یک نفر رفت به یک مرکز فرهنگی - ورزشی تا اخلاق و جوانمردی بیاموزد اما چیزهایی آموخت که از فیلمهای پرفروش میتوان آموخت. به یکی از تماشاگران گفت: ما که ورزشکاران و تماشاگرانمان همگی باادب و خوش اخلاقند نکند تو از آن تعداد انگشتشمار تماشاگر نما باشی؟!
آن تماشاگرنما دود شد ورفت به هوا!
# # #
یک نفر رفت به یک مرکز اقتصادی تا وام بگیرد. مدیر آن مرکز گفت: بیا با هم برویم بیرون و یک چای تازه دم بنوشیم ودوست بشویم.
چای را نوشیدند و آن مدیر گفت: دوست عزیز پول چای را حساب کن!
آن یک نفر گفت: ما که مدیران مان همگی شریف و درستکار و قانونمندند نکند تو از آن تعداد انگشت شمار مدیرنما باشی؟!
آن مدیرنما دود شد و رفت به هوا!
# # #
یک نفر رفت به یک مرکز طبابت تا دردش را درمان کند.
گفتند: اول برو حسابداری. رفت و دفترچه بیمهاش را روی میز حسابداری گذاشت.
گفتند: برو شونصد روز بعد بیا.
گفت: زودتر نمی شود؟
گفتند: کار نشد ندارد، برو به منزل و این دفترچه را سر تاقچه بگذار و دفترچه بانکیات را بردار و برو به بانک و پول قلمبه بگیر و زود برگرد تا همین امروز دردت را درمان کنیم.
آن یک نفر گفت: ما که طبیبانمان همگی مهربان و وظیفهشناسند نکند شما از آن تعداد انگشت شمار طبیبنما هستید؟!
آن طبیبنماها دود شدند و رفتند به هوا!
# # #
یک نفر رفت به یک مرکز سنجش آلودگی هوا و دودهایی را که به هوا میرفتند با انگشتهایش شمرد. انگشتهایش تمام شدند و آن یک نفر خیالش راحت شد که آن تعداد انگشت شمار هم تمام شدند.
لبخند زد، نفس راحتی کشید وخیلی کیف کرد.