نگاهی به هالیوودی شدن ترانههای عاشقانه
نگاه آن ورکی به یار!
در شعرها و ترانههای ایرانی از قدیم منظر نگاه به معشوق و یار طبق قانونی نانوشته تبین و مرزبندی شده است. در واقع شاعران و ترانه سرایان ایرانی از قدیم الایام نگاهی پرستش آمیز و خاکسارانه نسبت به معشوق داشتهاند. چیزی که در این میان متفاوت است شکل و نوع گفتههایی است که از قبل کلیت آن مشخص است. و به قول حضرت حافظ:
یک قصه بیش نیست غم عشق و وین عجب
از هر زبان که میشنوم نامکرر است
این نامکرر بودن، در اصل راز نامیرایی شعر و در نگاهی کلی نگرتر هنر است. محدودیت موضوعات چیزی غیر قابل کتمان است. عشق، فقر، اجتماع، سیاست و ... همه چیزهایی است که انسان از دیرباز خمیرمایه هنرش میکند. اما چیزی که در این میان تعیین کننده است، نه کلیت موضوع، بلکه جزئییات است.
از بحث دور نشویم، گفتیم که نگاه به معشوق در اشعار ایرانی نگاهی تعریف شده است. تعریف و تمجید پرستش آمیز از قد چون سرو و صنوبر و رخ چون ماه و زلف چون عقرب و ابروی چون کمان و لب چون لعل و ... دایرهای تکرار پذیر از رابطه عاشق و معشوق را نشان میدهند.
اما در این میان هستند شاعرانی که این تابو را میشکنند و با گذشتن از خط قرمز طور دیگری با یار به صحبت مینشینند. طرز صحبتی که البته به مذاق معشوق خیلی خوش نمیآید. شاید در اکثر قریب به اتفاق اشعار، عاشق باید منت یار را بکشد و در نظرش خاکسار بشود و از خاک بیش که نه، از خاک کمتر بشود، اما گاه نیز عاشق خاک شده و تحقیر شده از جای بر میخیزد و خودش را تکان میدهد و چیزهایی به یار میگوید که گوش سنگین معشوق عادت به شنیدن آنها ندارد!
آنجا که عاشق یادآوری میکند روزهای بی رونقی کوی یار را:
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
و باز به خاطر او میآورد خریدار اول را:
اول آنکس که خریدار شدش من بودم
سبب گرمی بازار شدش من بودم
و منت بعدی که:
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او
و گله که:
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
و تهدید که:
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به!
و:
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیه درد بریدیم بس است ...
( وحشی بافقی )
و در شعری دیگر خیال معشوق را راحت میکند:
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه بامب که پریدیم پریدیم!
( وحشی بافقی)
سعدی هم میگوید:
ای صاحب حسن! در وفا کوش
کاین حس وفا نکرد با کس
من بعد مکن چنان کزین پیش
ورنه بخدا که من از این پس
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
و حافظ هم:
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاه وشی ده که محترم دارد
و تهدید مولانا:
یک پند ز من بشنو، خواهی نشوی رسوا
من خمره ی افیونم، زنهار سرم مگشا!
اما از شاعران متقدم تر نیز بعضا چنین رد پاهایی دیده می شود. رودکی در غزلی میگوید:
دلا تا کی همی جویی منی را؟
چه داری دوست هرزه دشمنی را؟
چرا جویی وفا از بی وفایی؟
چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟!
اما نفرین رابعه قزداری را بشنوید:
دعوت من بر تو آن شد کایزد عاشق کناد
بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن
تا بدانی درد عشق و داغ و مهر و غم خوری
تا به هجر اندر بپیچی و بدانی قدر من!
خسروی سرخسی ( قرن پنجم ) میگوید:
چنان دانم کَم خواستار نیست
یا شهر مرا جز تو یار نیست
چنان دانی ای ماهروی دوست
نگارین! که جز از تو نگار نیست؟!
اما عاشق گاه از معشوق بدگویی میکند با قصدی دگر!!!
در عشق تو کس پای ندارد جز من
در شوره کسی تخم نکارد جز من
با دشمن و با دوست بدت میگویم
تا هیچ کست دوست ندارد جز من
و منوچهری دامغانی چه بگوید که:
ای با عدوی ما گذرنده ز کوی ما
ای ماهروی! شرم نداری ز روی ما؟
...
اکنون یکی به کام دل خویش یافتی
چندین به خیره خیره چه گردی به کوی ما؟!
اما همان گونه که اشاره رفت مضامینی اینچنینی در میان انبوه مضامین منت کشانه، در اقلیت قرار میگیرند. در ترانه ها نیز از دیر باز چنین قانونی حکم فرما بود . ( به سبب استفاده اکثر موسیقی دانان از اشعار نگاشته شده و البته تبعیت ترانه ها و تصانیف از اشعار ) تا چندی پیبش البته، اکثریت مضامین ترانه ها و تصانیف با نگاه عادی به یار بود و مواردی معدود از نگاه آن ورکی به یار دیده میشد!:
داریوش در یکی از آهنگهای قدیمیاش میخواند:
عاقبت ظلم تو رو یه روز تلافی میکنم ...
ابی هم میخواند:
کی اشکاتو پاک میکنه / شبا که غصه داری ...
و هایده:
تو این غربتی که هستم / درام میمیرم حالیت نیست ...
ستار میخواند: یه روز تو رو توی جهنم میبینم ...
از خوانندههای متاخرتر، سیاوش صحنه خواند:
برو دیگه دوست ندارم، اسمتو نمیخوام بیارم ...
از خوانندههای داخلی، علیرضا عصار خواند:
خیال نکن نباشی / بدو ن تو میمیرم / گفته بودم عاشقم / حرفمو پس میگیرم!
مطمئنا موارد خیلی بیشتری در ترانههای قدیمی و جدید تر به این مضمون وجود دارد که در ذهن نگارنده نیست، البته غرض از یادآوری ترانه های بالا، رسیدن به: « عشق یه چیزی شبیه کشک و دوغه / دوست دارم، عاشقتم دروغه! » است.
اما حالا مسئله در کجاست؟ شاید هیچ جا! و شاید همه جا. موضوع این است که در حال حاضر نسبت اکثریت و اقلیت یواش یواش در حال تغییر است. ترانهها بیشتر به سمت آنگاردیسمی میروند که کم کم در حال تبدیل شدن به کلیشه و قانون اول میشود.
امروزه اکثریت قریب به اتفاق خوانندههای پاپ ( که موضوع اصلی در بحث حاضر است ) چند تایی کار از این دست _ ناله و نفرین به یار _ در کارنامه خود دارند.
آنها چه می گویند؟
« میکشمت اگه یه روز با غریبه ببینمت! » را مقایسه کنید با « تو را با غیر میبینم صدایم در نمیآید، دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیآید ». یعنی عاشق غیرتیتر شده است؟
اما خنجر مژگان یار کجاست آنجا که خواننده میخواند : « گولم زدی اما بدون، یه روز سراغ تو میآم / با خنجری تشنه واسه سینه داغ تو میآم».
و باز « قانون تو، تو عاشقی هوسه / میکشمت، دستم بهت برسه!»
« گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید » و امروز : « آخ که عجب رویی داری، بازم میگی دوستم داری، خودم دیدم، خودم دیدم، لب روی لبهاش میذاری!»
« با دگران در گلشن نوشی می / من ز فراقت ناله کنم تا کی؟ » را امروز میگویند: « خانم حالا یاغی شده، رفته واسم ساقی شده ... » و باز « کشتن و آتیش زدنت / آخر عشق و حالمه! » و « تف به مرامت عوضی، از سرتم زیادیم! »
عاشق قرن بیست و یکمی خیلی راحت آرزو میکند: « تو هم این زهر تلخ رو نوش کن!» و « تو آبروی عاشقی رو پاک بردی!»
حالا فکر میکنید انوری قرن جدید باز هم میگوید: « عاشقی چیست؟ مبتلا بودن / با غم محنت آشنا بودن » یا « به جون تو نباشی اصل حاله / زندگی بی تو آخر عشق و حاله »
و روزگاری شاعر از رنجیدن صورت پرنیانی دوست از بوسه راه دور خود ناله میکرد و امروز « به خدا جهنمم جایی برا تو نداره / حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره »
و در نهایت : « نپیچون مارو دیگه / ما که ختم روزگاریم!»
و باز این فکر که : « کی تو شهر عشق و رویا / شعر نفرین رو نوشته؟»
چرا؟!
چرایی این موضوع بحث جالبی است که حداقل در ذهن نگارنده به طور مرتب میچرخد. ترانههای اینچنینی چند سالی است در حال پیشرفت و گسترش در بین خوانندهها و در واقع بین شنوندههاست. اما چرا؟!
حرفهایی که عاشق به معشوق خود در اشعار قدیم تاکنون گفته است و تفکری که درباره او داشته است در واقع برآیند نوع نگاه و طرز فکر جامعهای است که شاعر در آن زندگی میکند. با این نگاه میتوان به این نتیجه رسید که جامعه احساسی و ماورا پسند شرقی طبیعتا نیز نمیتواند نگاهی جسمی به معشوق داشته باشد. ولی امروز چه اتفاقی افتاده است؟
اتفاق دقیقا در اینجا افتاده است: عاشق معشوق ختم روزگار شدهاند!
انعکاس تفکر جامعهای که با اینترنت و ماهواره و موبایل و روزنامه به جهان وصل شده است مطئنا با صداهای قدیم متفاوت خواهد بود. نسل جدید کمابیش نسل چت و پارتی و دوستیهای جنس مخالف است و در اصل تعریف «عاشقیت» در این میانه هیاهو متفاوت شده است. به قول دوستی: عشق در حال حاضر دچار نوعی افزایش کمیت و کاهش کیفیت شده است، درست مثل محصولات مونتاژی وطنی!
میدانید، شاید عشق ایرانی قرن چهاردهم نیز نوعی محصول مونتاژی باشد، نظر شما چیست؟!
بیایید موضوع را پیچیدهتر کنیم. اجتماع امروز ایران چقدر برآیند سنتهای هزاران ساله ایرانی است؟ البته اشتباه نباید کرد، منظور از برآیند سنتهای هزاران ساله، حفظ بی کم کاست آنها نیست ولی شما میتوانید بگویید امروز جامعه ما چقدر «ایرانی» است؟
حالا سوالی دیگر: در اجتماع امروز ما عشقها هالیوودی است یا ایرانی؟! البته نگارنده قصد توزین خوبی و بدی عشقهای پای چشمهای و عشقهای لب نیمکتی را ندارم. اما چیزی که در این میان معلوم است مفهوم «عاشقی» مفهومی منقلب شده در روزگار امروز است، گذشته از خوبی و بدی.
مجنونی که آواره بیایانها بود برای لیلی، وقتی به معشوق میرسد، دورادور نگاهش میکند و میسوزد و میسازد. و این برای عاشق هالیوودی ما که عشق را مطمئنا باید با طعم لب یار بچشد، حماقت است و مازوخیسم البته!
«تجسم و تجسد عشق» اتفاقی است که در جامعه ایرانی و چه بسا شرقی افتاده است و حالا دیگر رد چندانی از آن حال و هواهای اثیری از وصال و بوس و کنار دیده نمیشود و آنچه باقی مانده، حرکتهای عصبی روی تختخواب است!
اما نتیجه اینها چه میشود؟ تجسد عشق در نهایت تبدیل به «تجسد معشوق» میشود و مواجه شدن دردناک با این موضوع که « هزاران گل مثل گل تو وجود دارند! » البته شاید این موضوع زیاد هم برای شازده کوچولوهای ما دردناک نباشد!
در واقع ارزش معشوقههای امروزی با ارزش تقریبی یک دستمال کاغذی یکی شده و ازدواج محکمی بین «عشق» و «سکس» پدید آمده است. ترانههای چند سال اخیر نیز پیرو تغییر مزاج عمومی، تغییر کردهاند و شدهاند نفرین نامههایی که در بالا تعدادی از آنها را خواندید.
به این ترتیب غلبه « نگاه اثیری به معشوق » بر « تجسد عشق » پایان میپذیرد. دختران و پسران «بوی فرند» و «گرل فرند» باز، دوست دارند موقعی که از دست « طرف!» ضدحال خورند و دور خوردند و پیچیده شدند(!) جایی حرفهای دلشان را بشنوند و شاید هم بخوانند برای آن «بیمرام عوضی!»
حتی جالب این است که ترانهها و اشعار عاشقانه نیز در موسیقی پاپ _ مردم پسند _ به همین صورت _ تجسد عشق _ درآمدهاند و دیگر خبری از معشوق ازلی نیست! ( این سخن بگذار تا وقتی دگر )
زبان و ارزش شعری
دم دستی و یک بار مصرف شدن مضامین عاشقانه، اما تنها نشانه ترانههای جدید نیست. مطمئنا وقتی قرار است هر آلبومی در مدت محدودی «گل کند» و به سرعت بعدی جانشین آن بشود، اهمیت دادن به زبان، قوت شعری، وزن و قافیه و چیزهای دیگر ترانه موضوع احمقانهای به نظر میرسد. امروز اگر در ماشینت به یک آلبوم چند ماه قبل گوش کنی، در واقع یک «امل» و «عقب افتاده» هستی! حالا بگذریم از اینکه یک شیر پاک خورده بخواهد «هایده» و «ستار» گوش کند!
در اکثر متنهای ترانهها هیچ خبری از ریزه کاریها و حتی اصول اولیه شعر و ترانه نیست. البته قوت شعری ترانههای پاپ به هیچ وجه با ترانههای رپ قابل قیاس نیست و آن هم به این دلیل است که در رپ کلا باید مدام و مسلسلوار به خورد مخاطب داده شود و مطمئنا کمیت زیاد کیفیت را خواهد کاست.
اینکه چقدر جوان امروز ایرانی به شعریت و قدرت ترانههایی که میشنود اهمیت میدهد از استقبال جوانان از موسیقیهای اینچینینی پیداست و البته در این میان همه تقصیرها نه به گردن آنها که بر گرده مسئولانی است که هیچ اهمیتی به معرفی و تبلیغ موسیقی سالم و پر قدرت به نسل جوان ندارند و باز « این سخن بگذار ... »
**
مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد!