همهی داستانها تکرار میشود. همین است که خواننده در داستان آخر که همنام مجموعه هم هست؛ آن خطوط پررنگ را راحت پیدا میکند و آنها را پیش میبرد و خود را از پیش آمادهی ضربهی پایانی میکند. آن وقت است که دیگر ضربهی پایانی چندان گیجش نمیکند. فکر میکنم اگر همان مضمونها در قالبهای دیگر روایت میشد، طوری که مدام پیشفرضهای ذهنی مخاطب به بازی گرفته شود و او در هر داستان رودستِ تازهای بخورد، مجموعهی حامد حبیبی مجموعهی موفقتری بود.
آراز:
به نظر من «آنجا که پنچرگیریها تمام میشوند» یکی از بهترین مجموعه داستانهایی است که در سالهای اخیر منتشر شدهاست. من هم موافقام که چیزی در همهی داستانهای مجموعه تکرار شدهاست، سپینود آنرا موردی مفهومی میداند، پونه با عنوان ضعفی زبانی و محدودیت شخصیتهای داستانی از آن یاد میکند و از نظر معین، این ساختار است که تکرار میشود. من هم اسم این مفهوم را حلقهی مفقود میگذارم، به این معنی که در اغلب داستانها، همهی روابط علی و معلولی رعایت شدهاند و فقط یک حلقه از این زنجیرهی تسلسل منطقی ناپیداست؛ و جالب اینجاست که نویسنده، به عمد، هیچ تلاشی در جهت یافتن آن حلقهی مفقود نمیکند، آنرا نادیده هم نمیگیرد، بلکه تمام ماجرا را با علم به همین فقدان ادامه میدهد. این چنین است که مخاطب، حیران میماند و در پی یافتن آن اصل، بر کلیت متن شریک میشود. یک نمونه، آقای کمالی داستان اشکاف است که در کمد همسایه فراموش میشود.
این عامل تکرارشونده را نه دلیل ضعف، بلکه میتوان نقطهی قوت مجموعه دانست؛ یعنی جمعآوردن چند داستان پراکنده، صِرف اینکه همهی آنها را یک نویسنده تحریر کرده، دلیل موجهی برای اطلاق نام «مجموعه داستان» نیست؛ اگر همهی این داستانها عامل مشترکی را تواماً داشتهباشند و تکرار این عامل منجر به تکراری شدن کلیت مجموعه نشود، بهترین بهانه برای انتشار مجموعه پدید میآید.
در مورد تناسب و توافق عناصر و عوامل داستانی با همان مفهوم حلقهی مفقود، به ذکر دو نمونه بسنده میکنم.
زبان: نثر خشک و عاری از احساس، ساده و بدون پیچشها و بازیهای رایج زبانی و حتی گزارشگونهای که تقریباً در تمام داستانها بهکار گرفتهشدهاست، مناسب و مقتضی با مفاهیم محتوایی همان داستانهاست.
فضاسازی و پرداخت موقعیت: اغلب داستانها در فضاهایی موسوم به گروتسک اتفاق میافتند، مثلاً به یاد بیاوریم هتل قدیمی و بدون مسافر داستان هتل را که خود مکانی است آبستن حوادث مجهول و پر رمز و راز است. فضاسازی در داستان فیدل منحصر میشود به داخل ماشین و منظرههای بیرون؛ گرچه دیالوگ بین شخصیتهای داستان، بیشتر بار داستان را به دوش میکشد ولی بد نیست توجهی داشتهباشیم به موقعیت خوردن آلبالو از تشت و رنگ خون مانند آن که تشت و دستها را گرفته و آنرا ربط دهیم به موضوع بحث که مرگ یا قتل احتمالی سوسن است.
در مورد همین داستان، خود نویسنده هم در کارآگاهبازی شخصیتهای داستانش شرکت میکند و نام داستان را فیدل میگذارد که اسم سگ مرحومه سوسن است و حین روایت داستان، فقط نامی از آن بردهمیشود. یعنی فیدل هم در مرگ مشکوک سوسن نقش داشت؟ این سوال برای من، بعد از خواندن داستان پیش آمد و حالا بعد از ماهها، هنوز به یاد دارم. آیا این دلیل بر ماندگاری داستان نیست؟