«مردی که گورش گم شد» به خوانندهاش داستانهایی چیزی بیشتر از هفت داستان کوتاه میدهد و این به نظر من بهترین نکتهی مثبت این مجموعه داستان است. چرا که معمولاً مجموعه داستانها برای این وجود دارند که چاپ داستان کوتاه را به قولی به توجیه اقتصادی و البته عقلانی برسانند! این فلسفهی وجودی باعث شده مجموعه داستانها مملو از تجربههای متفاوت نویسنده در فرم و مضمون و لوکیشن و شخصیتپردازی و حتی سبک باشند. این به خودی خود خوب است اما وقتی تکرار شود کسالتبار میشود. علاوه بر این وقتی مدام هویت و سبک در حال تغییر باشد آدم شک میکند که اصلاً آن هویت یا سبک یا فرم وجود داشته یا صرفاً تظاهراتی از آنها را مشاهده کرده.
ماجراهای ریزبافتِ جغرافیای داستانهای کوتاهِ "حافظ خیاوی" به گمان من به خوبی در حول و حوش ماجراهای اصلی داستانهای این مجموعه تنیده شده. هر داستان مملو از عادات و رسوم و سنتهای زندگی روزمرهی یک منطقهی ناشناخته است. البته منظور من از منطقهی ناشناخته ابداً جایی به نام «مشگینشهر» که البته تنها یک بار اسمش آورده میشود نیست. منطقهای داستانیشده و پر از آدمهای داستانیست که نویسنده هفت ماجرا از آنجا را در قالب هفت داستان کوتاه از آن برای ما روایت میکند.
داستانهای مجموعه روایتهایی عمدتاً آشفته از اذهانی آشفته در جامعهای آشفته اما به ظاهر بسامان است. شاید جملهی قبلی بیشتر از هر چیز داستان وحشتناک «ماه بر گور میتابید» را تداعی کند. داستانی که در آن در انتها یکی از ضربالمثلهای مشهور سنتی ایران به سادگی تمام و به همین خاطر دهشتناک به وقوع میپیوندد. بارها شنیدهایم میگویند: «این قبری که بالا سرش گریه میکنی مُردهای توش نخوابیده!» البته دایرهی معنایی آن ضربالمثل به ظاهر بسیار با آنچه در متن این داستان نوشته شده متفاوت است. ماجرای اصلی این داستان در اواسط متن با یک فلاشبک به صورت ضمنی روایت میشود و ما بیشتر نمود آن ماجرا را در ذهن راویان ماجرا میخوانیم در ابتدا بسیار کهنه و رنگ و رو رفته است: چند نوجوان برای خوردن گیلاس بالای درختهای باغی میروند و در حین گیلاس خوردن ناگهان صاحب باغ سر میرسد. سنت چنین داستانهایی که حتی در مثنوی مولوی هم نقل شده این است که صاحب باغ با بیل خدمت دزدها برسد و یا اینکه دزدها سر صاحب باغ را شیره بمالند و فرار کنند. اما در این داستان صاحب باغ به کودکان تجاوز میکند و سپس آنها را تهدید میکند که اگر به کسی چیزی در این باب بگویند سرشان را میبُرد! عجیب اینجاست که چنین ماجرایی به خوبی به این داستان و شخصیت آن صاحب باغ میآید. تجاوزی خارج از بافت داستان اتفاق نمیافتد. انگار گیلاس خوردن همانقدر طبیعیست که مورد تجاوز واقع شدن! کمااینکه راوی داستان که یکی از همان کودکان است از این واقعه با طنز تلخی یاد میکند و اتحاد دوستانش را از صدقه سر این تجاوز میداند: «شاید مهدیقلی آنروز پای گیلاس، ما را با جوالدوزش چنان بههم دوخته بود که نتوانیم از هم جدا شویم.» انتقام وحشتناک این دوستان از جنازهی مهدیقلی هم روایتیست که با بخشهای دیگر مخالفت نمیکند. کینهی ساکنشده در این نوجوانها به خوبی با معصومیتِ فرمالیتهی آنها در آن سن و سال یکی شده است.
درخت گیلاسی که این راویان کوچک زیر آن بیحرمت میشوند درخت گیلاس داستان اول این مجموعه را به یاد میآورد: «روزهات را با گیلاس باز کن». درخت گیلاس در طول داستان اول از بار افتاده! تنها در خوابها بار میدهد و دو گیلاس باقیماندهی آن هم به ظاهر باقیماندهی عشقی نافرجام و یکطرفه است. راوی داستان یکبار درخت گیلاس را به جای معشوقهاش در آغوش میگیرد، میبوسد و سعی میکند از آن بالا برود که نمیتواند. دختری که دوستش دارد از اولی که میبینیم آن بالا، بالای درخت گیلاس است. نمیترسد! پیش هرکس که دلش خواست روزهخواری میکند و روسری هم سرش نمیکند. اما راوی که کوچکتر است از دختر نمیتواند بالای درخت برود. روزهاش را نگه میدارد به امید مستجاب شدن دعایش: رسیدن به دختر. شاید این داستان همراه با «چشمهای آبی عمو اسد» لطیفترین داستانهای این مجموعه باشند. راوی هر دو داستان کودکانی کمسن و سالاند که برای هدفی که از قدشان بلندتر است تلاش میکنند. یکی میخواهد با روزه گرفتن به دختری که از خودش «سیزده ماه» بزرگتر است برسد و یکی دیگر میخواهد ببیند این زیتونی که خدا در قرآن به آن سوگند خورده چه جور چیزیست و مدام پی فرصت میگردد تا مثل خدا بگوید: «سوگند به زیتون!» با دوستش در حیاط خانهشان بازی میکند تا دوستش بزند گلهای ختمی عزیزکردهی مادر را بشکند و راوی به مادر به زیتون سوگند بخورد کار او نبوده! راوی میگوید عادتش این است که به نان قسم بخورد؛ قسم هم بخورد نه سوگند!
و حالا میخواهد هم سوگند بخورد و هم به زیتون سوگند بخورد! این دو داستان از همان وقتی که خواندم تا همین حالا برایم معنایی تازه و دیدی نو در مذهب و سنتهای مذهبی به همراه داشت. راوی در ابتدای داستان از ترجمهی قرآنی که بارها و بارها در مسجد همراه با دیگران میخوانده آگاه میشود. کشف و شهود انتهایی راوی داستان «چشمهای آبی عمو اسد» از میوهای چنان تلخ که فقط خدا میتواند آن را بخورد در نظر من چیزی کمتر از کشف و شهودهای عرفانی مردان خدا ندارد.
دادن روایت و قرائت جدید از مذهب شاید در داستان امروز ایران چندان مُد نباشد اما من به طور کل این مورد را دغدغهای جدی و قابل تأمل در داستانهای حافظ خیاوی یافتم. ظاهریترین نمود این دغدغه البته در داستان «آنها چهجوری میگریند» است. داستانی که فرم آن البته بسیار کارشده و برای تمام نویسندههای ایرانی جذاب است: دیدار انسانهای گذشتهی دور در زمان حال. اما مضمون آن بسیار در داستاننویسی ما مهجور است: تعزیه. البته بسیار دیدهایم روایتهایی بسیار رسمی و کلیشهای یا از خود داستانهای مذهبی یا از نمود آن در زندگی روزمرهی معاصر. روایتهای دوقطبی و کلیشهشده (همانند خود تعزیه و فرمِ خاص و فاصلهگذارانهی آن) که البته با اینکه در حال تأثیر زیادی روی بیننده میگذارند اما به زودی فراموش میشوند.
راوی داستان در قالب یک عبداللهخوانِ کلیشهای بازهم در داستان به کشف و شهودی البته ناخودآگاه و بسیار نهانی میرسد. فرم فاصلهگذارانهی تعزیه به داستان ابعادی چندگانه میدهد و دست نویسنده را برای پرداختن به زندگی واقعی بازیگران در عین بازی تعزیه باز میگذارد. استفاده از اسمهای واقعی بازیگران در لابلای اسمهای وانمودهشان این رفت و برگشت در زمان را بسیار قابلباور و جذاب کرده است. همچنین جو حسی تماشاگران این تعزیه که در انتها مثل هولیگانهای فوتبالی به وسط میدان تعزیه و بر سر راوی داستان میریزند نیز پسزمینهی بحرانی این واقعهی بحرانی را میسازد.
تماشاگران تعزیه خود داستانی جدا دارند. یادم نمیرود چند سال پیش را که به دیدن مجسمهها و وانمودهای دستساز عاشورا به خیابانی رفتم و تک به تک صحنههای فریزشده را در حالتی بحرانی دیدم. یادم نمیرود که مردم با چه خشمی به شمر سرخپوش نگاه میکردند و با فحشها و نفرینهای از تهِ دل پذیراییاش میکردند. چنان جو نفرت سنگین بود که چندبار به خودم نگاه کردم که مبادا تکهای از لباسهایم اتفاقاً سرخ یا رنگی شبیه به سرخ باشد و آن جماعت خشمگین که نمیتوانستند به شمر درون آن قفس حمله کنند سر من بریزند!
خشونت در داستان «صف دراز مورچگان» نمودی ظاهریتر از داستانهای دیگر دارد. روایت کردن جوشاندن یک گربه و توصیفهای حالبهمزن و ترسناک این ماجرا آنهم در پسزمینهی جنگ ایران و عراق و در یک سنگر یک سرباز که به قول راوی سوسول است را روانهی بیمارستان میکند! راوی تکتیراندازیست بیهدف و بیآرمان که ظاهراً تنها برای فرار از دختری که در قبال ابراز علاقه بهش گفته: «برو گمشو، کثافت!» ساکش را بسته و آمده جنگ تا خودش را طبق گفتهی دخترک گم و گور کند! گفتم بیآرمان! اما بستگی دارد آرمان را چه تعریف کنیم! اگر آن باشد که در هنر رسمی ما هست این راوی گوربهگورشده از بیآرمان صدبرابر هم بدتر است! اما واقعاً آرمان و هدف غایی زندگی یک انسان واقعی چیست؟ چنین راویای که یک وقتی به خواهر دوستش فقط برای کینه از دوستش تجاوز کرده نمیتواند به دختر مورد علاقهاش تجاوز کند. به سادگی میگوید: «اگر میگفت بمیر، میمردم.» و ما هم به همین سادگی باورش میکنیم. در قصهای از قصههای هزار و یک شب چند دختر و پسر و مخصوصاً پسر به همین شیوه نفله میشوند پس چرا اینجا نشود! دخترک میگوید برو گمشو و این هم میرود گم شود و در آخر داستان هم در حال موت خودش را میبیند که تجزیه میشود و گم میشود! به همین راحتی!
شاید ضعیفترین داستان این مجموعه همان داستانی باشد که عنوان آن بر خود مجموعه نشسته است: «مردی که گورش گم شد» عناصر روایت شده در این داستان جدای از خاصیت فضاسازی که به سود کل مجموعه داستان است از آن تنها دختری به یاد میماند که معشوقهی اثیری راوی میشود و راوی حتی بعد از مرگش هم به او فکر میکند. این تنها داستان این مجموعه است که بسیار مستقیم از مردهای میگوید که بعد از مرگش هم همچنان زیر خاک میبیند و حس میکند و به شیار روی پیشانی یک دختر ناشناس فکر میکند. وقتی این داستان را میخواندم حس کردم فقط این دخترک است که قابلیت ماندن در ذهن راوی و ما را دارد و آخرش هم همان شد! هم راوی فقط به دختر فکر میکرد و بقیه چیزها مهم نبودند، هم من! دختری که از چهرهاش تقریباً فقط یک شیار روی پیشانیاش دیده میشود و الباقی در ذهن ما و راوی ساخته میشود. راوی آرزو میکند گورش گم نشده بود که جدای از هر چیز دیگر آن دختر سر قبرش میآمد!
برای تأکید بیشتر بگویم که به نظرم حجم زیادی از خردهروایتها در این داستان بیهوده هستند و کمکی به پیشبرد آن نمیکنند.
عمداً داستان آخر مجموعه را گذاشتم برای آخر نوشتهام! داستان «مردها کی از گورستان میآیند» از آن داستانهاییست که من نمیدانم بگویم خوب است یا بد. بد است چون به عنوان یک داستان مستقل از مجموعه از داستانهای دیگر ضعیفتر است و خط اصلی داستان در لابلای روایتهای فرعی و فضاسازیها گم شده است و یا اهمیت زیادی به آن داده نشده. خوب است چون پایانبندی بینظیریست برای یک مجموعه داستان که تماماً در یک فضا و جغرافیا میگذرد. داستان به خودی خود دوستداشتنی نیست در نظر من. اما حجم وسیعی از باقیماندههای جغرافیای خاص و شگفتانگیز داستانهای خیاوی را در خود دارد. داستان با مرگ یکی از قدیمیها و سرشناسان شهر و بردن جنازهاش به گورستان تمام میشود. شاید به نفع این مجموعه است که داستان و پلات داستانی در این داستان چندان واضح و کلاسیک نیست.
روایتیست سیال و تقریباً بدون عناصر علّی و معلولی داستان از زنی نیمهدیوانه نیمهروسپی به نام خاله نزاکت! زنی پرسهزن که بدون در نظر گرفتن مرزهای طبقاتی یا عقیدتی یا سن و سالی به حریم وجودی افراد مختلف شهر سرک میکشد. فکر کنم این مهمترین و بهترین نکتهی مثبت این داستان به خودی خود و جدای از مجموعه است.
نکتهی دیگری که حیفم میآید ناگفته بگذارم پایانبندیهای به یادماندنی و محکم داستانهای این مجموعه است. نقطهی قوتی که از داستان کلاسیک «ماه بر گور میتابید» گرفته تا داستانهای آزادتر و بازتری مثل «صف دراز مورچگان» یا داستان آخر مجموعه هم درست فکر شده و هم خوب اجرا.
قصد من در این نوشته البته نقد بود اما حاصلاش تنها برچیدن یک سری نقاط مثبت و ارائهی چند تفسیر و تأویل شخصی در مورد داستانهای مجموعهی «مردی که گورش گم شد» بود و بس. حالا که به قول ابولقاسم حالت «میکروفن در دستم است» این را هم بگویم که داستان کوتاه ایرانی همانطور که بزرگان میگویند به نقاط روشن و حتی درخشانی رسیده اما به نظر من و شاید در یک نظر خیلی کلی و عامهپسندانه فکر میکنم یک داستان شاهکار به هر قالب و شکلش باید چیزی را به دنیا اضافه کند که دیگر نشود با هیچ شوینده و پاککنندهای آن را زدود! حالا گیریم زبان و اندیشهی من برای موشکافی چنین مشکلی الکن است اما حداقل فکر میکنم هنوز تا آن نقطه (که بعید میدانم یک نقطهی خاص باشد!) خیلی فاصله داشته باشیم!
یا حق