منظر روانشناسی: گفتگو با مهشید سلیمانی
از موسیقی زیرزمینی سبکی آگاه، فعال و موثر بسازیم
مهشید سلیمانی، روانشناس با مقالاتش در حوزه روانشناسی در مطبوعات شناخته شده است. از او همچنین یک کتاب با عنوان «حیلههای روانی» توسط موسسه انتشارات همشهری منتشر شده است.
با مهشید سلیمانی در مورد روانشناسی موسیقی زیرزمینی گفتگویی انجام دادیم. پس از انجام گفتگو و پیاده متن آن خانم سلیمانی پیشنهاد کرد گفتگو با شیوهای جدید که بر اساس اصول جدید روانشناسی است تنظیم شود.
زحمت تنظیم گفتگو به شیوه جدید را خود خانم سلیمانی به عهده گرفت که حال و هوایی شبیه به مقالات ایشان دارد.
هفتسنگ - به نظر شما روانشناسی در تجزیه و تحلیل موسیقی مورد توجه نسل امروز ایران به چه نکاتی خیره میشود و چگونه آنها را نقد میکند؟
سلیمانی - اگر اجازه بدهید ابندا چند نکته کلی را که به نظرم میرسد عنوان کنم و بعد حین صحبت آنها را منظم کنم و سامان دهم. سوال شما از نقطه خوبی حرکت را آغاز میکند، به ذهنم جهت درستی میدهد. متشکرم که سوال اولتان را حرفهای طرح کردید.
اگر بخواهم موسیقی امروز نسل جوان، از جمله موسیقی زیرزمینی را از زاویه روانشناسی آن نقد کنم، در اولین تلاش ذهنم، چند نکته توجهم را جلب میکند؛ یکی هیجان است، دیگری تجربه، تجربه یک جوان از جریانی تازه در جامعه، نکته دیگر سبک، روانشناسی سبک است، هر سبکی. دیگر عنصر خیال است و نقش آن در زندگی عینی. نکته مهم دیگر خلاقیت است و اینکه چطور خلاقیت ملاک تشخیص سلامت یک روند قرار میگیرد. نکته دیگر ریتم است، ارتباط جوان با ریتم مخصوص هر اقلیم و جنبه روانشناسانه آن. در ضمن مد و گرایشهای تحت تاثیر مد، در هر زمینه را، نمیشود نادیده و ناشناخته رها کنیم. از همه مهمتر، ذهنیت، عینیت، فعالیت و انفعال، عوامل مهم دیگری هستند که لازم است مورد توجه دقیق قرار بگیرند، عواملی که حتی در اولویت قرار دارند. از همین نقطه مهم میتوانم ذهنم را مرتب کنم. اولین موضوعی که میخواهم به آن بپردازم ذهنیت و عینیت و سپس انفعال و فعالیت ذهن و روان جوان نسبت به تمایلات خودش است. اگر شما موافقید فعلا به همین بپردازیم.
هفتسنگ - بله، ممکن است است از ذهنیت و عینیت شروع کنیم؟
سلیمانی - حتما. از این که سوالهایتان را با روند ذهن من مرتب میکنید متشکرم. شما آگاهانه مصاحبه میکنید. ذهنیت و عینیت، دو روش برخورد آدمها با زندگی است. هر دو روش، در مرحله خود، طبیعی، سالم و حتی ضروری است. روش ذهنی زندگی، در مراحل کودکی آغاز میشود. این شیوه اکتساب آگاهی از جهان بیرون است. وقتی دریافتهای بیرونی از ذهن عبور کرد، مفهوم درونی پیدا کرد، گوارش و پردازش شد و دوباره به بیرون انتقال پیدا کرد و فعال شد، جوانک ما عینی میشود. یعنی کاربردی زندگی میکند، خودش را بهکار میبرد نه آنکه فقط بیرونیها را در درون خودش انبار کند. اگر کسی در مرحله اول، یعنی فقط دریافت کردن از بیرون باقی بماند، ذهنی میشود و بعد عمل و کاربرد خود را به تدریج از دست میدهد. یک مثال بیاورم. عینی زندگی کردن مثل آن است که کسی غذایی بخورد، حتما در دستگاه گوارش خود آن را تجزیه میکند. سموم و زوائدش را دفع و فوائدش را جذب میکند. آنچه را که دریافت و تجزیه کرده است، با جسم خود ترکیب میکند و انرژی بدست میآورد. این انرژی بدست آمده، هنگام انتقال به جهان بیرون، دیگر شکل غذای خورده شده نیست بلکه شکل کار به خود میگیرد، شکل ایده میشود. به شکل تفکر و تعقل در میآید، تبدیل به احساس میشود و غیره. این روند زندگی عینی است: دریافت و پرداخت، تبدیل و تکامل. مفهوم سبک هم با همین مثال واضح میشود. تولد سبکهای تازه در یک اجتماع همین روند را طی میکند. یعنی مفهومی، احساسی، هیجانی و خلاصه فعل و انفعال روانی جامعه به وسیله فردی دریافت میشود، در درونش پردازش میشود و دوباره با شکلی متفاوت و تازه، منحصر به فرد، در قالب آثار هنری یا غیر هنری به جامعه منتقل مییابد: مثلا هنرمندی عصبیت را از جامعه دریافت میکند و موش و گربه را بیرون میدهد. موش و گربه در جامعه ما میشود مثنوی طنز عبید زاکانی و در جامعه غربی میشود تام و جری، در هر دو موفق و ماندگار!
یک موضوع در هر جامعه شکل خودش را پیدا میکند: زندگی عینی و فعال هر فرد در محیط روانی خودش صورت میپذیرد. اما اگر کسی غذایی بخورد، باز هم بخورد و آنچه را دریافت کرده دوباره به شکلی، به بیرون خود انتقال ندهد، این فرد، به سرعت تعادل زیستی خود را از دست میدهد و همین عدم حرکت، عدم داد و ستد درون و بیرون و فقدان عمل او را به رکود میکشاند و به سرعت مستهلک و نابود میکند. به همین ترتیب ما با رکود روانی مواجه میشویم. اگر جوانی در برخورد با جریانهای بیرون از خود، فقط دریافتکننده باشد، یعنی نسبت به آنچه که از جامعه دریافت میکند فعالیت درونی، پردازش و بازپردازش نداشته باشد، این جوان در حال رکود است.
هفتسنگ - ظاهرا از همینجا به انفعال میرسیم.
سلیمانی - دقیقا درست است. متشکرم که روانشناسانه گوش میدهید، ضمنا متشکرم که وقتی صحبت میکردم و تلاش میکردم افکارم را مرتب کنم حرفم را قطع نکردید.
هفتسنگ - من هم متشکرم لطفا ادامه بدهید.
سلیمانی - بله. دقیقا درست است. رکود روانی، همان انفعال است. همان زندگی ذهنی است که نقطه مقابل عینی زندگی کردن است. زندگی عینی، زندگی فعال است، هم درونی است و هم بیرونی، عینی بودن یعنی کاربردی زندگی کردن. شما هنگام بکار بردن خود، در عمل، هم مجبورید عواملی را با هم هماهنگ و متعادل کنید که آن عوامل ابعاد قابل توجهی در وجود شما را بکار میبرد و یکپارچه میکند.
هفتسنگ - ممکن است مثال بزنید؟
سلیمانی - مثلا وقتی جوان ما، جوان عزیز ایرانی ما، یک نوع موسیقی جدید را برای اولین بار میشنود میبینم که خیلی حساسیت نشان نمیدهد.
هفتسنگ - معذرت میخواهم که حرفتان را قطع میکنم. آیا شما موافقید که برای جوان عزیز ایرانی، دو اسم، یکی پسرانه و یکی دخترانه در نظر بگیریم و از این به بعد این دو اسم را به عنوان سمبل جوان ایرانی بکار ببریم؟
سلیمانی خندید و گفت خیلی خوب است. چه اسمی؟
هفتسنگ - قلی و گلی، یا گلمراد و گلنار. اینها اسم دو تا عروسک هستند، عروسکهای من. قلی عروسک پسر و گلی عروسک دختر است. دختر و پسر ایرانی.
سلیمانی - خیلی خوب است. همین دو اسم را به عنوان سمبل در نظر میگیریم تا گفتوگویمان با طراوتتر بشود. پس به شنوندهها یا خوانندهها اعلام کنیم که از این به بعد ما دو تا شخصیت داریم که شاید در بحثهای بعدی هفتسنگ هم بازیگران نقش دختر و پسر ایرانی باشند. راستی پیشنهاد میکنم عکس یا انیمیشن عروسکهایتان، قلی و گلی، را بالای این مصاحبه نصب کنید، احتمالا قشنگ میشود.
هفتسنگ - ادامه بدهیم؟
سلیمانی - بله. وقتی قلی و گلی ما برای اولینبار به یک نوع موسیقی جدید برخورد کردند، تقریبا نسبت به آن هیج حساسیتی بروز ندادند. قلی که در فکر و خیال بود، گلی هم که به قلی فکر میکرد. یکی دیگر در جایی دیگر از دنیا این موسیقی را ساخته بود، همانجا مورد توجه قرار گرفت، همانجا تکرار و مطرح شد، بوق و کرنا شد تا صدایش به آستانه حساسیت و شنوایی قلی و گلی هم رسید. آنوقت این دو هم رفتند سراغش، در واقع دویدند سراغش.
میخواهم بگویم قلی و گلی، خودشان، در درون خودشان، نسبت به این سبک حساس نبودند، فعال نبودند، باید خیلی مطرح میشد تا حواسشان به آن جلب شود و واکنش نشان دهند. بالاخره قلی آن را شنید. یک نسخه آن را بدست آورد تا با گلی گوش کند. این کار را کردند، با آن پایکوبی هم کردند، ادایش را هم درآوردند، یکی شبیه آن را هم خودشان ساختند ولی اصلا شبیه آن نشد. چرا؟
هفتسنگ - چرا؟ قلی و گلی خیلی با استعداد هستند. حتما میتوانند شبیه آن را بسازند.
سلیمانی - نه، نتواستند. چون نسبت به آنچه که شنیده بودند، فعالیت عینی، فعالیت درونی و بیرونی نداشتند، بلکه فقط بطور ذهنی با آن ارتباط گرفته بودند.
دقت کنید: قلی و گلی، وقتی آن موسیقی را گوش میکردند یا میساختند، چه چیز را تجربه میکردند؟ شما وقتی میتوانید چیزی نو را درونا تجربه کنید، که به حساسیتهای لازم آن تجربه رسیده باشید.
اصلا معنی تجدد چیست؟ در فلسفه هنر میخوانید که تجدد، پاسخ دادن به حساسیتهای تازه نسل است. پس یک نسل باید حساسیتهای تازه خود را درک کرده باشد تا بتواند آن را در آثار خود اعمال کند. نسلی که حساسیتهای خود را در درون درک و گوارش نمیکند در برخورد با چیزی نو، چه پاسخی برای خود مییابد؟ تازه نویی که برای کس دیگر در جای دیگر نو بوده است. درباره خلق آثار نو، بعدا توضیح خواهم داد.
