پدرام رضايیزاده
نویسنده وبلاگ «ناتور»
نوشتن از سیدرضا شکراللهی و خوابگردش برای من که چند سالی است او را میشناسم و گمان میکنم در این سالها با او رفاقت کردهام، یا دستکم دوست دارم اینطور باشد، نه فقط سخت که چیزی شبیه خودزنی است. اصولا آدم اگر سرش به جایی نخورده باشد و قرصهایش را هم فراموش نکرده باشد، بعید است تن به چنین خطری بدهد، و اگر راه فراری برایش نگذاشته باشند، به حکم عقل باید به همان کلیگوییهای همیشگی و تکراری و یکی به میخ و یکی به نعل زدن بسنده کند و خودش را به دردسر نیاندازد؛ که دنیای مجازی پر است از آدمها و نامها و هویتهای جعلی که قرار است ریاکارها و کممایههای متوهم حقیقی را ارضا کنند و با نفی دیگران به اثبات خود برسند. بیهنرهایی که نشستهاند تا کسی از راه برسد و کشفشان کند و چون رسم روزگار این نیست، سرخورده و ناامید میافتند به جان آنها که خوب یا بد، کم یا زیاد، کار میکنند و لابد جای آنها را تنگ کردهاند. همینجاست که وصلهها دوخته میشوند و «وابستگی»ها و گروهها و پدرخواندههای خیالی شکل میگیرند و لجنپراکنی میشود هنر روز!
دوست داشتن خوابگرد، مثل هر رسانهی منتقد و مستقل دیگری، ساده نیست؛ درست وقتی داری از خواندنش لذت میبری و خیال میکنی که نوک تیز پیکاناش همان نقطهای را نشانه گرفته که تو دوست داری، یک مرتبه دردت میگیرد و میبینی آتش تند انتقادش به جان تو هم افتاده است. ساده نیست دوست داشتناش، چون هرگز سعی نکرده آنی باشد که ما میخواهیم و همیشه نه به مصلحت و میل ما، که با اصولاش نوشته است؛ و اگر گاهی احساس میکنیم حرفها و انتقادهای ما را حواله میدهد به جایی دیگر، دلیلش چیزی نیست جز وفاداری به همان اصول خدشه ناپذیر!
سیدرضا شکراللهی را اما نمیتوان شناخت و دوست نداشت و دوست داشتناش البته هیچ ارتباطی ندارد با اینکه ویراستار خوبی است، صاحب خانهی خوابگرد و مهمانسرای هفتان است، شنوندهی صبور و رازداری است، مدام درگیر است و سرگرم کشتی گرفتن با خودش و دیگران بر سر ایدهای تازه، تمام سلولهایاش دغدغهی فرهنگ این کشور – و البته رعایت نیمفاصله- را دارند، شریف است و با حرامزادگیها و بازیهای «نانبهنرخروزخور»های ادبیات و فرهنگ بیگانه - و شاید همینهاست که امروز خوابگردش را اینچنین تاثیرگذار کرده است و بیتفاوت گذشتن از کنارش را ناممکن.
سیدرضا شکراللهی فارغ از اینها، رفیق است به تمامی، هرچند نجفآبادی است و اصلا همین نجفآبادی بودناش است که در کنتراست ماجرا دست میبرد و از پایبندیاش به رفاقت کیمیا میسازد، و این بهترین دلیل است برای دوست داشتناش.
پنج سال پیش خانهی مجازیاش هنوز در پرشینبلاگ بود، یال و کوپال امروز را نداشت، تلخی روزگار و زمانه هنوز از مهربانی و حوصلهاش کم نکرده بود، دستیافتنیتر از امروز بود و گاه و بیگاه میشد کامنتهایش را پای یادداشتهای دوستاناش خواند، با آن جملهی معروف پایانی که «مهربان باشید». یکبار گزارشی نوشته بود از جلسهای در کتاب ماه ادبیات و فلسفه و من که آن روزها سر پربادی داشتم و خیال میکردم با خواندن چند کتاب و انتشار یکی دو یادداشت در همشهری آن سالها «چیزی» شدهام و به جایی رسیدهام، کامنتی برایش گذاشتم و با لحنی گزنده حرفهای یکی از حاضران در جلسه را زیر سوال بردم. هنوز ای-میلاش را نگاه داشتهام و فراموش نکردهام که چگونه با تکتک جملاتش به یادم آورد که کجای جهان ایستادهام و همان پاسخ تند و تیز بهانهای شد برای آغاز رفاقتمان. رفاقتی که گرچه نمودار حرکتاش گاهی سینوسی بوده و بالا و پایین زیاد داشته است، گاه صراحت و تندی من او را رنجانده و گاه جسارت و تلخی یادداشتهای او من را ترسانده و ناتوانماندهام از درک اصولاش و گاردی که در برابر بعضی انتقادها میگیرد، اما هنوز پابرجاست و برای من یکی باعث افتخار.
- عنوان یادداشت نام داستانی است از ارنست همینگوی.