یکی بود یکی نبود. توی این شهر شلوغ یه دختر دانشجویی بود که از خونه فرار کرده بود. اون رفت توی پارک نشست. داشت ساندویچ میخورد که یه پسر قوی هیکلی اومد کنارش و نشست. گفت: «از اون ساندویچت به من هم میدی؟ من سه روزه هیچی نخوردم.» دختر به اون ساندویچش رو نداد. پسر هم رفت شیشه نونوایی روبرویی رو شکست و چند تا نون دزدید. دختر خیلی ناراحت شده بود که اون رو نشناخته بود چون اون ژان وال ژان بود. و پیش خودش گفت کاش به اون ساندویچ میداده. تصمیم گرفت که جبران کنه و بره دنبال کوزت و اون رو از دست تناردیهها نجات بده. دختره راه افتاد. خسته شده بود. رسید به یه مسجدی. رفت که توش استراحت کنه و یه چرتی بزنه. دید که یه پیر زنی داره دعا میکنه. داره میگه: «خدایا من از هند اومدم یه کار کن این پسرم بتونه پهلوونه ایرونی رو بزنه زمین.» البته دختره چیزی از صحبتهاش نفهمید. من(نویسنده) براش ترجمه کردم. همون موقع یه پسر خوشتیپ و خوش هیکلی که اون پشت بود، حرفها رو دست و پا شکسته شنید و رفت تو میدون مبارزه.(آخه نذاشت من براش ترجمه کنم) دختره هم که دنبال مرد آرزوهاش می گشت، رفت اونجا تا ببینه این مرد تنومند میتونه مرد زندگیش باشه یا نه. مبارزه شروع شد و مادره و دختره داشتند نگاه میکردند که پسر تنومند زرپی اون هندی رو کوبید زمین و یه مشت محکم هم زد تو صورتش و بعد گفت: «خجالت نمیکشی ننهات رو اذیت میکنی. نمیبینی پیره؟ ۲ ساعت تو مسجد داشت از تو با زبون خودش به خدا شکایت میکرد. بزنم تو دهنت، بیغیرت؟» ... (این داستان ادامه دارد.)