قلی و گلی با درونشان با آرامش و شتابزدگی و با یگانگی برخورد نمیکنند. خود را استخراج نمیکنند تا آنچه را که بهدست میآورند پاسخی به نیاز خودشان باشد، بلکه تولید دیگران را که حاصل نیاز آنان و اندازه آنان بوده است را تن خود میکنند. یا تنگ است یا گشاد و بیقواره بهشان نمیآید، به مد، به فراوانی واقعی و متناسب جامعه خودشان نمیرسند. به وضع واقعی خودشان نمیرسند، پس به سبک نمیرسند. آنچه را که فعل و انفعال میکنند یک تجربه عینی، همه جانبه، جامع، فعال و زایا نیست. خلاق نیست. بلکه سیاهمشقی است که از سر مشق دیگران نوشته شده است. سرمشقی که در کلاسی متفاوت و نامتناسب با قلی و گلی! موضوع برتر یا بدتر بودن کلاس نیست، بلکه توجه ما فقط در تفاوت و عدم تناسب آن کلاس است. اگر گلی کلاس اول باشد نمیتواند املا و انشاء کلاس پنجم را تمرین کند و موفق بشود، چون هنوز حروف لازم را نیاموخته است یا اگر قلی کلاس پنجم باشد ریاضیات اول ابتدایی را تمرین نمیکند. اینطور نیست؟
هفتسنگ - لطفا صبر کنید. در این مرحله شما چند موضوع را کاملا بسته به هم مطرح کردید؛ مد، سبک، تجربه و خلاقیت. در خلال صحبتهایتان آنطور که من فهمیدم اینها خیلی به هم وابسته و در هم بافته بودند. گویی در پدید آمدن همدیگر نقش داشتند. درست درک کردم؟
سلیمانی - بله، کاملا درست است. تجربه، مد، خلاقیت، سبک و زندگی عینی کاملا در هم تنیدهاند. اگر یک هنرمند میخواهد کار عینی، واقعی و نو ارائه کند باید این چند موضوع را به دقت بشناسد. حداقل باید اینها را در درون خودش بیابد و درک کند. او باید بفهمد اکنون با ساختن فلان کار چه چیزی در درون او فعال شده است، او باید بفهمد که گرسنه است یا تشنه و در ازای تشنگی نان نخورد یا برعکس یا توصیف گرسنگیاش را به حساب توصیف سیری خود نگذارد. اگر هیچکدام اینها در هنرمندی فعال نیست پس کار او صرفا یک کار ذهنی و مرده است. کاری که هنگام تولید مرده است، چگونه میتواند هنگام انتشار زنده بماند و سپس ماندگار شود؟
هفتسنگ - لطفا ادامه بدهید.
سلیمانی - دقت کنید: تجربه آگاهانه، هدفمند است. هنگام ساختن یک کار در حال تجربه آگاهانه آن هستیم، پس هدفمندیم، البته ناخودآگاه ما در ساختن اثر فعال است، اما بخش آگاه ما ارتباط مستقیمتری با هدف ما دارد.
اما هنگام شندین یک اثر موسیقی چطور؟ در حین شنیدن یک اثر، ما بسیار تحت تاثیر ناخودآگاه خود هستیم. اما کدام ناخودآگاه؟ ناخودآگاه یک فرد فعال و عینی؟ یا ناخودآگاه کسی که ذهنی و منفعل است؟
قلی و گلی اگر ذهنی باشند با یک روحیه موسیقی گوش میدهند و اگر عینی و فعال باشند، اگر پویا باشند، همان موسیقی را با روحیه دیگر میشنوند. ایدههایی که در زندگی ذهنی ایجاد میشود با ایدههایی که در زندگی عینی بدست میآید متفاوت است. آدم ذهنی مصرفکننده است و آدم عینی تولید کننده!
آدم مصرفکننده منفعل است یعنی فعال نیست ولی آدم تولیدکنده فعال است یعنی خودش به زندگی، به درون و به بیرون خودش شکل میدهد، شکل تازه میدهد. آدم منفعل هیجانپذیر است و قواعد خوب و بد زندگیاش را از هیجانهای زندگیاش استخراج میکند ولی آدم فعال لذت زندگی بعد از هیجانها را کشف کرده است، لذت تعادل را کشف کرده است. او قواعد زندگیاش را از هیجانهایش استنباط نمیکند بلکه قواعد را از حقایق بیرون میکشد.
تاکید میکنم، جامعهای که اصول فردی و اجتماعی بالغ و نابالغ آن را از هیجان ناشی میشود، (هیجان قهرمانی، هیجان اول بودن، هیجان رسیدن به هر چیز و غیره)، این جامعه منفعل است.
جامعه منفعل جامعه زایایی نیست. تولیدکننده فکر و هنر نیست بلکه مصرفکننده است. فکر میکنید چرا ما مردمان دقیقه نود هستیم؟ چون دقیقه نود هیجانی است، نقطه اوج است، ما کارهایمان را برای نقطه اوج میگذاریم چون فقط به شرط هیجان انگیخته میشویم.
چخوف بزرگ در اینباره اندیشه بسیار زیبایی بیان میکند، او میگوید: سه چیز جامعه را به انفعال میکشاند: خواب، احساس گناه و هیجانپذیری! ای کاش قلی و گلی میتوانستند ارتباط این سه را با همدیگر درک کنند. کاش میتوانستند بفهمند که هر چه هیجانپذیرتر باشیم، یعنی هرچه بیشتر انگیزههای ما تحتتاثیر هیجانهای ما قرار بگیرد، از درون گرسنهتر و در فعالیت خستهتر و ناتوانتر عمل میکنیم. چرا؟
چون زندگی هیجانی فقط زندگی عصبی است نه زندگی هماهنگ عصبی و عضلانی و عروقی و استخوانی! این چهار شبکه مهم که در بدن ما تمام فعالیتهای درونی و میانی و بیرونی ما را تنظیم میکنند باید با همدیگر دادوستد دائم و متعادل داشته باشند تا عافیت و سلامت جسم و روان ما میسر بشود. وقتی کسی هیجانی زندگی میکند به دلیل نوع فعالیت ذهن، که خود بحث جداگانه و مفصلی است، فعل و انفعال اعصابش تشدید میشود و سه شبکه دیگر یعنی شبکه عضلات و عروق و استخوان منفعل و ناهماهنگ میشوند. به این آدم که بیشتر عرصه زندگیاش از تنشهای هیجانی انباشته و اشباع میکنند میگویند ادم عصبی. این آدم چون استخوانهایش منفعل و ناهماهنگ و کندتر از بخش اعصاب کار میکنند دچار پوکی استخوان میشود. این آدم چون عروقش منفعل و ناهماهنگ و کندتر از بخش اعصاب کار میکند دچار مشکل فشار خون، بینظمی فشار خون میشود. این آدم چون عضلاتش منفعل و ناهماهنگ و کمکارند دچار ضعف عظلانی و مشکلاتی از این دست میشود. این فرد که فقط با هیجانها انگیخته میشود چون جسم چابک و یکپارچهای ندارد به دلیل احساس خستگی عصبی و کاذب زیاد میخوابد، چون زیاد میخوابد دستخوش تاخیر است. تاخیر آدمی را مغلوب زمان میکند. در این حالت، فرد، همیشه نسبت به نیازها و فعالیتهای متناسب حال خودش، متناسب زمان حال خودش، حداقل، حداقل یک قدم عقب است، گذشته ادا نشده دارد. کسی که گذشتهاش را ادا نکرده باشد ذهنی میشود. ذهن، گذشته آدمی است. اشتباه نکنید ذهن آگاهی و تفکر آدمی نیست. اینها با ذهن متفاوتند، ذهن، انبار گذشتههای آدمی است. خلاصه آدم ذهنی از قافله عقب است. آدمی که با تاخیرهای عصبی از قافله عقب مانده و بیحرکت است، نسبت به جریانهای نو چگونه واکنش نشان میدهد؟ جریانهایی که بروز هستند، طبیعی و قانونمند هستند و عصبی هم نیستند! آدم هیجانپذیر و عصبی، نسبت به جریانهای نو، واکنش هیجانی و عصبی دارد و همین واکنش او را باز هم عصبیتر و هیجانزدهتر میکند. این دور چموش، مانع از آن میشود که فرد عصبی راههای نرفته و بکر را تجربه کند.
هفتسنگ - لطفا ادامه بدهید و خواهش میکنم قلی و گلی را هم به بازی بگیرید.
سلیمانی - سعی میکنم ولی قلی و گلی عزیز ما فعلا آماده بازی نیستند. سعی میکنم توجهشان را جلب کنم تا خوب گوش بدهند.
