میخواهی کتاب بخوانی، این سادهترین کار:
گول طرح روی جلد کتاب را میخوری. گول اسم کتاب را میخوری. روزنامهها را که میخوانی پر است از نقد و منتقد و معرفی کتاب؛ اسامی یک شکل و یک دست انگار همه لباسهای واحد پوشیدهاند و حرفهای شبیه هم میزنند. گاهی حتا دوستی که افکارش به تو نزدیک است کتابی را نام میبرد و تو میخوانی ولی توقعات را برنمیآورد.
نقدها بعضی عجیب و غریباند. واژههای غریب و ناملموس دارند. معرفی کتاب تمام داستان کتاب را لو داده و دیگر انگیزهای برای خواندن نداری. صاحبان کتابفروشیها با محصولاتی که میفروشند آشنا نیستند و کمکی نمیکنند. گیج شدهای. کار سادهای مثل کتاب خواندن عجب پیچیده شده این روزها. از طرفی عشق به خواندن و «کتاب دست گرفتن» رهایت نمیکند. چه کار میکنی؟
از طرف دیگر کتابی را خواندی. به محض بستن کتاب، از هجوم افکار سرگیجه میگیری. دوست داری با کسی حرف بزنی، حرفهایت را بگویی و حرفهای او را بشنوی. قضیه این است که وقتی با رفیقات سینما میروی، همیشه بعد از فیلم میروید کافهای، پارکی یا خانهی یکیتان یا دستکم توی راه از فیلم حرف میزنید. به هیجان میآیی و بعد احساس سبکی میکنی. اما خواندن کتاب یک فرآیند یک نفره است، پس نیاز به حرف و گفت و بحث را باید یا با نوشتن یادداشت مرتفع کرد-کاری که من میکنم!- یا با خواندن نقد و یادداشت و تحلیلهای ادبی.
اما کاری که این ستون قصد دارد انجام بدهد:
۱- ارائهی یادداشتهای سادهای دربارهی کتاب.
۲- برگزاری همنوشت دربارهی یک کتاب یا موضوع ادبی با کمک شما یا دیگر اهالی صاحبنظر.
۳- معرفی کتابهای خوب. (واضح است:طبق سلیقهی شخصی نگارنده)
۴- راهنمای خرید کتاب.
۵- معرفی کتابهای قدیمی.
۶- پاسخ به پرسشها. (در صورت وجود!)
خوشبختانه اهالی اینترنت و وبلاگها بسیار کتابخوانند و شاید جاهای زیادی باشند که به معرفی کتاب و نقد آن اختصاص دارند. اما به گمان من کار نیکو کردن از پر کردن است. ضمن این که شاید سلیقهی چند نفر با نگارنده بیشتر نزدیک باشد و این یادداشتها بهشان کمک کند.
* کاغذ باریکی که لای کتاب میگذارند به نشانهی این که تا اینجا خوانده شده
سپینود ناجیان
۲۶ اردیبهشت ۸۸