English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  رویداد ادبی


سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: سعید کیایی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: saeedkiaee-at-gmail.com

 
 
هر بار که به خانه‌شان می‌رفتم خانم ابراهیمی طوری صندلی من را می‌گذاشت که پشت به نادر باشم. اگر نادر خواب بود می‌نشستم، اگر نه سعی می‌کردم طوری باشم که نه پشتم به نادر باشد و نه رو در رو.
 

1
ایستادم پائین تخت؛ نگاهم می‌کرد؛ چشم‌هایم را بسته بودم؛ عرق تمام صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی نگاهش می‌کردم؛ نگاهم می‌کرد؛ می‌دانستم می‌شنود، گفتم: «سلام آقای ابراهیمی؛ ببخشید که من دیر به دنیا آمدم، راستش، خیلی پیش از این‌ها دوست داشتم به دنیا می‌آمدم و داستان‌های شما را می‌خواندم و سعی می‌کردم شما را بشناسم...» فرزانه منصوری آمد. چای در دست. چای را برای من گذاشت و گفت : «بفرمایید، بنشینید.» بعد سمت نادر برگشت و گفت :«نادر جان! آقای کیائی دارند روی آثار و تفکرات شما کار می‌کنند... روزنامه نگار هستند، کارهایی هم کرده‌اند،‌ دارم نگاه می‌کنم...» عرق تمام صورتم را پوشانده بود؛ زیر چشمی به نادر و فرزانه خانم نگاه کردم، نادر به زحمت خندید. فرزانه خانم سمت من آمد و جعبه دستمال کاغذی را جلویم گذاشت، گفت :«دستمال بردارید، خیلی عرق کردید.»

2
ساعت را نگاه کردم، قرارمان ساعت 6 بود، ساعت 5 و 25 دقیقه را نشان می‌داد، هنوز ترافیک سبک نشده بود. شماره خانه‌شان را گرفتم و گفتم که دیرتر از قرار می‌رسم، اگر مشکلی هست برگردم و روز دیگری قرار بگذاریم. می‌خواستم گزارشی از کتابخانه نادر بگیرم. مصاحبه‌هایش را قبلا انجام داده بودم. تلفنی، چون خانم ابراهیمی کار زیاد داشتند و هماهنگ نمی‌شد که ببینمشان. تماس گرفتم، دیر رسیدنم را موجه کردم. با یک ساعت و نیم تأخیر رسیدم. نادر روی تخت دراز کشیده بود. پزشک کنار تخت ایستاده بود. از پله‌ها که بالا رفتم در باز بود، خانم ابراهیمی داخل ایستاده بودند، سلام کردم، جواب شنیدم، سمت نادر ایستادم، نادر رو سوی من گرداند، سلام کردم، نگاهم کرد، پلک زد، سر خم کردم، خانم ابراهیمی دعوتم کردند که بنشینم.

3
هر بار که به خانه‌شان می‌رفتم خانم ابراهیمی طوری صندلی من را می‌گذاشت که پشت به نادر باشم. اگر نادر خواب بود می‌نشستم، اگر نه سعی می‌کردم طوری باشم که نه پشتم به نادر باشد و نه رو در رو. خانم ابراهیمی یک بار همان اوایل که به خانه‌شان می‌رفتم گفت : «نادر گفته بود در ایام بیماری دوست ندارم کسی اینطور به عیادت بیاید...» سر خم کرده بودم و به خواسته فرزانه بانو و نادر خان گوش می‌دادم.
نادر خواب بود. نشستم رو به روی خانم ابراهیمی و از کارهایی که انجام داده بودم گفتم. راهنمایی می‌کردند و نکاتی که به ذهنشان می‌آمد را می‌گفتند. ناگهان بحث را رها کردند و گفتند :«چند لحظه ببخشید آقای کیائی؛ نادر بیدار شد. باید چای‌اش را بدهم.» صندلی را طوری گذاشتم که پشت به نادر نباشم. خانم ابراهیمی رفت چای بیاورد.

• نام یکی از رمان‌های نادر ابراهیمی هم هست.

 

 تاریخ انتشار:   June 13, 2008 3:18 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir