English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  ویژه‌نامه‌ی موسیقی زیرزمینی


نگاهی به ترانه‌های واسوخت یا ضدعاشقانه

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: سیامک بهرام‌پرور

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
تبدیل عشق به نفرت - که خودش یک دنیا حرف می‌خواهد و اینکه آیا اصلا می‌شود از کسی که یک لحظه ، تاکید می‌کنم که تنها یک لحظه، شادی عمیقی چون عشق را به ما چشانده، متنفر بود؟!! ... - و هزار یک مورد دیگر از این دست که مثال‌های زیادی نیز برای آنها وجود دارد و حتما شنیده‌اید و خوانده‌اید و می‌دانید، نیاز به نوشتن یک کتاب و نه مقاله دارد!
 
نگاهی به ترانه‌های واسوخت یا ضدعاشقانه لیلی فقط تو قصه است؟!

عشق مقوله‌ای جدی در زندگی بشری است. در نتیجه هنر و به ویژه ادبیات به عنوان آینه تمام نمای جامعه انسانی، همواره بسیار و بسیار به عشق پرداخته‌اند. فارغ از جنجال‌های روشنفکرنمایانه، حتی در بدبینانه‌ترین حالت ممکن، بیش از دو سوم شاهکارهای ادبی - هنری جهان در ژانر عاشقانه قرار می‌گیرند یا لااقل محوری عاشقانه دارند. لذا بررسی ادبیات هر دوره می‌تواند نوع نگاه و تلقی عاشقانه مردمان آن زمانه و به خصوص هنرمندان آن را بر ما آشکار سازد.

در ادبیات ایران نیز معشوق یک سیر تطور تاریخی دارد. مراجعه به کتاب «صد سال عاشقانه» محمد مختاری و به خصوص تدقیق در مقاله مفصل و بسیار زیبای آغازین آن، ما را بیشتر از پیش با این سیر آشنا می‌سازد. مختاری این تطور را از یک معشوق مبهم زمینی به یک معشوق اثیری روحانی و سپس تبدیل آن به یک معشوق فردیت یافته، همراه با بررسی زمینه‌های جامعه‌شناختی و روان شناختی هر دوره به ما نشان می‌دهد.

در حقیقت عشق به معشوقی بدون فردیت و قابل تعمیم به کلیت زنان با ویژگی‌های نسبتا تنانه در قرن 5 و6 ( رجوع کنید به مثنوی - حکایت‌های آن دوران ) به عشق روحانی- فلسفی -اثیری در ادبیات قرن ۷ و ۸ تا پایان سبک هندی و حتی دوران بازگشت تبدیل می‌شود و نهایتا در دوران معاصر و با غلبه ایندویدوالیسم (Individualism) و پر رنگ شدن فردیت، به معشوق دارای جنسیت - بر خلاف گذشته که شاعران زن و مرد معشوقی عموما زن را می‌ستودند! - و نیز دارای ویژگی‌های فردی مربوط به خود - نه اینکه همه سرو قد و نرگش چشم و ابروکمان باشند! - تبدیل شده است.

نکته دیگر اینکه به موازات همین تطور، معشوق از موجودی ماورایی به انسانی عینی تبدیل شده است. به عبارت دیگر عشق از رابطه (ناز- نیاز) ادبیات کلاسیک خارج شده است و به رابطه‌ای دو سویه به شکل ( ناز-نیاز و نیاز- ناز) و بالاتر از آن (نیاز - نیاز) درآمده است.

تمامی این تحولات دلایل جامعه‌شناختی و روان‌شناختی خاص خود را دارد که مجال سخن آن در این کوتاه نیست. همین جا اشاره کنم که در بسیاری از اوقات در نوشتار اخیر مجبور به گذشتن اشاره‌وار از کنار موضوعاتی اساسی هستم که ناگزیری «مقاله بودن» است! مقاله‌ای که قرار است زیاد مطول نباشد اما به ناچاری تفصیل موضوع، طولانی شده است!

هدف این گفتار پرداختن به اشعار و به خصوص ترانه‌هایی است که امروزه بسیار مورد توجه‌اند. ترانه‌هایی که شروع قدرتمندانه خود را این چنین به منصه ظهور رساندند:

کی گفته تو نباشی
ستاره بی فروغه
عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه!

بی شک این ترانه اولین ترانه از این دست نبوده اما شاید همه گیرترین‌شان در سال‌های اخیر بوده است. از سوی دیگر سیری در ادبیات کلاسیک به ما نشان می‌دهد که ذم معشوق و پشت کردن به عشق در ادبیات ما کم سابقه نیست. اما رویکرد کلی شعر عاشقانه هیچگاه به اندازه اکنون، سرشار از لعن و نفرین معشوق دیروز و بی اعتنایی امروز به عشق نیست!

در حقیقت شاعر کلاسیک ما، حتی اگر دچار تنش در رابطه عاشقانه می‌شد آن را به جفای معشوق تعبیر کرده و می‌گفت:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن

اما شاعر امروز بار ملامت را بر نمی‌تابد و نه تنها آشکارا رنجش خود را آشکار می‌سازد بلکه از بیخ و بن ریشه هر چه عشق را می‌زند و فریاد نفرت سر می‌دهد که:

فکر نکنم بشه با صد تا دریا
این همه نفرت و بشوری از من!

جالب اینجاست که این نوع نگاه و تلقی با تیراژ بالای کاست‌ها و محبوبیت فراوان بین مخاطبین همراه می‌شود. به راستی دلیل این همه تغییر چیست؟!

***

در آغاز بحث اصلی باید به دو نکته مهم اشاره کرد:

1- در هنر باید و نباید وجود ندارد. اصولا بحث این مقال نیز رد و اثباتی نیست. اگر اثری - بخوانید کالایی - در جامعه‌ای تولید می‌شود، بنا بر نیازهای همان جامعه - بخوانید تقاضا - است.

اگر ترانه‌هایی با این مضمون سروده و اجرا می‌شوند، حتما طرفدار دارند و یک منتقد باید به این نکته ظریف توجه کند که: «چرا؟!» ... پاسخ این سوال نه تنها امری ادبی که بیش از آن جامعه - روان شناسانه است. از سوی دیگر بی‌شک در هر نقد ادبی ملاک ارزشیابی، قدرت فرمی و تکنیکی و خیال‌انگیزی و... در یک کلام توان ادبی هر اثر، و در اینجا ترانه است.

به همین دلیل نیز در مثال‌های این نوشتار بر آن بوده‌ام که آثاری را که قدرت بارزی در بیان اندیشه‌های خود دارند، مورد توجه قرار دهم؛ اگر نه به واسطه مد شدن این نوع ترانه‌ها، فرصت‌طلبی‌های بسیاری نیز انجام شده است که اتفاقا و خوشبختانه، اقبالی آن چنان که آثار موفق این دسته دارند، نیافته‌اند.

2- تمامی هنرمندان و به تبع آن شاعران در دو دسته عمده قرار می‌گیرند:

الف - شاعرانی که «آینه اجتماع» اند. اینها شادی‌ها و غم‌ها و چالش‌ها و فراروی‌های جامعه را به تصویر می‌کشند و راوی حرف‌های مردم خویش‌اند. به عبارت دیگر آنان «فرزند زمانه خویش»اند با تمام کاستی‌ها و فزونی‌هایش. این دست شاعران تجربه‌های اجتماعی خود - و جامعه و نسل خود - را به کلام در می‌آورند و زبان گویای عصر خود نیز هستند.

ب - شاعرانی که «طبیب» یا حتی «پیامبر»اند. این دسته شاعران دردها را دیده‌اند و درمان را ارائه می‌کنند، کج روی‌ها را می‌بینند و راه مستقیم را نشان می‌دهند، چالش‌ها را می‌بینند و راه برون شد را تبیین می‌کنند. به عبارت بهتر اینها «مصلح»اند.

شکی نیست که ملاک ارزشمندی یک شاعر، صرفا تعلق به یکی از این دو دسته نیست و چنان که گفته شد ارزش را توان ادبی آثار مشخص می‌کند. اما باید اذعان کرد که یک شعر از دسته دوم که از لحاظ ادبی با شعری از دسته نخست برابر نهاد باشد، در ارزش‌گذاری شاعرش نمره بالاتری را دریافت خواهد کرد. چرا که شاعران گروه دوم اندیشگی بیشتری در کار خود دارند. در حقیقت شاعر گروه نخست، «در میان مردم» است حال آنکه شاعر گروه دوم «از موضعی بالاتر» جامعه و تحولاتش را می‌بیند و راه برون شد از بن‌بست‌ها را نشان می‌دهد. و البته باز هم بدیهی است که به سبب همین اندیشه ورزی عمیق‌، شاعران دسته دوم بسیار قلیل‌ترند. و شاید همین نکته سبب شده است که با وفور چنین اشعاری در جامعه امروزمان مواجه باشیم.

برای درک بهتر این موضوع باید ابتدا مختصات عشق را در معنای حقیقی‌اش در ذهن رسم کنیم و بعد ببینیم مناسبت میان این تعریف با ادبیات ما چگونه است.

**

اریک فروم در کتاب درخشانش با عنوان «هنر عشق ورزیدن» می‌نویسد:

عشق با دو چیز شناخته می‌شود: عمق ارتباط متقابل و شادی.

و در ادامه تبیین می‌کند که هر گاه رابطه یا حسی را دیدیم که از این دو خالی است، نام عشق را باید از آن باز پس بگیریم.

باز هم بحث بر ارزش‌گذاری و بی اهمیت شمردن رابطه‌های متنوع انسانی نیست. طیفی از کشش‌ها یک زن و مرد را به هم نزدیک می‌کند اما تنها یکی از آنها عشق نام دارد. خلط عناوین تنها خلط بحث را پیش می‌آورد!

دوستی، محبت، مهرورزی، جاذبه‌های روحانی، جاذبه‌های جسمانی و ... هزار جور نام دیگر را می‌توان برای هر یک از این کشش‌ها پیدا کرد اما یکی و تنها یکی عشق نام دارد (برای تبیین بهتر کتاب عشق سال‌های وبا توصیه می‌شود!) و اریک فروم به ما می‌گوید که شاه علامت‌ها چه هستند:

- عمق ارتباط متقابل: سه نکته در این سه کلمه وجود دارد:

الف - عمق: عشق نیلوفرانه بر سطح زندگی نمی‌کند. عشق شاه ماهی آب‌های عمیق است. در نتیجه عشق متعلق به انسان رشد یافته است. انسانی که هم خود عمیق است و هم توان درک عمق طرف مقابل را دارد. عشق، بازی کودکانه نیست هر چند دنیای کودکانه‌ای دارد!

مسیح می‌فرماید: به ملکوت آسمان‌ها دست نمی‌یابید، مگر آن که کودک گردید.

و عشق راهیابی به ملکوت انسانی است و روح کودکانه می‌خواهد؛ و چه کسی است که نداند دریافت‌های ناخودآگاه کودکانه از دنیا، عمیق‌ترین دریافت‌ها هستند و عشق پرورش همین روح کودکانه است در بزرگسالی که کودکانگی را در اعماق جانش حفظ کرده است.

ب - ارتباط: ارتباط عنصر محوری عشق و بستر آن است. بدون ارتباط عشقی حادث نخواهد شد. عشق ثمره برخوردهاست نه اجتناب از آنها. آنانی که برای فرار از بحث و جدل و احیانا دعوا، دور گفتگو را خط می‌کشند و در ارتباط را می‌بندند تا به قول خودشان «عشق» را پاس بدارند، ناآگاهانه تیشه به ریشه حس درونی‌شان می‌زنند.
عشق حسی انسانی است و انسان بی ارتباط اصولا انسان نیست!

از سوی دیگر واکاوی عمق هر انسانی - مولفه اول - تنها به مدد ارتباط ممکن است.

ج - متقابل: عشق محصول رابطه‌ای دوسویه است. «عشق یک سویه» چیزی است در مایه‌های «هواپیمای خزنده»! ....اصولا مفهومی به این عنوان وجود ندارد. گفتم که هدف بی‌اعتباری هیچ یک از احساسات انسانی نیست. می‌توانید اسم حس یک جانبه خود را بگذارید مهرورزی تروبادوری (!)، محبت، کشش یا هر چیز دیگر ... اما عشق را نمی‌توان بدان نسبت داد. عشق تنها از تلاش دو انسان برای کشف درونیات هم حادث می‌شود. و این تلاش فعالانه نهال عشق را لحظه به لحظه تناورتر و بهارانه‌تر می‌سازد. هر گاه یکی از این دو پا پس بکشد، نهال حساس عشق پاییز را بر برگ‌های خویش به نظاره خواهد نشست.

- شادی: شادی یعنی احساس رضایت. رضایت از اینکه این‌جایم و در این هوا نفس می‌کشم و بر این زمین راه می‌روم و می‌خوابم و بر می‌خیزم و اندیشه می‌کنم و سلول سلولم طعم زندگی را حس می‌کند. این شادی هم عمیق است چون برخاسته از رابطه‌ای عمیق و حسی عمیق است. به عبارت بهتر عشق لبخندی هماره است نه قهقهه‌ای ناگهان! ...شادی عشق حرارتی زندگی بخش و آرامش دهنده است نه تبی سوزان و دامن‌گیر ... چرا که حاصل شناختی آهسته و پیوسته است .: عمق ارتباط متقابل؛ یادتان که هست؟! ...

**

درباره مختصات عشق حرف بسیار است و شاید نیاز به ده‌ها کتاب باشد. علی‌العجاله همین چهار واژه کار ما را راه می‌اندازند!: عمق ارتباط متقابل و شادی.

برویم سراغ جامعه:
در جامعه سنتی دیروز، تعریف مناسبات افراد مشخص و چارچوب‌ها به جای خود بودند. پدر، مادر، فرزند، زن و شوهر و امثالهم هر یک وظایف، اختیارات و حقوقی داشتند - و البته هنوز گاه دارند! - که هیچ تداخل و خللی در آن وجود ندارد. همه چیز سر جای خودش است و برخوردی هم وجود ندارد. لذا همه شاد و سعادتمند زندگی می‌کنند!

اما عشق به آن معنایی که گفتیم چه می‌شود؟
می‌شود به جرات گفت هرچند انتخاب در این سیستم کارایی زیادی ندارد اما به دلیل همان تعریف‌هایی که گفتم عشق - یا لااقل چیزی بسیار شبیه به آن - در این دنیا غریبه نیست. دو موجود انسانی که در حدود و ثغور خود انسان‌های نرمالی هستند به واسطه اینکه باید کنار هم باشند، بر اساس همان آموزه‌های سنتی که عشق پس از ازدواج را پاس می‌دارد، چون ارتباط دیگری وجود نداشته و به طریق اولی وجود ندارد، «عمق ارتباط » هم پیدا می‌کنند و لاجرم چون تصادمی هم در کار نیست، شادی نیز آفریده می‌شود! لذا عشق هم - احتمالا - حادث می‌شود!

هر چند شاید عمق لازم را آن چنان که باید ندارد، اما زندگی به هر حال بدون حادثه‌ای بزرگ سپری می‌شود ... و البته عشق یک حادثه بزرگ است! ... حادثه‌ای که در بسیاری از اوقات در این سیستم گم می‌شود و هر گاه رخ می‌نمایاند، ارکان ماجرا را به شدت می‌لرزاند!

دقت کنیم که در اینجا فردیت زن و مرد خیلی مهم نیست. هر زنی با هر مردی - با شرایط نرمال جامعه - می‌توانند شروع به زندگی کنند و به حسی قابل قبول برسند که با تعریف‌های عشق خیلی هم بیگانه نباشد؛ و درست به همین دلیل است که شعر کلاسیک هم عشق را اینگونه می‌بیند: زنی با ویژگی‌های ثابت: سرو قد و نرگس چشم و ابرو کمان و غنچه دهان!

و قرن‌ها همین زن در سروده تمام شاعران و شاعرگان تقدیس می‌شود. به قول دن براون در راز داوینچی: «مادینه مقدس!» یا به قول هدایت خودمان: «زن اثیری»!

