English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ویژه‌نامه‌ی منوچهر احترامی


با تو لبخند احترامی داشت

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: رضا رفیع

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
منوچهر احترامی، بیش از آن که فکر کنی، دوست داشتنی بود. تنها کسی بود که هر وقت وارد بر«گل آقا» می شد، کیومرث صابری بر پیشانی او بوسه می زد.
 

با تو لبخند احترامی داشت

طنز هم با تو همکلامی داشت

با تو تاریخ طنز این کشور

همطراز عبید نامی داشت

او هم از عشیر‌ بزرگان بود و بزرگواران. او نیز بزرگ بود و با اندیشه ای پرفروغ، با افق های باز نسبت داشت.آنقدر درویش و خاکی مسلک بود که بزرگی مقام و مرتبتش را هم از چشم و دید دیگران مخفی می کرد. اما او نیز تکرار همان داستان تمثیلی قطره زلال بارانی بود که چون در خود به چشم حقارت نگریست و عمری با تواضع و خاکساری زیست؛ در نهایت، به قول سعدی اهل طنزو حکمت:

سپهرش به جایی رسانید کار

که شد نامور لؤلؤ شاهوار

این سالها در بیشتر محافل و مجالس مربوط و منتسب به طنز، از سر شاگرد نوازی حضور می یافت و هرجا که پا می گذاشت، پشتوانه ای قرص و محکم برای آن جمع و جماعت بود. می گفت:«دل ما هم به همین چیزها خوش است و به همین چیزها زنده ایم». قلبش با باطری کار می کرد،اما دوست نداشت کسی بفهمد. تعبیر زیبایی دارد برادرم:«این قلب او بود که باطری را شارژ می کرد!»

در مجلسی که من مسؤول و مجری اش بودم، تا وارد می شد، با تمام وجود شارژ می شدم. همراهی اش به ادام‌ راه تشویقم می کرد و همیشه راهنمایی هایش دلگرم کننده بود. او این اخلاق تنگ نظرانه را نداشت که دیگران را محدود و محصور به یک جا کند و از همکاری با دیگر جاها پرهیز دهد و برحذر دارد. حاشا و کلا!....

منوچهر احترامی به طنز مردمی بسیار احترام می گذاشت و محافلی را که در خدمت شاد کردن مردم و آموزش اخلاق انسانی با زبان شیرین طنز بود، می ستود و ستایش می کرد. او خود مروج این مسیر و این بستر بود. داستان های منظوم کودکانه اش شاهد این معناست. خصوصاً داستان های «حسنی» اش که از ده‌ شصت الی یومنا هذا ، در عین وعمل، گل سرسبدادبیات کودکان این سرزمین بوده است و هست و خواهد بود. از میزان حساسیت بعضی از رقبای ممکن الوجود نیز بیشتر و بهتر می توان به این واقعیت دست یافت. بعضی از کسانی که مدعی شعر کودک روزگار ما هستند، در روز تشییع و تدفین او به استراحت در منزل پرداختند. البته شاید هم جایی دیگر قول داده بوده اند. چه بسا هم که بوده اند و به چشم ما نیامده اند. گاهی به قدری درخت هست که آدم نمی تواند جنگل را ببیند.آن عده شان نیز که آمده بودند، صمیمانه وصادقانه اشک می ریختند به خاطر آفریدگارحسنی در ده شلمرود که همیشه تک و تنها بود.او از بس که تک بود، تنها بود.

استاد احترامی، در زمین‌ ادبیات طنز بزرگسال نیز چنان محکم و استوار قلم می زد که تماشایی بود. از جوهر قلمش جواهر تراوش می کرد. حرکت جوهری قلمش او را صاحب جواهر کرده بود. جواهر زبانی فاخر و فرهیخته که در آن، کلمات چونان دانه های خوش‌ انگور به شیرینی تمام و با نظم و ترتیب در کنار هم می نشستند. خواننده خیال می کرد که: مهندس لعل ساز،لعل تراشیده باز!.....اثر ارزشمند و نقیضه ای او«جامع الحکایات» را بازخوانی کنید تا به صدق این مطلب ایمان بیاورید.

در جلسات بسیاری با هم حضور داشتیم. و گاه تا 12 شب. به سختی تن به آژانس گرفتن ما می داد. انگار که صحبت از آژانس هسته ای شده باشد! پیرمرد می پنداشت که باعث زحمت دوستان می شود. آخرین باری که در خدمتش بودم، شنبه 12 بهمن بود. در شب شعر طنز شکرخند. آخر محفل ،هرچه به استاد می گفتم که برایتان آژانس گفتیم بیاید، می گفت که نه، لازم نیست.تا سید خندان پیاده می روم و از آنجا با تاکسی عازم نیروی هوایی می شوم. یک نفر از دوستان را که او هم با استاد هم مسیر بود ، سپردم که تا استاد سوار آژانس نشدند، مبادا که ول کن ایشان باشی. گفت که شاید خودم هم با استاد همراه شدم. گفتم چه بهتر.

آن شب، استاد، تنها با ماشین آژانس راهی منزل شد. 10 روز بعدش که خبر درگذشت استاد را به آن دوست گفتم، آهی از نهاد برکشید که:« کاش آن شب کار پیش نیامده بود و تا مسیری با استاد همراه شده بودم.» گفتم:« واقعاً کاش!......کاش......کاش آن شب نیز من گوشی تلفن را گرفته بودم.»......

..... دو شب قبل از فوت استاد، دوستی محقق و نویسنده در روزنامه اطلاعات به من گفت که می خواهد با استاد تماس بگیرد و در رابطه با زندگی و مرگ و «سرشت و سرنوشت» با استاد گفت و گو کند. شماره استاد را از من گرفت و چند تا سؤال فلسفی با زمینه و مضمون طنز. ساعت 9 شب بود. سؤالات را دادم و خود مشغول کار شدم. لحظاتی بعد دیدم و شنیدم که دوستم با استاد گرم صحبت تلفنی است. مزاحمشان نشدم. گفتم که حالا من بعداً خودم با استاد حرف می زنم. وقت زیاد است حالا. در قسمتی از این مکالمه، ناگهان دوستم زد زیر خنده و من شگفت زده که مگر آن سوی خط چه شنیده است از استاد؟....بعد از قطع تلفن، دوستم پیش من آمد و مرا از تعجب در آورد. گفت: در ضمن سؤالات از استاد احترامی پرسیدم که اگر یک نفر باشد که هم سرشت خوب داشته باشد و هم سرنوشت خوب، آن وقت چی دارد؟.....استاد خنده ای کرد و گفت: زرشک!......

این آخرین شوخی استاد بود که آن شب با واسطه نزدیک یک دوست شنیدم. استاد احترامی از آن سوی خط به من سلام رساند و من گرم کار و نوشتن......گفتم که بعدش تماس می گیرم که مزاحم مصاحبه شان نشوم. وقتی که شنیدم خبر رفتن نابهنگامش را؛ دست حسرت و تغابن بر هم زدم که: کاش همان موقع گوشی را گرفته بودم و برای آخرین بار، صدای استاد را خودم شنیده بودم....غنیمت بود. او چشم و چراغ اهل طنز بود.

شبی که با تو بودم، یاد از آن شب

شبی که بی تو بودم، داد از آن شب

شبی که لیلی از مجنون جدا شد

فغان و ناله و فریاد از آن شب

«ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند»......و حالا این شده است وصف الحال من و تمام دوستان و دوستداران این مرد قابل احترامی که ناغافل، در یک هوای بارانی، به صلای مرگ ، پاسخ مثبت داد و رفت. رفت تا باز ما بمانیم و حسرت یک لحظه دیدار. فقط یک لحظه برای به تماشا نشستن لبخندهای پدرانه و پرمهر او. همویی که حق استادی بر گردن تمام طنزنویسان امروز دارد. و حق پدری بر گردن تمام کودکان این سرزمین که با مجموعه های کودکان‌ «حسنی»اش لبخند و حکمت و مهربانی را می آموزند.

منوچهر احترامی، بیش از آن که فکر کنی، دوست داشتنی بود. تنها کسی بود که هر وقت وارد بر«گل آقا» می شد، کیومرث صابری بر پیشانی او بوسه می زد. گل آقا، کلمات و واژگان نشسته در نثر تکنیکی طنز فخیم و فاخر استاد را ــ به لحاظ قرص و محکمی ــ چون دانه های ساچمه می دانست. آن گونه در کنار هم چیده می شدند که نمی شد آنها را از سر جایشان تکان داد. حتی با قویترین جرثقیل های مدعی! کانه واژگان خوش نشسته در غزلیات حضرت حافظ که چیدمانی مهندسی و اسطقس دار دارند.

آخرین بار که استاد را دیدم؛ روز شنبه 12 بهمن بود. به دعوت من آمده بود تا در سی امین شب شعر طنز شکرخند سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران حضور داشته باشد. می دانست که مهمان ویژه اش جلال رفیع است و آمده بود تا مثل همیشه، مهمان ساحل مهربانی اش باشیم. آمده بود تا با تمام خستگی اش، باز هم در عمل، ضرورت لبخند را تکرار و تأکید کند. و افسوس که نمی دانستیم این کرت ،دیگرآخرین بار است در حضور ما لبخند می زند و هرگز تکرار نخواهد شد.

وقتی وارد جمع شد، با احترام بسیار مواجه شد. مقدمش را گرامی داشتیم و او به آرامی در کنار جوانترین های محفل نشست.چه می گویم؟...او در دل ما نشست. مجلس، درست 3 ساعت طول کشید؛ و او همچنان حضورش را از ما دریغ نکرد. انگار پیرمرد می دانست این، آخرین حضور او در میان دوستان طنز و دوستداران اوست. آخر مجلس که شد، او را به روی سن فراخواندم تا در تقدیم جوایز دوستان مشارکت داشته باشند. و خوش به حال دوستان طنزپردازی که آن روز آخرین از دست استادشان جایزه گرفتند.

وقتی که محفل پایان گرفت، دست بر شان‌ استاد گذاشتم و روی نیکویش را بوسیدم و از حضور مهربانش تشکر کردم و گفتم: کم پیدایید استاد؟.... گفت:« بیماری میرزا والده بیشتر شده و من بیشتر باید برای پرستاری اش وقت بگذارم. خیلی خسته بودم ، اما به عشق مجلس شما و شنیدن آواز آقا جلال آمدم. فکر کنم در نصف بیشتر عکسهایی که عکاس شما از من گرفت، من خواب بودم!.....» اینها را با خنده گفت. به استاد گفتم:« اگر خواستیم گزارشی چیزی کار کنیم، از این عکس ها استفاده نمی کنیم». استاد باز خندید و گفت:« نه، اتفاقاً می خواستم بگم که از همین عکسا استفاده کنید!».....آن روز نمی دانستم که استاد، خواب ابدی اش را برایم یادآوری می کند.

استاد احترامی عزیز به خواب ابدی رفت و ما سخت بی پشتوانه شدیم. انگار که عمود خیم‌ اهل طنز را از بیخ در آورده باشند. و الحق که مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد...... هوا بارانی است. و هوای جان تمام آنها که احترامی را دوست داشتند و دارند و از خبر رفتن نابهنگامش غافلگیر شدند. مگر نمی گفتند که: دوست را زیر باران باید دید؟.......دارد باران می بارد؛ اما دوست نیست.......

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روزز دلدار جدا؟

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

رضا رفیع

* این یادداشت پیش از این در روزنامه اطلاعات نیز منتشر شده است.

 

 تاریخ انتشار:   February 24, 2009 5:05 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir