English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  ویژه‌نامه‌ی منوچهر احترامی


بیست نکته در باب منوچهرخان ِ احترامی یا مردی با سبیل‌های غیرقابل پخش!

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: عباس حسین‌نژاد

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: ahoseinnejad-at-gmail.com

 
 
می‌گفت حوالی اواخر دهه شصت، عده‌ای که متولی کتاب کودک بودند گفتند دیگر ننویس، بچه‌ها از حسنی خسته شده‌اند...(امان از این حسادت و حماقت! - توضیح از نگارنده) می‌گفت اگر می‌گذاشتند داستان‌های بسیار بهتری از قصه‌های حسنی می‌نوشتم!
 

• می‌گفت که یکی چند سال پیش به او پیشنهاد داده بود برایش وبلاگ بنویسد آن هم ماهی دو تا مطلب، و دومیلیون تومان بلکه بیشتر بگیرد و نپذیرفته بود! طرف برای خودش کاره‌ای بوده البته!

• همیشه می‌گفت درس بخوانید و مدرک تحصیلی خودتان را بالا ببرید! از منی که سی سال کار دولتی کرده‌ام این را بپذیرید!

• می‌گفت اگر من مجموعه شعرهایی که برای خنده و اذیت کردن مجلات شعر می‌فرستادم به نام‌های مستعار و چاپ هم می‌شد، جمع می‌کردم، الان یک شاعر معروف معاصر بودم!

• می‌گفت هایکویی که توسط شاملو ترجمه شده، خون ندارد!

• می‌گفت: تنها عکسی که روی دیوار اتاقم دوام آورده این است! عکسی که من از جنگل‌های پاییزی نوکنده (در گلستان ِ زادگاهم) گرفته بودم برگ‌های رنگی و گیاهان سبزی لابه‌لای برگ‌ها بالا آمده بودند و تقدیم استاد کرده بودم، این:

• می‌گفت حوالی اواخر دهه شصت، عده‌ای که متولی کتاب کودک بودند گفتند دیگر ننویس، بچه‌ها از حسنی خسته شده‌اند...(امان از این حسادت و حماقت! - توضیح از نگارنده) می‌گفت اگر می‌گذاشتند داستان‌های بسیار بهتری از قصه‌های حسنی می‌نوشتم!

• می‌گفت ۲۸۰ ناشر بی اجازه من داستان‌های حسنی مرا باز نشر کردند!

• تازه، می‌گفت که ارشاد به من گفته که بیایید شکایت کنید جلویشان را بگیریم، بهشان گفتم که شما به‌جای اینکه با شکایت جلوی آنها را بگیرید از اول به آنها مجوز ندهید!

• می‌گفت به من می‌گفتند مثلاً تیراژ فلان کتاب ۵۰ هزار تاست ولی می‌رفتم می‌دیدم در انبار انتشارات ۵۰۰ هزار تا بوده....

• جشن تولدی برایش برگزار کردیم تابستان امسال، بی که خبر داشته باشد با حضور هزار نفر شاید، نخستین جشنواره اوقات فراغت تهران در کانون پرورش فکری کودکان، در حالی که بچه‌ها و پدر و مادرهای‌شان همه با هم دست می‌زدند و می‌خواندند: تولد تولد تولدت مبارک! و دسته جمعی شعر «گربه من نازنازیه!» را با همراهی رضا رشیدپور و با صدای بلند می‌خواندند... همه از حفظ بودند انگار...

• کاش بودید و می‌دیدید شوقی که در چشم‌های این پیرمرد بود که همیشه می‌گفت و آن شب هم گفت: من با قرص و دارو زنده نیستم با همین کارهاست که سر پا هستم ...

• می‌گفت یکی از روزنامه‌های مدعی، پس از بیش از یک سال نوشتن برای‌شان، پس گذشت ماه‌ها - بی شرمانه! - ۱۳۵ هزار تومان بابت حق‌التحریر داده بودند به استاد!

• در جشنواره طنز مکتوب امسال، یکی از خبرنگاران تلویزیون دنبال کسی برای مصاحبه می‌گشت، استاد احترامی را معرفی کردم، گفت ایشون که سبیلش قابل پخش نیست!!

• می‌گفت همه داستان‌های کلاسیک دنیا را توی دوران سربازی خوانده است.

• کتاب‌های «بچه‌ها من هم بازی»، مجموعه‌ای از نوشته‌های کودکانه استاد است از زبان کودکان درباره اتفاقات مختلف زندگی! که در بچه‌ها گل آقا منتشر می‌شد، چیزی که سیلور استاین به آن مشهور شده است، استاد می‌گفت من این طور نوشته‌ها را سال ۵۲ برای رادیو می‌نوشتم!

• این هایکو استاد را خیلی تحت تاثیر قرار داده بود:

شكوفه‌‌ی ماه
بازتابيده از چشمان آهو
در بركه!

برای استاد این هایکو را با پیامک فرستاده بودم، بعدها که دیدم‌شان، گفت که آن وقت ِ شب یکهو این تصویر اشک مرا در آورد ...

• می‌گفت وزن تمام شعرهای قصه‌های حسنی ایرانی است!

• یک بار به استاد زنگ زدم مشورتی بکنم در باب طنز درباره موسیقی، ابتدا گفتند کار سختی است، بعد شروع به صحبت کردند تا حدود ۷۰ دقیقه، آخر هم گفتند کار سختی نیست‌ها!

• توی حیاط حوزه هنری داشتیم باقالی می‌خوردیم به برکت جشنواره سوم طنز مکتوب، توی جمعیت چشمم به استاد افتاد که دمغ گوشه‌ای ایستاده و بغض کرده بود، پرسیدم استاد چیزی شده؟ گفت من دلم می‌گیرد از اینکه این جوان (به آن جوان که معروف هم هست اشاره کرد!)، که الان باید با زن و بچه‌اش توی جشنواره باشد و بگوید و بخندد، ولی الان باید زنش را طلاق داده و تنها باشد ...

 

 تاریخ انتشار:   February 24, 2009 4:55 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir