یک نفر مرد در یک روز بهاری از خانه خارج شده و با یک نفر زن آشنا میشود. آنها پس از آشنایی بیشتر با هم به جاهای مختلف رفته و در انواع و حالات مختلف به یکدیگر محبت مینمایند. در همین حال، یک نفر مرد دیگر در یک هتل آنها را دیده و ادعا میکند آن زن همسر او میباشد و قبلاً برای او کتاب میخوانده است. مرد اول با زن یادشده فرار کرده، مرد دوم با اتومبیل آنها را تعقیب میکند. سمیر، سوار بر بیامدبلیو مشکی، مرد دوم را تعقیب میکند. آنها در بزرگراه باعث چپ شدن سی و هفت ماشین شده، در نهایت مرد دوم از روی پل سقوط کرده، کشته میشود. مرد اول و زن یادشده در یک گوشه خلوت مشغول محبت کردن به یکدیگر میشوند. در این لحظه زمین شکافته شده و یک نفر گودزیلا از آن بیرون میآید. مرد و زن یادشده، برای فرار از گودزیلا به همراه تعدادی مرد و زن دیگر سوار یک هواپیمای در حال پرواز میشوند. در هواپیما تروریستها آنها را گروگان میگیرند. در اثر اختلاف تروریستها و خلبان، هواپیما در یک جزیره دورافتاده سقوط میکند و مسافران هواپیما مجبور میشوند برای مدتی در آن جزیره گمشده زندگی کنند... و این ماجرا به شدت ادامه دارد.
امید مهدینژاد