English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  از هر دری وری


پیری ملای مکتبی بود

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: عبدالله مقدمی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: moghaddamy07-at-yahoo.com

 
 
پیری ملای مکتبی بود. کودکان بازیگوش، همه در جوش و خروش.
 

پیری ملای مکتبی بود. کودکان بازیگوش، همه در جوش و خروش. چنان که پیر را روز، چون شب کرده بودند و آن بیچاره از آزارشان همه شب تب کرده!

لَله‌ی کودکان بازیگوش
کی کند این جغاله (1) را خاموش

یا شود بی‌خیال بازی‌شان
یا به اورژانش می‌رود بیهوش!

هر کودکی شیطانی کرده و آتشی می‌سوزاندی. از سفیده‌ی صبح تا بوق سگ! در پی حسن بود تا از آن جوب! بزرگ نپرد، یا به دنبال حسین که دم آن گربه بیچاره را به سیم برق گره نزند. چون به تقی مشغول آمدی که به مکتب سوت بلبلی نزن، نقی غوکی به میان انداخته، در می‌‌رفت! با پای لرزان و فک آویزان ملای بیچاره فقط در پی دفع شر بود و جز این چه مهلت داشت؟

فقط دفع شر می‌کنم از سرم
چه وقتی بود تا حساب و کتاب

چه گویم که چون کودکان، خویش نیز
نباشد به یادم ز درسی جواب!

رزوها گذشت و آخر سال شد. پیر جز «بنشین» و «ساکت باش» و «خاموش» و «آرام بگیر» و «نکن» هیچ نگفته بود مر کودکان را. پس چون آخر سال بیامد پیر خواست که امتحان بگیرد. اعلام کرد که فلان روز به بهمان جای امتحان باشد و هر کس نیاید، صفرش دهم و هر کس که نخواند، حالش گیرم و هر که نداند، پوزش زنم که امروز دیگر روز من است.

کودکان به اضطراب و تشویش شدند. گویی که ککی به تنبان‌شان افتاده و خاری به دلشان خلیده! پس به فکر چاره‌ای شدند. هر کدام به عجز و لابه‌‌ای زبان حال گفتند که: ای ملای مکتب ما! ای پیر ما! ای نوردیدگان ما! دمت گرم باد جاودان، اینبار بی‌خیال قضیه شود که ایام، ایام جام جهانی باشد. مارا این نمط ضد حال باشد که گوشه‌ای بخزیم و بی‌صدایی درس بخوانیم. ما درس ندانیم چیست! پیر ولی اراده محکم کرده بود. پس گفت: ای بیخردان! آن روزها که شیطانی می‌کردید و آتش می‌سوزاندید و به لعب مشغول بودید و جیک جیک مستان‌تان بود و فکر زمستان‌تان هیچ نبود را یاد کنید. هر کدام‌تان درس پس ندهید، مادراتان را صدا می‌کنم و بدانید که می‌کنم آنچه باید کرد!

کودکان صدای زاری بلندتر کردند، آنطور که عرش برین به لرزه برآمد و زیر زمین نیز!

چنان زاری کنیم امروز باهم
که مادر مرده اینجا آورد کم

لیکن هیچ سود نداشت و این زاری چون باران رگباری بود بر سنگ خاره. الغرض کودکان چون دیدند پیر را سر موافقت و مرافقت آنان نیست، هیچ نگفتند و باز ِ خانه شدند. پیر آن شب فاتحانه بخسبید و در خواب دید که کودکان در مقام پاسخ به لکنت می‌افتند و او پیش مادران‌شان چغلی‌شان می‌کند و آن مادران گوش کودکان می‌پیچند و الخ! ولی آن بیچاره چیزی که به یادش نبود، این بود که طفلان این زمانه، هر قدر شیطانند، بیشتر از آن باهوشند. چنان باهوش که به طرفه‌العینی هفتاد مرحله نیدفوراسپید بازی کرده و هیچ گیم آور نشوند. باری، هر کودک چون به خانه رسید گریه آغاز کرد که: این معلم ما معلم نیست و هیچ حالیش نیست و حتی دیپلم هم ندارد و با مدیر پارتی دارد و یک کلمه به ما نیاموخته و چه و چه. پس مادران که دیکته به جای کودکان می‌نوشتند و پدران که انشای‌شان می‌نوشتند و ریاضی‌شان حل می‌کردند و جمله سازی‌شان می‌گفتند و حساب و کتاب‌شان می‌کردند را، غیرت بگرفت.

به روز موعود، پیر سوار بر مرکب گازی، سوی مکتب خانه شد. ولی در آن میانه کودکان ندید و پدران دید به سبیل‌های کلفت و گردن‌ها نیز! و پس پشت پدران، مادران دید و خاله‌ها و عمه‌ها و زن داداش‌ها و همسایه‌ها و بقالان سر کوچه و چه و چه! از ایشان پرسید: کودکان کجایند؟

گفتند: نیامدند و ما آمدیم تا حال ملایی چون تو را بگیریم که این اطفال معصوم را درس مطلوب ندادی و هیچ به کیفیت آموزش نیندیشیدی و چون آن آموزشگاه‌های عزیز، اصلا غم درس و مشق و کنکور این بیچارگان نخوردی!

از صبح تا شب بازی‌شان دادی و اکنون همه‌شان گویند که ملا ما را به جبر به کوچه می‌فرستاد و صبح به زنگ اول به مکتب نمی‌آمد و می‌خسبید. به زنگ وسط نیز چپق می‌کشید و چایی می‌خورد و روزنامه می‌خواند و ما را به حال خویش رها کرده بود. پس به زنگ آخر نیز آن پیر، جدول روزنامه را حل می‌کرد و هر کدام که بلد نبود، از ما می‌پرسید و چون ما نمی‌دانستیم، صفرمان می‌داد! آنگاه به زنگ خانه می‌ گفتمان که اگر خواهید که درس یاد بگیرید باید به کلاس خصوصی‌تان درس بدهم. باری او همیشه با ما لج بود! حال ای پیر کذا! تو را پوست بکنیم و چپق چاق کنیم و حال بگیریم و چوب به آستین کنیم و پوز بمالیم، مالیدنی!

در آن حال پیر را فرصت توضیحات نبود. پس پشت مرکب گازی پرید و پر گاز برفت و پشت سرش ننگریست که جماعت چه دعاهایش می‌‌کنند ...

عبدالله مقدمی

 

 تاریخ انتشار:   May 22, 2009 10:45 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir