همه داشتند کف میزدند. دیگر به جای نورهای رنگارنگ سیاهی مطلق بود. احساس کرد که آروارههای «زری» به هم نزدیکتر شدند. غرّش خفیفی که میشنید نشانهی خوبی نبود. سرش را خواست از دهان «زری» در بیاورد که فشار آروارهها بر گردنش بیشتر شد. احساس خفگی بهش دست داده بود. با چوب تعلیم ضربهای به پهلوی«زری» زد. توی دلش گفت: الاغ! دارم خفه میشم! شروع کرده بود به دست و پا زدن. تشویق و جیغ خوشحالی مردم از این بازی جدید «غلام کاپرفیلد» به اوج رسیده بود. چند لحظه بعد غلام بیخیالتر از همه روی طناب مرتفع چادر سیرک نشسته بود و در حالیکه داشت قسطهای عقب افتادهاش را حساب میکرد، زل زده بود به آن پایین. جاییکه دست و پاهایش دیگر تکان نمیخوردند!
سعید سلیمان پور