«منوچهر احترامی پیر طنز و مطبوعات ایران درگذشت.» این خبرهای یک خطی همیشه میترسانندم. به قول دوستان روزنامهنگار: خبر کوتاه بود و سنگین! باورکردنی نبود. چرایش را نمیدان . شاید برای اینکه آنقدر این پیرمرد دوست داشتنی ما جوانهای پر غرور و جاهل را بیتکلف پذیرفته بود که حالا باور نمیکردیم دوریش را. اما آن روز برای طنزنویسهای جوانی که خیابان سوم نیروی هوایی را خوب میشناختند و آن مغازه سوپری روبروی کوچه را برای بستنی عصرانه، روز دیگری بود. حالا آن شوق و اشتیاق هرولههای ما در خیابان سوم نیوری هوایی یکباره تمام شده بود. حالا میدانستیم که وقتی زنگ خانه استاد منوچهر احترامی را میزنیم؛ ممکن نیست که آن چره پریشان را از پشت آهن مشبک در ببنیم که با لبخن به سویمان میآید. حالا این خانه هم مثل هزاران خانه برایمان غریبه شده بود و ...
احترامی رفت؛ مثل عمران، مثل قیصر. مثل تمام نسل مهربانهایی که رفته بودند و امروز میترسیم که بگوییم «نسل مهربانی در حال انقراض است.» ما جوانهای جاهل، ما شاگردهای استاد، ما مزاحمان دوست داشتنی آن پیرمرد دوست داشتنی امروز باید مراقب باشیم. اول مراقب خودمان که دیدهایم این افسانههای مهربانی فردا را. به دوستان طنز نویسم میگویم که شما را به خدا بیاییم مواظب خودمان باشیم. ما شاگردان عمران و احترامی و قیصر بودهایم. مبادا روزگاری بگردد و آبی از آسیاب بیفتد و خاکی سرد بشود، آن وقت شاگردهای این افسانههای مهربانی نامهربان شوند. مبادا نامهربان بشویم. مبادا «بر زمین با غرور راه برویم!» ما نمک پروردگان سفره احترامی، حرمت نمک ار نگاه داریم. میراث منوچهر احترامی به همه ما رسیده است. انقدر زیاد است که به همهمان برسد. دوستان عزیز من! ما میراثدار نسل منقرض شده مهربانی هستیم، مراقب باشیم.
نکته دیگری که مراقبت ما را میطلبد، پاسداری از میراث مکتوب استاد است. همه ما میدانیم که استاد احترامی بسیار دست نوشته و نوشتههای به هم پیوسته و پراکنده در مطبوعات دارد که هنوز تبدیل به مجموعه نشدهاند. البته این مطلب خدای ناکرده موجب سوء تفاهم نزدیکان استاد را فراهم نیاورد که چاپ و انتشار آثار آن بزرگوار حق مسلم آنهاست! دغدغه ما شاگردان استاد تنها گردآوری و انتشار این مطالب است و در صورت لزوم کمکهایی که شاید از ما بر بیاید. به هر حال از همین جا از آقای پورنگ پیروزفر خواهش میکنم که برای انتشار مطالب مجموعه نشده استاد، اقدام بفرمایند.
**
پیرمرد هر بار تا جلوی در به بدرقهمان میآمد و وقتی اصرار میکردیم که «استاد! زحمت نکشید.» میگفت: «میخوهم مطمئن بشوم که میروید!»
عبداله مقدمی