در جامعه مدرن اما ماجرا به گونه‌ای دیگر است. ارتباط‌ها زیاد شده‌اند و دراین میان یک ارتباط ویژه می‌شود و برجستگی می‌یابد و عمق پیدا می‌کند. چرای این «ویژه شدن» تا به حال ده‌ها نظریه متفاوت روان شناسانه و متافیزیکی را مطرح کرده است که هیچ یک هم خیلی قطعی و قانع کننده نیستند!...پس بهتر است از خیر این سوال فعلا بگذریم!
مهم این است که حادثه اینجا رخ می‌دهد و در ادامهء این حادثه، عمق ارتباط متقابل و شادی سبب تکوین عشق می‌شوند.

اینجا ما از خیل انسان‌هایی که با آنها در ارتباطیم - و در سطوح مختلف ارتباط - یکی را برمی‌گزینیم و عشق زاده می‌شود. این «من» ماست که «من» او را بر می‌گزیند لذا فردیت به پررنگ‌ترین شکلی مجال بروز می‌یابد و در نتیجه عاشقانه‌های مدرن نیز آمیخته به این فردیت منحصر به فرد هستند!

**

حالا به جامعه خودمان نگاه کنیم: ما جامعه‌ای سنتی هستیم که به سمت مدرنیسم حرکت می‌کند. این حرکتِ ناگزیر، تبعات ناگزیر نیز دارد و مهم‌ترین این تبعات هم دوره ایست که از آن با عنوان «دوره گذار» یاد می‌شود. در دوره گذار هم جامعه دوپاره داریم: سنتی و مدرن؛ و هم انسان‌های دوپاره! انسان‌هایی که درون خود نیمه‌ای سنتی و نیمه‌ای مدرن دارند.

به همین اشاره بسنده می‌کنم که ماجرای دوره گذار و انسان‌های دوپاره و «نسل سوخته» خودش یک مقاله مفصل می‌طلبد!

حالا ما انسان‌هایی داریم که نه متعلق به ساختار سنتی هستند و شرایط آن را بر می‌تابند و وظایف و حقوقش را محترم می‌شمارند و نه اینکه آنقدر مدرن هستند که ضوابط دنیای مدرن و ارتباط‌هایش را بشناسند یا اصولا پذیرا باشند.

در این گستره مبهم و مه آلود ِپادرهوایی، انسان گم می‌شود و به تبع آن حس‌های انسانی و لاجرم عشق نیز!

نتیجه این ماجرا این می‌شود که واژه عشق به هزار و یک حس انسانی تسری می‌یابد و همه چیز با عشق اشتباه گرفته می‌شود و در نتیجه انسان تشنه عشق، با هر سرابی فریفته می‌شود و حاصل این دویدن‌های باطل در صحرای زندگی، تنها سه چیز خواهد بود:

- قید عشق را بزنی و اصلا انکارش کنی و بنویسی که:
لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه!؟

- به جای تفکر روی چرایی ایجاد سراب و نقش خودت در ایجاد این توهم و هزار جور مسئله گوناگون دیگر، دم دست‌ترین آدم را مقصر قرار بدهی و سرنا را از سر گشادش بزنی و معشوق بیچاره را به باد نفرین و لعن بگیری که:
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درت!...

و البته نفرین طرف جدید مربوط یا مربوطه طرف مقابل! را هم نباید فراموش کرد:
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش!

یا اینکه یک کمی مهربانانه‌تر:
برو دیگه دوست ندارم
اسمت و نمی‌خوام بیارم!...

- و راه آخر اینکه بنشینی و پیش خودت دنیا و مافیها را اسباب بداقبالی و شوربختی بدانی و پای تقدیر را وسط بکشی و هزار آه وناله که:

با چشم‌های خیس، این چشمه‌های غم
با گریه زیاد، با خنده‌های کم
انگارتا ابد، با این بهونه‌ها
جای من تواند، دیوونه خونه‌ها

و شما در همه این داستان‌ها - که در زیبایی‌شان به واسطه هنرشان والبته صداقت‌شان تردیدی ندارم - به دنبال همان چهار واژه کلیدی باشید: عمق ارتباط متقابل و شادی!... بی‌شک هیچ اثری از آنها نخواهید یافت!

تاکید می‌کنم در اینجا اشکال از شعر یا حتی شاعر نیست. اشکال از تلقی رایجی است که در جامعه وجود دارد. وقتی گوش دادن به ترانه‌های غمناک و آه کشیدن و سر و روی آشفته کسی سبب می‌شود که به طعنه از او بپرسیم: «مگر عاشق شدی؟!» یا مثلا: «بلا روزگاریه عاشقیت!»؛ آن‌وقت نباید تعجب کرد اگر این جملات را نیز بشنویم:
- طرف عاشق بود، خودکشی کرد!
- طرف عاشق بود، معتاد شد!!
و ...

اینها همه برخاسته از تلقی نادرست از عشق است.
وقتی ظرف هر رابطه‌ای مشخص باشد، میزان حس و انرژی‌ای که باید برای آن صرف کرد نیز مشخص خواهد بود و در نتیجه نه ظرفی خالی می‌ماند - یعنی از همه ظرفیت‌ها برای ایجاد و پیشرفت رابطه تا تمامی مرزهایش سود جسته می‌شود که اصولا انسان به ارتباط زنده است - و هم حسی سرریز نشده و به هدر نمی‌رود که نتیجه‌اش سرخوردگی و یاس باشد که اصولا با دنیای عشق بیگانه است.

**

بنابراین شاعر ما که معمولا «آینه صادق اجتماع» است، عشق را اینگونه می‌بیند، جامعه نیز این تلقی را قبول دارد؛ در نتیجه چرخه عرضه و تقاضا شکل می‌گیرد و هنر نیز بدین سو حرکت می‌کند.

شکی نیست که بررسی ریز به ریز این ترانه‌ها - که هر روز در ماشین و خانه و خیابان وکوی و برزن شنیده می‌شوند و محبوب هستند - تلقی اشتباه جامعه ما را در مقوله عشق از جمله شکست در عشق - و اینکه آیا اصولا شکست در عشق معنایی دارد یا نه؟! -؛ غم عاشقانه - و اینکه اصولا نسبتی بین غم عاشقانه و ملال هست یا نه و اینکه غم‌شادی عاشقانه چیست و رابطه‌ای بین این حس شریف با یاس هست یا نه و ...؟!! - حسادت در عشق - که الان اتفاقا خیلی هم مد است و بسیاری از نمونه‌هایش را می‌خوانیم و می‌شنویم و سوال بزرگ اینکه اصولا مقوله‌ای چون حسادت با خاستگاه حس مالکیت چه ارتباطی با عشق با خاستگاه دیگر خواهانه دارد؟!! و ...- ؛ تبدیل عشق به نفرت - که خودش یک دنیا حرف می‌خواهد و اینکه آیا اصلا می‌شود از کسی که یک لحظه ، تاکید می‌کنم که تنها یک لحظه، شادی عمیقی چون عشق را به ما چشانده، متنفر بود؟!! ... - و هزار یک مورد دیگر از این دست که مثال‌های زیادی نیز برای آنها وجود دارد و حتما شنیده‌اید و خوانده‌اید و می‌دانید، نیاز به نوشتن یک کتاب و نه مقاله دارد!
لذا بهتر است به همین اشارات کفایت کنیم ....

**

در پایان تنها ذکر دوباره این نکته را لازم می‌بینم که ارائه چنین آثاری در جامعه به خودی خود خوب یا بد نیست؛ این تلقی نادرست و عمومی است که باید اصلاح گردد - آن هم البته نه به مدد برنامه‌هایی از دست «هزار راه نرفته» که غلط را در لفافه علم تبلیغ می‌کنند! - تا جامعه، هم در مناسبات درون اجتماعی خود به چالش‌های ناگوار در نیافتد و هم هنر را نیز به تبع خود از این دامچاله برهاند!
چنین باد!

 

 تاریخ انتشار:   December 7, 2007 11:07 PM


2 Comments

و نگفتید که بعضی از این ترانه سرایان یا خوانندگان (ویا هردو) درولایت غربت یا باصطلاح آنور آب به دنیا آمده و بزرگ شده اند و از آنجا برای ما شعر و ترانه صادر می کنندو بعضی ها هم روحشان آنجا وتنشان اینجا بود که بالاخره روح پیروز شد

من همه ش لیلی تو همه ش مجنون

کی همه ش نافع؟ ما همه ش مغبون

توی عاشقی اینا که شرط نیست

یه پک به وافور یه پک به قلیون

......

دخترک


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir