با رسم شکل توضیح دهید
موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
بر همگان واضح و مبرهن است که ما باید به دیگران احترام بگذاریم و به هر کسی که دیدیم سلام کنیم. البته باید یادمان باید که در طول روز به یک نفر صد بار سلام نکنیم. چون من این کار را کردم و عمویمان به من گفت: گوساله. خسته شدم آنقدر جواب سلام تو را دادم. عمویم راست میگوید. هر چند کمی بیادب است و باید به پدربزرگم بگویم ادبش کند.
ما باید به معلم مان احترام بگذاریم و او را دوست داشته باشیم. هر چند دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست و باعث اذیت معلم و خودمان میشود. چند روز پیش کیف پول آقا معلم را دست اصغر دیدم. گفتم: اصغر کیف پول آقا معلم پیش تو چه کار میکند؟
اصغر گفت: چون من آقا معلم را بیش از حد دوست دارم، کیفش را یادگاری برداشته ام تا هر وقت دلم برایش تنگ شد کیفش را نگاه کنم. دیروز که دیدم اصغر فلک شد، فهمیدم دوست داشتن بیش از حد معلم خوب نیست.
ما نباید به دیگران دروغ بگوییم و به آن ها تهمت بزنیم و پشت سرشان غیبت کنیم. بابایمان دیروز میگفت: هیچوقت مثل آقای همسایه نباش که آشغالهایش را از پنجره توی کوچه پرت میکند و با زنش صبح تا شب جر و بحث و دعوا راه میاندازد. مامانمان داد زد: آقای نصیحت گو. چرا آشغالها را چند ساعت پیش از پنجره به بیرون شوت کردی. بیا ببین چه بلبشویی شده. پلاستیک پاره شده و آشغالها وسط خیابان پخش شده و گربهها هجوم آوردهاند وسط خیابان. الان یک ماشین یک گربه بینوا را زیر کرد.
بابایمان یواشکی کنار پنجره رفت و کوچه را دید زد و گفت:من نبودم. آقای همسایه بود. مامانمان گفت: چرا دروغ میگویی خودم دیدم که تو پرت کردی. بابایمان در حالی که عرقش را پاک میکرد یواش گفت: خانم پیش بچه بد آموزی دارد. اون روی سگ مرا بالا نیار. مامانم گفت: اگه بالا بیاد مثلاً چی کار میکنی؟. بعد بابایمان یک کارهایی کرد و بعد مامانمان کارهای بابایمان را جواب داد.
ما خودمان آنقدر فهم و شعور داریم که بقیه ماجرا را سانسور کنیم.
ما نباید شوخیهای بی جا و بی معنی با همکلاسیها و دوستانمان کنیم. مثلاً چند روز پیش حسن ما را هل داد و ما توی جوی آب افتادیم. گفتم: حسن چرا این کار را کردی. فکر نکردی خطرناکه حسن. گفت: شوخی کردم. من هم تمام کتابها و دفترهایش را پاره کردم و با سنگ سرش را شکستم و بعد به خانهشان زنگ زدم و گفتم: حسن تصادف کرده و الان وسط خیابان افتاده است. مادر حسن غش کرد و پدرش یک سکته ناقص زد. من در حالی که غش غش میخندیدم گفتم: شوخی کردم. با مزه بود؟ ولی مثل اینکه شوخیام زیاد با مزه نبود.
من از این انشا نتیجه میگیرم که انشا من بهترین انشا دنیاست و معلممان باید به من بیست بدهد. البته این فقط یکی از هنرهای من است و من هنرهای دیگری هم دارم به قول خواهرمان از هر انگشتم یک هنر می زند بیرون. که اگر تعریف از خود نباشد در انشاهای بعدی در مورد این هنرها صحبت میکنم.
در پایان از حسن و اصغر و خانواده عزیزم که من را در نوشتن این انشا یاری کردهاند تشکر میکنم.
علیرضا لبش