English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  نگاه


کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
سید یوسف منیری: موفقیت یک وبلاگ، بستگی تمام به پویایی سایه‌ی پشت آن دارد. اگر دائم در حال یادگیری باشی و در جا نزنی و خودت را حبس نکنی، همیشه حرف برای گفتن داری و خواننده‌های پیگیر برای خواندن‌شان. بامدادی، که ما را حتی در سفرهایش هم شریک می‌کند، یاد می‌گیرد و ما هم همراهش هستیم، بی‌منت.
 

سید یوسف منیری
نویسنده وبلاگ پابرهنه‌ی برخط

راستش، اگر نبود اصرار آقا محسن حاتمی، این یادداشت نوشته نمی‌شد*؛ مثل آن خط‌خطی‌هایی که نوشتم و دور ریختم. قصد ندارم پرونده‌ی وبلاگستان فارسی را بریزم روی میز و تاریخچه‌ی ابتذال و کافه و پنجره را مرور کنم و آخر هم نتیجه بگیرم که وبلاگ بامدادی، به نسل دوم وبلاگ‌نویسان تعلق دارد، چون به گمانم دیگر حال همه‌مان به هم می‌خورد از بس شکم وبلاگستان را سفره کردیم و جنازه‌اش را تشریح. خوب شد قصد نداشتم، بگذریم...

از ابتدای نوشتن بامدادی، مشتری‌اش نبودم، که لابد اگر بودم حتما وبلاگ قبلی‌اش را هم خوانده بودم، اما به مرور معتادش شدم. وبلاگ خوب مثل اعتیاد است، ابتدا تفننی‌ست خواندن‌اش، منتها یک‌هو به خودت می‌آیی و می‌بینی تا گردن و شاید بالاتر رفته‌ای تو و درآمدن از آن اگر محال نباشد، سخت است. بامدادی هم از همان دست وبلاگ‌هاست، به گمانم خیلی‌هامان معتادش شده‌ایم، و اعتیاد چیز خوبی‌ست، بعضی وقت‌ها.

بامدادی به نظرم دو دوره داشته، اول دست و پنجه نرم کرده و آشنا شده با محیط -البته اگر قبل از آن دوره‌ی دیگری نبوده که رو کند-، و بعد با آدرسی جدید، جدی‌تر شده و فنی‌تر. حتی در دوره‌ی جدید، کمتر شعر می‌گوید. تابستان را در وبلاگ قدیمی‌اش ببینید، حالا هم گاهی می‌نویسد حال و هوای درون‌اش را اما، کم شده. خب، وبلاگ‌ها عوض می‌شوند؛ چون بخشی از سایه‌های پشت‌شان هستند.

موفقیت یک وبلاگ، بستگی تمام به پویایی سایه‌ی پشت آن دارد. اگر دائم در حال یادگیری باشی و در جا نزنی و خودت را حبس نکنی، همیشه حرف برای گفتن داری و خواننده‌های پیگیر برای خواندن‌شان. بامدادی، که ما را حتی در سفرهایش هم شریک می‌کند، یاد می‌گیرد و ما هم همراهش هستیم، بی‌منت.

چیزی که در سال گذشته وبلاگ بامدادی را ممتاز کرد، این بود که این وبلاگ تک‌بعدی نیست و از عکاسی و دل‌مشغولی‌های روزمره گرفته تا بمب خوشه‌ای در آن پیدا می‌شود. ناخودآگاه، چنین ویژگی‌هایی را بیشتر می‌پسندیم، همانطور که انسان، تک‌بعدی نیست و ویژگی‌های و رفتارهای چندگانه‌ای دارد، وبلاگ هم. این‌طوری بیشتر شبیه واقعیت است؛ شبیه چیزی که بارها و بارها لمس‌اش کرده‌ایم.

* البته که آقا محسن اصرار نکرد، چقدر ساده‌اید شماها. امر کرد بنویس، ابتدا طفره رفتم، چشم غره که رفت اطاعت امر کردم و نوشتم. فقط گفت سخت نگیر، بنویس. نتیجه‌اش خوب نیست، چون عادت به این مدل نوشتن ندارم، اما بگذارید به حساب علاقه، احترام و ادای دین به وبلاگی یادگیرنده که احترام زیادی برای سایه‌ی پشت آن قائل‌ام.

 

 تاریخ انتشار:   August 1, 2008 2:24 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir