ما در تعطیلات نوروز بسیار کارهای هیجانانگیز و شگفتآوری انجام دادیم چرا که پدرمان اعتقاد دارد خود باختگی ملت ما را بیچاره کرده و ما برای اینکه مشتی بر دهان استکبار یاوهگو و عیاس آقا اینها بزنیم نباید بلیت خارجه بگیریم و در آنجا صفا کنیم و کنسرت ببینیم بلکه اگر مردیم باید همینجا در ایران بمانیم و حالش را ببریم چرا که ما اینجا کلی مکان تفریحی داریم و تازه کنسرو هم هست که خیلی خوشمزهتره برای همین ما از روز اول عید تصمیم گرفتیم به مکانهای دیدنی و سیاحتی ایران سفر کنیم و از تعطیلات خود استفاده کنیم روز اول به یک دشت بسیار سرسبز و دیدنی که میگفتند یک مکان گردشگری هم تازه هست رفتیم و ناهار را همانجا خوردیم و بعد هم یک چرت خوابیدیم روز دوم هم به یکی از شهرهای دیدنی ایران که میگفتند کلی رتبه در دنیا برای گردشگری دارد رفتیم و داخل هتل نشستیم و ناهار خوردیم و بعد خوابیدیم روز سوم هم روی یکی از پلهایی که میگویند کلی توریست برای دیدنش سر و دست میشکنند بساط ناهار را به راه انداخته ناهار خوردیم بعد پاشدیم آمدیم هتل و خوابیدیم روز بعد هم به همراه خانواده به بازار رفتیم اما در آنجا پدرم گفت که هرچی پول داشته بابت هتل داده برای همین دیگر پول ندارد و بعد با مادرم دعوایش شد و بعد کنار جدول نشستیم و کنسرو خوردیم و بعد هم به هتل رفتیم و خوابیدیم البته پدرم پشت در هتل و ما هم سر جای پدرمان خوابیدیم که تازه کلی هم کیف داد روز بعد هم که پدرم قول داده بود من را به شهربازی ببرد به قولش وفا کرد اما گفت که فقط تا همینجا به من قول داده بوده و اصلا راجع به سوار شدن وسایل بازی هیچ حرفی نزده و تازه بعد هم اشارهای به جیبش کرد و گفت خانم یادت باشد آسترش را بدوزی که من فهمیدم یعنی چی برای همین ما هم جای شما خالی زیلویی وسط شهربازی پهن کرده و ناهار که کتلت بود را خوردیم و بعد پدرم خوابید و ما هم وسایل بازی را جهت مفرح شدن روح خود نگاه کردیم و از فردای آن روز هم با خانواده به تهران برگشتیم و خانه خاله و عمو دایی و و عمه یکی یک شب ماندیم و البته غذا هم که با صاحبخانه بود و البته سیزده بدر هم رفتیم یک جای خوش آب و هوا که پدرم میگفت همه خارجیها حسرتش را دارن اما دلتان نخواهد یک عدد دبلیو.سی هم آنجا پیدا نمیشد چه برسد به خارجی نشستیم ناهار خوردیم و بعد هم خوابیدیم و بعد هم تهمانده غذایمان را برای پرندگان ریختیم و خیلی هم خوش گذشت فقط من نمیدانم آیا پرندگان میتوانند غذا را با پلاستیک بخورن و یا عقلشان میرسد درب نایلون را باز کنند که البته به قول پدرم جای نگرانی نیست جون خدای پرندهها هم بزرگ است و اینگونه بود که ما به قول پدرم اگر از عباس آقا اینا که رفتن دبی خارج و یا زری خانم اینا که به ظاهر رفتند استانبول اما به قول مامانم خدا میداند به کدام بلاد کفری سفر کردن بیشتر حالش را نبرده باشیم کمتر هم نبردیم و تازه کلی خوردیم و خوابیدیم این بود انشای من و تمام شد الان.
نسیم صباغان