English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  کله‌پزی


یک نفر رفت

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
یک نفر رفت به یک مرکز فرهنگی - ورزشی تا اخلاق و جوانمردی بیاموزد
 

یک نفر رفت به یک مرکز فرهنگی - ورزشی تا اخلاق و جوانمردی بیاموزد اما چیزهایی آموخت که از فیلم‌های پرفروش می‌توان آموخت. به یکی از تماشاگران گفت: ما که ورزشکاران و تماشاگران‌مان همگی باادب و خوش اخلاقند نکند تو از آن تعداد انگشت‌شمار تماشاگر نما باشی؟!

آن تماشاگرنما دود شد ورفت به هوا!

# # #

یک نفر رفت به یک مرکز اقتصادی تا وام بگیرد. مدیر آن مرکز گفت: بیا با هم برویم بیرون و یک چای تازه دم بنوشیم ودوست بشویم.
چای را نوشیدند و آن مدیر گفت: دوست عزیز پول چای را حساب کن!
آن یک نفر گفت: ما که مدیران مان همگی شریف و درستکار و قانونمندند نکند تو از آن تعداد انگشت شمار مدیرنما باشی؟!

آن مدیرنما دود شد و رفت به هوا!

# # #

یک نفر رفت به یک مرکز طبابت تا دردش را درمان کند.
گفتند: اول برو حسابداری. رفت و دفترچه بیمه‌اش را روی میز حسابداری گذاشت.
گفتند: برو شونصد روز بعد بیا.
گفت: زودتر نمی شود؟
گفتند: کار نشد ندارد، برو به منزل و این دفترچه را سر تاقچه بگذار و دفترچه بانکی‌ات را بردار و برو به بانک و پول قلمبه بگیر و زود برگرد تا همین امروز دردت را درمان کنیم.
آن یک نفر گفت: ما که طبیبان‌مان همگی مهربان و وظیفه‌شناسند نکند شما از آن تعداد انگشت شمار طبیب‌نما هستید؟!

آن طبیب‌نماها دود شدند و رفتند به هوا!

# # #

یک نفر رفت به یک مرکز سنجش آلودگی هوا و دودهایی را که به هوا می‌رفتند با انگشت‌هایش شمرد. انگشت‌هایش تمام شدند و آن یک نفر خیالش راحت شد که آن تعداد انگشت شمار هم تمام شدند.

لبخند زد، نفس راحتی کشید وخیلی کیف کرد.

 

 تاریخ انتشار:   May 22, 2009 10:47 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir