ساعتی تنها شدم، آمد سراغم باز هم
فکرتان دیوانهام میکرد از آغاز هم
دانه پاشیدی برایم دام گستردی سپس
پای من در دام تو گیر است پس پرواز هم
دل مطیعت شد تو سرهنگی و من فرمانبرت
هرچه میخواهی بگو فرمان بَرَد سرباز هم
شب که میآید دلم مانند کودک میشود
شعر میگویم نمیخوابد به این آواز هم
وای! میترسم که هر شب، شب در آغوشم کشد
ساعتی تنها شوم آیی سراغم باز هم
+++
آسمان گرم تماشای من و توست ببین
روی ساحل همه جاپای من و توست ببین
موج آمد که به ما سرزند اما برگشت
دید دریا به تماشای من و توست ببین
دست در دست تو دادم که همه پی ببرند
زندگی لحظهی حالای من و توست ببین
موج میآید و لبخند و گلولای و نسیم
مثل لبخند تسلای من وتوست ببین
حاضر هستی که دلی هم به دل آب زنیم؟
قایقی هست مهیای من و توست ببین
باید از بر کنم این خاطرهی هر شبم است
ماجرایی که معنای من و توست ببین
+++
برای اینکه بفهمی دلم اسیر تو شد
غزل سرودم و دیدی؛ چه دستگیر تو شد؟
هوا هوای بهار است و من زمستانی
دلم گرفته عزیزم، چرا اسیر تو شد
هزار مرتبه گفتم که عاشقت نشوم
دوباره عاشق چشمان بینظیر تو شد
هنوز اول راهم به انتها نرسد
دلی که منحرف از سیر در مسیر تو شد
اگرچه منحرف از راه میروم چه شود
پیادهام برسد انتها وزیر تو شد
تو شاه صفحهی شطرنج و من وزیر شوم
وگر نه، چون رخِ دلبسته گوشهگیر تو شد
هادی فکری