عید امسال در تهران بودم، تنها، البته کاملا سالم و بچه مثبت زندگی کردم، شبها تا صبح بیدار به تحقیق و تتبع مشغول بودم و تجهد میکردم و روزها تا ظهر میخوابیدم. روزگار خوبی بود، هر روز نهار جوجه کباب خوردم و شبها فست فود، اغذیه فروشی محل احتمالا با پولهای من تا به حال پراید خریده است، فیلم دیدم، کتاب خواندم، به وضع خانه رسیدم و تلویزیون نگاه کردم. احساس آدم پولداری را داشتم که ادیب هم هست و غم حقوق و مستمری ندارد، پس شبها تا صبح نسخ خطی را تصحیح میکند و بر کتب تازه هامش میزند، شعر میگوید، داستان مینویسد، فیلم میبیند و جز برای حضور در محافل ادبی آن هم از ساعت شش عصر به بعد از خانه خارج نمیشود.
در این مدت سریال 24 را دیدم، یعنی 48 ساعت از تعطیلات عید را 24 دیدم. این سریال هفت فصل دارد که هر فصل 24 ساعت از یک حادثه را روایت میکند، به خوبی نرگس و یوسف نیست اما از بیگناهان بهتر است، البته خواهری در فصل دوم آن بازی میکند که از زلیخا بهتر است به چشم خواهر برادری، اما جک باور قهرمان آن کجا و مصطفی زمانی کجا!
از 29 اسفند در معیت جلال سمیعی برنامه زنده رادیویی داشتیم، برنامهی خوبی بود، اسماش "رادیو بهار" بود، مردم را میخنداند، به ویژه بعد از باخت غرورآفرین به عربستان سعی کردیم غم را از مردم بگیریم. خدا آخر عاقبتمان را به خیر کند.
الان روز سیزدهم است، در خانه هستم و همه از ولایت برگشتهاند، کارهای روز پانزده فروردین را انجام میدهم، از شنبه ماراتن زنده ماندن شروع میشود، باید باز از رادیو در ارک بدوم بروم حوزه هنری در پل حافظ و از حوزه تا جامجم موتور بگیرم تا شبکه یک.
پارسال از دو تصادف با موتور جان سالم به در بردم، امسال نمیدانم.
پارسال در شلوغیهای آخر اسفند ماه سکهی عیدی را که حوزه داده بود گم کردم، امسال در اولین گام موبایلم را در تاکسی جا گذاشتم و در دومین گام در روز دوازدهم مدارک ماشین از بیمهنامه گرفته تا کارت ماشین و کارت سوخت و شخص ثالث را گم کردم. خداوند امسال را به خیر بگذراند.
رضا ساکی