English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  هفت برش از زندگی


مثل ماه شدی...!

 

   

نظرات خوانندگان  (3)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نشسته است آن بالا. دلربایی می‌کند. اصلا شده است ملاک زیبایی زمینی‌ها...مثل ماه شدی...! می‌دانی چند نفر وقتی دلشان برای هم تنگ می‌شود به او نگاه می‌کنند... اصلا می‌دانی چند مسافر و یارهای مانده‌شان قرار می‌گذارند سر یک ساعت مشخص هر دو به ماه نگاه کنند...می‌دانی که سینه بلورین این ماه؛ محرم چه رازهای نگفته‌ای است... ای ماه تو شاهدی که دلم تنگ است برایش....
 
1- نشسته است آن بالا. دلربایی می‌کند. اصلا شده است ملاک زیبایی زمینی‌ها...مثل ماه شدی...! می‌دانی چند نفر وقتی دلشان برای هم تنگ می‌شود به او نگاه می‌کنند... اصلا می‌دانی چند مسافر و یارهای مانده‌شان قرار می‌گذارند سر یک ساعت مشخص هر دو به ماه نگاه کنند...می‌دانی که سینه بلورین این ماه؛ محرم چه رازهای نگفته‌ای است... ای ماه تو شاهدی که دلم تنگ است برایش....
2- « و خدا گفت به دنیایتان می‌آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق! به هرکه عاشق‌تر آمد نزدیک‌تر است.» دبیر دبیرستان بود. هنر درس می‌داد. جدی و مصمم. همراه بود و عاشق. آخرین بار که دیدمش هنوز اثرات درمان به چهره‌اش نرسیده بود. با همان حالت جدی می‌گفت: «چه می‌کنی؟ حواست باشه ها! وقت رو از دست ندی...» و یکی از روزهای خدا که گمانم سه شنبه بود حلقه شاگردانش بودند که زیر تابوتش اشک می‌ریختند... یادش گرامی.
3- بخشی از وصیت‌نامه‌ی یک شهید... یک فرمانده‌ی شهید....
4- برای نور فرقی نمی‌کند. سیم‌خاردار که نمی‌تواند جلوی نور را بگیرد. «آفتاب باش تا اگر بخواهی به جایی نتابی؛ نتوانی».
5- مادر از خرید خسته شده بود. یک دست بشقاب چینی را که به ضرب و زور تخفیف خوبی از فروشنده‌اش گرفته بود را به دست بچه‌ی سه چهار ساله داد و گفت: تو بیار. - مامان سنگینه. نمی‌تونم. - تا سر کوچه بیار ازت می‌گیرم. بچه تمام سعی‌اش را کرد. اما چند قدم مانده تا سر کوچه، بشقاب‌ها رها شدند و مادر به تمام تلاش تخفیف‌گیری‌اش فکر می‌کرد.
6- خواب نبود. خسته هم نبود. فکر می‌کرد. نمی‌دانم به چه. اما حسابی ذهنش را مشغول کرده بود. هر از چند گاهی هم سرش را بالا می‌آورد و آهی می‌کشید... خدا بزرگتر است. الهی و ربی من لی غیرک...
7- شاید از این کوچه می‌گذرد. شاید حجب و حیا مانع از گفتن مستقیمش شده... اصلا شاید یک خاطره بوده است...
 

 تاریخ انتشار:   June 13, 2008 3:19 AM


3 Comments

بسیار عالی بود

دستت درد نکنه امیر!
ممنون از حس خوبی که در این نوشته ها و عکس ها بود...
ممنون!

سلام . جناب امیر محمداسماعیلی خوش حالم که چنین تفکری داری دوم این که من هم اسماعیلی هستم

Leave a comment


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir