من نگرانم! نگران سلیقهی ادبی این روزهای مردمام. نگران بهترینهای سال و ماه و این جایزه و آن جایزه. نگران داستانها و رمانهای بالاتر از متوسط و حتی خوبی که به خاطر بینام و نشان بودن نویسندهاش، راه نداشتناش در محفلهای ادبی و آشنا نبودنش با این و آن، به خاطر نام ناشناختهی ناشری که بر جلد دارد در فقسههای کتابفروشیهای کوچک خاک میخورد و نه خوانده میشود و نه شناخته میشود و نه هیچ "ترین"ی به دُمش میچسبد!
گفتند «نگران نباش» بهترین رمان سال است. خواندمش. با گیجی خواندمش!
در مواجه با حوادث عجیب و غریب بعضی صحنهها هر چه کردم نتوانستم خود را با این فکر قانع کنم که راوی یک دختر معتاد است و شاید توهم میبیند، تصورات ذهنیاش را بیان میکند و... با این حال خود را اینطور توجیه کردم که نباید این همه ذهنم بسته باشد؛ لابد نویسنده عمداً نخواسته رئال بنویسد و پای سمبلهایی در میان است که ذهن من از درک آن عاجز است. با تفکرات خودم خوش بودم تا اینکه مصاحبهی با نویسنده را در روزنامهی اعتماد خواندم. نویسنده گفتهبود که قبلاً چند فصل سورئال در داستانش داشته اما بعداً تصمیم گرفته بگذارد داستان همان روال "رئال"اش را طی کند و آن فصلها را حذف کرده. حالا من ماندهام و صحنهی قطع شدن رگ گردن سرهنگ که بر اثر زلزله عصا از دستش در میرود و با سر میرود توی شیشههای پنجرهای که بر اثر لرزهها شکسته و شخصیت اول داستان (شادی) که بیخیال کنار بدن نیمه جان اشکان که دست به خودکشی زده زیر پنجره نشستهاست، کلهی آویزان از پنجرهی سرهنگ و خونی را که شره زده نگاه میکند و خونسردانه سیگار دود میکند؛ من ماندهام و صحنهی مردی که جلوی چشم راوی با پرادواش میرود توی درخت و پیشانیاش یک بند انگشت جر میخورد و جلو چشم او دهنش کف میکند و میلرزد و میمیرد و شادی که سیگار دود میکند و جنازه را میاندازد عقب ماشین و خودش مینشیند پشت فرمان و پایش را میگذارد روی گاز و از خلوتی تهران کیف میکند. من ماندهام و صحنهی معرکهگیری جوانانی که در روزی که از ترس زلزله مردم زیادی شهر را ترک کردهاند، شهر را در دست گرفتهاند و صورتهایی که وقتی شادی بههوش میآید جلو چشمش هی به هم تبدیل میشوند و... نه! من نمیپذیرم که اینها "رئال" باشد. من میگویم خانم محبعلی! ایراد کار لابد همان فصلهای سورئالیست که حذف کردهاید. و اینکه بعد از حذف آن فصلها آنطور که باید دستی به سر و روی باقی داستان نکشیدهاید و ولش کردهاید یکجایی بین این دنیای نسبتاً رئال و دنیای سورئال و رئالیسمهای جادویی و...
بسیاری، زبان رمان ـ بهتر بگویم زبان راوی رمان که همان زبان جوانان امروزیست ـ را نقطهی قوت این کار میدانند. موردی که برای من چندان مورد توجه نبود. از حق نگذریم که خانم محبعلی ـ به عنوان یک دههی پنجاهی ـ حتماً برای از کار درآوردن چنین زبانی زحمت بسیاری کشیدهاند و الحق هم اصطلاحات جوانان کوچه و بازار امروز در بسیاری جاهای کارشان خوب نشسته. اما بهطور کلی زبان کار چندان برای من ـ به عنوان یک خوانندهی دههی شصتی ـ ملموس نبود. البته شاید من به قدر کافی بالاشهری نیستم که متوجه منظور موتورسوار دماسبی شوم وقتی از شادی میپرسد: «تو از این ترنسفر مرنسفرایی؟» آنهم وقتی که تا قبل از این جز موهای کوتاه و سیخسیخی و اوورکت و کلاهی که شادی به تن دارد ـ و این روزها برای هر دختر عادی و طبیعی معمول است ـ اشارهی دیگری به ظاهر پسرانهی راوی نشده و تازه انگار از اینجا به بعد است که نویسنده یادش میآید چند بار به این موضوع اشاره کند. مثلاً وقتی که توی صف غذا زنی رو به شادی میگوید که صف مردها جای دیگریست یا اشارهی شادی به صدای جیغجیغویش که دختر بودنش را برای پیرمردهای توی میدان لو میدهد. برای من که مدتی طول کشید تا متوجه شوم منظور دماسبی «ترنسسکشوال» است. ضمن اینکه به نظرم می آید شخصیتپردازی رمان جای کار بیشتری داشته و خیلی جاها این اصطلاحات یا «زبان امروزی» برای اینکه راوی یا رمان بهطور کلی نمایندهی نسل امروز باشد کافی دانسته شده که اینطور نیست. علاوه بر این تکرار بعضی جملات و اصطلاحات مثل اشارههای مداوم راوی به تعداد جیبهای شلوارش ـ گرچه به گفتهی خود نویسنده بیدلیل نیست ـ اما از نظر من خواننده را به این فکر میاندازد که نویسنده آگاهانه خواسته "بامزه" باشد و همین موضوع کمی خواننده را دلزده میکند.
