English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  کله‌پزی


یک نفر تلفن همراه داشت

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: اسماعیل امینی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم. / گفتند: پس چه داری؟ / گفت: تلفن همراه دارم.
 

یک نفر که مسابقه فوتبال تماشا می‌کرد از بازی تیم برنده خوشش آمد رفت پیش مربی تیم وگفت: من دلم می‌خواهد تیم شما به شهرستان ما بیاید.

مربی گفت: نمی‌آید، چون بازیکنان تیم و خانواده‌شان در این شهر زندگی می‌کنند.

آن یک نفر گفت: البته که می‌آید، چون من تلفن همراه دارم.

مربی گفت: من هم تلفن همراه دارم، حتی همه بازیکنان تیم تلفن همراه دارند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن همراه من دارد زنگ می‌زند.

مربی گفت: همه تلفن‌ها ممکن است زنگ بزنند.

آن یک نفر گفت: اما تلفن من با شما کار دارد. و گوشی را داد دست مربی!

مربی گوشی را گرفت و گفت: بفرمایید... نه اصلا... غیر ممکن است...خوب البته شاید هم بشود... البته قربان حتما ... بنده اصلا معتقدم که بچه‌ها دلشان پر می‌زند برای انتقال به شهرستان... شما خیلی لطف کردید که با درخواست بچه‌ها برای انتقال موافقت فرمودید.

آن یک نفر لبخند زد و به مربی گفت: دیدی که می‌شود؟!

مربی گفت: دیدم، شنیدم، خندیدم.

***

یک نفر رفت به یک بانک بزرگ و گفت: من یک وام بزرگ می‌خواهم.

رییس بزرگ گفت: وام بزرگ، طرح‌های بزرگ، مدارک بزرگ و ضامن‌های بزرگ می‌خواهد،
داری؟

آن یک نفر گفت: ندارم، فقط یک تلفن همراه کوچک دارم. بفرمایید!

و گوشی را به رییس بزرگ داد. گوشی زنگ زد، رییس بزرگ با تلفن حرف زد، مکالمه تمام شد، وام آماده شد. آن یک نفر وام را گرفت و لبخند زد و رفت. رییس بزگ هم لبخند زد و کیفش را برداشت و رفت و دیگر به بانک برنگشت. آن یک نفر هم دیگر به بانک برنگشت.

***

یک نفر رفت به یک دانشگاه بزرگ وگفت: یک مدرک بزرگ به من بدهید!

گفتند: باید سال‌ها درس بخوانی، تکلیف بنویسی، امتحان بدهی، پژوهش کنی، پایان‌نامه بنویسی، از پایان‌نامه دفاع کنی، بعد مدرک بزرگ بگیری.

آن یک نفر گفت: من وقت ندارم، سواد درست و حسابی هم ندارم، حوصله هم ندارم.

گفتند: پس چه داری؟

گفت: تلفن همراه دارم.

گفتند: خوشا به سعادتت! تو که تلفن همراه داری، چه نیازی به مدرک بزرگ داری؟

آن یک نفر گفت: تلفن همراه که چیز مهمی نیست.

گفتند: مگر تو این نوشته را از آغاز نخوانده‌ای تا اهمیت آن را بدانی؟

آن یک نفر گفت من که گفتم سواد درست و حسابی ندارم لطفا شما آن را برایم بخوانید!

اسماعیل امینی

 

 تاریخ انتشار:   May 8, 2009 11:59 PM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir