«مردی در جنگل خرس دید. ترسید و از الکی خود را به خواب زد تا خرس او را مرده پندارد. خرس بیامد و او را بخورد. تمّت!»
احتمالاً این اولین نوشته احترامی بود که از زبان زندهیاد «مرتضی فرجیان» ـ سردبیر فقید گلآقا که حق بسیار بر گردن طنز معاصر ایران دارد ـ شنیدم. کوتاهی، شوک، طنز و شیطنت شگفت این نوشته کوتاه، مرا به عجز و تعظیم واداشت. عجز و تعظیمی که تا امروز و همیشه ادامه دارد. برخود میبالم که از آغاز آشنایی تا آخرین دیدار با این نادره طنز پارسی، هر بار نه فقط در معنی که به صورت واقع نیز بردستان طنزآفرین و هنرمند آن بزرگوار بوسه زدهام.
خدا رحمت کند «کیومرث صابری فومنی» (گلآقا) ـ نورالله مرقده ـ را که ادب و آداب تعظیم پیشکسوتان و بزرگان عرصه طنز را به من آموخت. اوایل که منوچهر احترامی، ناگاه و سرزده به دفتر گلآقا میآمد و با عجله آثارش را به منشی مؤسسه تحویل میداد و میرفت. نه من، که هیچ یک از طنزپردازان جوان گلآقا، در خود این جرأت و جسارت را نمیدیدیم که جلو برویم و خودی نشان بدهیم. نکند آقای احترامی ما را تحویل نگیرد و سکه یک پول شویم؟! نکند این بیادبی و حدناشناسی ما را به آقای صابری منتقل کنند و بازخواست شویم؟ نکند آقای احترامی چیزی از ما بپرسد و بلد نباشیم؟ نکند...
جلسات سالگرد هفتهنامه و ماهنامه گلآقا به نوعی رُفِعالقلم بود. در آن شلوغی و بگو و بخند و تجدید دیدارها، گاهی مجالی دست میداد که ما گوجه فرنگیها هم خود را میوه بشماریم و با طنزآوران پیشکسوت، شانه به شانه بایستیم و همصحبت شویم.
در یکی از همین جلسات بود که دیدم منوچهر احترامی با کاریکاتوریست صاحب نام «غلامعلی لطیفی» و یکی دو بزرگوار دیگر، مشغول صحبت درباره طنز هدایت است و آن ابیات: «ذات شاهنامه چون یبوست یافت»... دیگران هم که در بحث، ورودی داشتند، در بحث همراهی میکردند. منِ از همه جا بیخبر، در آمدم که: «مگر صادق هدایت هم طنز داشته؟!»
هنوز هم وقتی به یاد آن سؤال و تأثیر آن در چهره جمع یاد شده میافتم، صورتم از خجالت سرخ میشود و عرق بر پیشانیام مینشیند؛ و چه صبور بود احترامی بزرگ که وانمود کرد خودش هم تا آن اواخر از طنز هدایت بیخبر بوده و مرا به «وغوغ ساهاب» و «توپ مرواری» و «حاجیآقا» و «ولنگاری» و... ارجاع داد.
* * *
آن یکتا پیراهنهای چهارخانه کرِم ـ قهوهای که چهار فصل سال میپوشید، آن کیف سامسونت کوچک که هر چیزی ـ و گاه حتی طالبی! ـ در آن پیدا میشد، آن چهره حماسی و معصوم، آن پیاده رویهای طولانی، آن شیطنتهای کودکانه، آن کاغذهای باریک و نافرم که رویشان مینوشت و هیچ قطع مشخصی نداشت، آن کامپیوتر 14 اینج نفتی با آن برنامه زرنگار با صفحه آبی و قلم زرد، آن کدوی خشک آویخته کنار زنگوله، آن شربتهای سرکه شیره سنّتی، آن اعترافات ساده و محجوب، آن ذوقزدگیهای شیرین از دریافت طنز شیرین عطّار... آن منوچهر احترامی! حیف...
* * *
میگفت: «میرزا والده ـ مادربزرگوار استاد که خدا صبوریاش دهد ـ تنها بود. آمدهام پیش ایشان، دیگر خانه خودم نیستم. یخچال را پر کردهام ازچلو و انواع خورش و خوراک نیمپخته، گاهی قبلاً میرزا والده مثلاً هوس باقلاپلو میکرد، تا میآمدم درست کنم، ایشان تغییر ذائقه میداد و میگفت کاش مثلاً شوربا یا قیمه داشتیم! ترتیبی دادهام که از زمان اعلام ایشان تا آماده شدن غذا، نهایتاً یک ربع تا بیست دقیقه بیشتر طول نکشد... چرا به خانه ما نمیآیی؟ من در طنز ادّعا ندارم ولی آشپزیام حرف ندارد!» و میخندید.
* * *
بهشتزهرا، روز خاکسپاری دوست قدیمیاش، عمران صلاحی ـ که خاک بر هر دو خوش باد ـ بر خود میگریستم و بی اختیار... تلخ بود. چه آرامشی داشت احترامی وقتی سر بر شانهاش گذاشتم: «خدا شما را برای ما نگه دارد...» دعای نامستجابم را با لبخند پاسخ داد.
* * *
«مرصاد» و «مصباح» و «رجال» و «شرح منظومه» و تاریخ اسلام میخواندم؛ مغازی و فتوحالبلدان و اخبارالطوّال و الفتوح و... میپنداشتم که ابواب علوم معقول و منقول را بر من گشادهاند و چیزکی میدانم. لابد آن قدر آموخته بودم که در علوم دینیه زورم به رند قلندری چون احترامی برسد.
همان جملات اولّیهام، تنها این خاصیت را داشت که احترامی را سر ذوق بیاورد و به من یادآور شود که دراین عرصه نیز هیچ نمیدانم بسیار میدانست و در این عرصه بسیار بیشتر. بعدها دانستم که احترامی، خواهرزاده عالم بزرگ جهان تشیع، آیتالله شیخابوالحسن شعرانی است؛ هموکه «روضه الشهداء» مصحَّح او را بسیار ستودهاند. حتی تمایل نداشت کسی از این موضوع خبردار باشد. بخش مهمی از بهترین سالهای عمرش را صرف ضبط و گردآوری تعزیههای مرسوم و معمول در یزد و کاشان و اصفهان و... کرده بود. گنجینهای که ای کاش خود او فرصت تدوین و انتشارش را میداشت.
* * *
مثل تمام هنرمندان خلاّق و مؤثر، احترامی هم نابهنگام رفت. با آن میزان طرح و ایده و برنامه ناتمام و نیمهکاره، اگر پنجاه سال دیگر هم میرفت، باز هم نابهنگام بود. این ویژگی عمومی هنرمندان جاودان و نامیراست که جامه زندگی بر اندام آنان کوتاه است.
همین ویژگی موجب میشود که آنان پوسته زندگی زمینی را همچون جوانه، بشکافند و در زمانها و مکانهای بعد از خود، ریشه بدوانند و ببالند.
در این سوک بزرگ، اگرچه خود بیش از هر کس داغدار و شایسته تسلاّیم؛ برای خانواده گرامی احترامی به ویژه مادر ارجمتد و خواهرزادگان نازنینش ـ آقایان پورنگ و ارژنگ پیروزفر ـ آرزوی صبوری دارم و برای روح بلند استاد منوچهر احترامی، شادی و آرامش میطلبم.
ابوالفضل زرویی نصرآباد