صاحب زلفهای فر شده است
پسر عمهام رپر شده است!
صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن!
میشود کرد جابه جا، کَمِ کم
توی شلوار او سه تا آدم!
من که ا زقوم و خویش او هستم
توی خوابم بیاد میترسم!
(شاعر بیت فوق ترسیده
لاجرم توی قافیه...!)
سند افتخار عمهی من
شده اسطورهاش«ساسی مانکن»!
لایق «نازه این نفس» شده است
جذب سیمای «هیچ کس» شده است!
«یاس» و «عرفان» رقیب او هستند
دوستان نجیب او هستند
عمهام می زند فقط پر پر
تا که فریاد میزند «دختر..»!
مانتوی تنگ و دامن یه وجب
این هم آخر ترانه هست؟!عجب!
***
از لب پشت بام خانه، پکر
ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
شعر افتاده روی دنده چپی
وای از این ترانههای رپی!