مردی که میدود که برسد تا باید تمام کند کارهایی را که بکند تمام کارهایی را باید تمام میدود مرد. زن میگوید باید بخریم در ازدحام و بوق ... آهای الاغ! جلوتو نیگا کن و بچه که خوشحال و آخ جون! عید...، و گره ماشینها و آدمها. بوی خاک که نفس میکشد و ذهن که خفقان میگیرد و سبزه که آب جوی میریزد ردیف کنار پیاده رو و چغاله بادام.
بوی نردبان و جرمگیر و آقای نوروزی. بوی حسی مبهم که انگاری توی معده را چنگ میزند. بوی جیک جیک که در ذهن بچه لانه میکند و نگرانی که در ذهن مرد میدود و خستگی که ذهن زن را پر میکند. بوی ماهی قرمز و زُهم و چراغهای نئون ِ بدو آتیش زدم به مالم. بوی نسیم و آرزویی که بر هیچ کس عیب نیست. بوی شیرینی و شادی و شور و شب بو: چهار شین از هفت شین میراث گذشتگان که به مرور نقطههایش افتاده.
بوی بارانی که نمیآید و بوی: «هزار جای دیگر باید برویم». بوی: «بدو که دیر شد» و خستگی و درد شانه و پله و مانتوی نو. بوی سلام چند بارۀ نگهبان و دربان و باغبان و نظافتچی و دزد و چاقوکش. بوی پشت چشم نازک کردن شهین جون و التماس مشتریهای شینیونی. بوی مسافرت و راه بندان چالوس. بوی دماغی که میسوزد و سرمایی که چقدر سرد است و عید شما مبارک... بفرمایید شیرینی... تا روز نو شود و ماراتن نوروز، دوباره شود و صد سال به این سالها شود...
رویا صدر