شخصیتپردازی راوی همانطور که اشاره کردم، از نظر من چندان بیاشکال نیست. بیحالی و بیخیالی او در بسیاری از صحنهها، اشارههای مداوم به خمار بودنش ـ که این انتظار را در خواننده به وجود میآورد که تا زمانی که جنس پیدا نکرده او را سر حال نخواهد دید ـ با رفتارهای پرشور و جست و خیزهایش در صحنههای دیگر در تضاد است.
یکی دیگر از ایرادهای داستان از نظر من استفادهی افراطی از متن ترانههای مختلف داخلی و خارجیست. به نظر من استفاده از هر گونه نقل قول، شعر و ترانهی شناختهشده و... در یک داستان یا رمان تا زمانی قابل توجیه است که به انتقال هر چه سریعتر حس آن صحنهی خاص از داستان کمک کند یا معنایی خاص را برساند. به عنوان مثال در همین رمان صحنهای که شادی در حال جست و خیز در خیابان است، متن آهنگی که گوش میدهد ـ حتی برای کسی که تا بهحال آن را نشنیده است ـ ریتم تندی را تداعی میکند که با حرکات سریع شادی هماهنگی دارد و به خواننده در درک سرعت صحنه کمک میکند. گرچه ضروری نیست. و حتی همین موضوع در همهجای رمان رعایت نشده و استفادهی زیاد از متن ترانهها شاید حتی خواننده را خسته کند و خواننده بسیاری جاها از سر آنها بگذرد. به خصوص در صحنهای مانند آنجا که شادی در ماشین مرد تصادفی به دنبال مواد میگردد و آهنگی از ضبطصوت ماشین پخش میشود. هر یکی دو کلمهای که از داستان میخوانیم، یک سطر کامل از ترانه را پیش رو داریم و به همین ترتیب.
یکی دیگر از اشکالات رمان از نظر من شخصیتهای زاید آن است. وقتی قرار است مادرها همه همنسل و همرزمهای سابق باشند و همه هم حالا به نوعی عقلشان را از دست داده باشند، وقتی قرار است بچههای آنها همه سرنوشتهای مشابهی داشهباشند و پسرها همه به ناف دوستدخترهاشان قرص و مواد ببندند و بعد سر بزنگاه قالشان بگذارند و کلفت مامانملوک و سرایدار سارا هر دو هی گریه کنند و بترسند و... واقعاً نیازی هست ما این همه شادی و آرش و اشکان و الهام و سارا و سیامک و رحیم و علی و شهناز و مینو و ملوک و پروین و گلین و لطیف و... ببینیم؟ راستی اگر یکی دو تا از اینها از داستان حذف میشدند، رمان لطمهای میخورد؟ ایراد من به شلوغ بودن رمان نیست. به "فرد" نبودن شخصیتهاست. به بیاثر بودن بسیاری از آنها. به انرژیای که نویسنده صرف بعضی از آنها کرده ولی استفادهای ازشان نبرده.
ضمن اینکه کاش توضیح نویسنده را دربارهی اینکه در خانوادهی راوی هر یک از سه فرزند نمایندهی یکی از نسلهای دههی 40 تا 60 هستند، نخوانده بودم ـ که اگر بر اساس توضیح ایشان کتاب را بخوانیم، همهی همنسلان را یکگونه میبینیم. بی هیچ استثنائی. از بحثهای تکراری مثل شکاف نسلها و... خوشم نمیآید. ولی نمیتوانم نگویم که کاش خانم محبعلی به این راحتی نسخهی سه نسل را نمیپیچید و دستشان نمیداد.
"نگران نباش" را من چندان دوست نداشتم. با اینحال نمیگویم رمان "بد"ی است. اما آنطور که میگویند، «بهترین رُمان سال» هم نیست. اصلاً نیست...
نینا جمشیدنژاد
___
* تمام اشارهها به صحبتهای نویسنده دربارهی این رمان برگرفته از مصاحبهی ایشان با امیرحسین خورشیدفر چاپشده در ضمیمهی روزانهی روزنامهی اعتماد، شمارهی 1888، مورخ 21 بهمن 1387 است.