قلی عزیزم، گلی عزیزم، چیزهایی که میشنوید، حرفهای خودتان با خودتان است نه حرفهای یک بیگانه با شما. حتی حرفهای یک دوست با یک مادر هم نیست. حرفی است که درون خودتان با شما میگوید. آنچه را میگویم شما خودتان میدانید، فقط آن را نمیشنوید. آرام بنشینید، آرام بشنوید و آرامتر آن را گوارش کنید. استراحت کنید و گوارش کنید؛ یعنی دقت کنید و شتاب نکنید. قلی و گلی عزیزم، مگر دوست ندارید مطرح باشید؟ مگر نمیخواهید خودتان کار نو بسازید؟ مگر نمیخواهید همگام دنیا حرکت کنید؟ مگر نمیخواهید در موسیقی صدای شما هم به عنوان یک صدای زیبا در آنطرف دنیا، در همه جای دنیا شنیده و تحسین شود؟ پس خوب گوش کنید. این کار عملی است. سخت هم نیست، آسان و دوستداشتنی است ولی کارهای آسان هم قانونمند و با قاعدهاند، قلی، گلی با هوش من! اگر تو همیشه هیجانزده باشی نمیتوانی خودیکپارچهات را تجربه کنی.
برای آنکه خودت به کار نو و به سبک نو برسی باید تفاوتهای خودت با دیگری را بشناسی.
دقت کن: تفاوتها قابل اعتماد هستند. تو فقط وقتی میتوانی به آستانه تجدد، به آستانه «نو» قدم بگذاری که تفاوتهایت را با خود قبلیات، خود پیش از الانت فهمیده باشی. اگر در ذهنت هنوز آدم ده سال پیش را قضا میکنی، اگر در زمان گذشته رسوب کرده باشی، نمیتوانی آدم الان باشی، نمیتوانی گام بعدی باشی، نمیتوانی «نو» باشی. اگر در حال حرکت نباشی نمیتوانی تحرک جهان هستی را در عمل درک کنی، حتی نمیتوانی یک تماشاگر منطقی باشی چه رسد به یک بازیگر موثر! تو نشستهای ولی میخواهی حاصل کارت از نوع حرکت باشد، این غیرممکن است.
اگر درونت را فعال و متحرک کنی تفاوتهایت را درک میکنی، چه تفاوتهایی تو با خودت، که این تو را به «نوی» و تجدد میرساند و چه تفاوتهای تو با سایرین را که تو را به هماهنگی و تعادل میرساند.
گلی، قلی، دقت کنید: تولد سبکهای متفاوت از همینجا نشات میگیرد. سبک چیست؟ عکسالعمل فعال تو نسبت به جهان هستی! سبک یعنی تاثیری که دنیا برتو میگذارد و سپس تاثیر که تو بر دنیا میگذاری، تاثیری از نوع و جنس خودت، لطفا مثال گوارش غذا را دوره کن.
اگر در درون خودت فعال نباشی، فقط تاثیر میپذیری که در اینصورت عکسالعمل تو به جهان هستی چیزی به آن اضافه نمیکند یا چیز را تبدیل و تعویض نمیکند بلکه میکاهد و زشت و فرسوده میکند. در حقیقت، اگر تو فعال نباشی، جهان بیرون از تو حرکت میکند، در درون تو قرار میگیرد، همانجای جان میشود، انباشته که شد تفالهاش بیرون میریزد.
جوان امروز جامعه ما یکپارچه عکسالعمل است، عکسالعمل منفی، جسد جهان متحرک! جوان امروز، در متن زنده زندگی، تنه خوران و تلو خوران، به هر سو پرتاب میشود، گویی بیهوده سر راه حرکتهای بیرونی قرار گرفته است. این تنه خوردنها در او تلوخوردن را ایجاد میکند و او تلو خوردن را که عکسالعمل بیرونی است، که به او شتاب میدهد و به چیزی میکوباندش، اینها را به حساب تحرک و فعالیت خودش گذاشته و سرگرم است. هر عاملی که مقصر این جریان باشد، فرقی نمیکند، راه حل این است که قلی و گلی خودشان را آگاهانه گوارش کنند.
آدمی باید خودش را خلق کند، سپس رشد کند تا لذت بودن را درک کند. «رشد، گذر از مرحلهای به مرحله متعادلتر است.» تفاوتها واقعیت را از رکود خارج میکنند به شرط آنکه دیده شوند، درک شوند و بکار گرفته شوند. قلی، گلی! اگر تو فعال باشی، واقعیت تو هم فعال میشود. تفاوت امروز تو با خودت، واقعیت مهمی است. تفاوت نسلها در زمانهای مختلف، واقعیت مهمی است، تفاوت نسلها در مکانهای مختلف واقعیت مهمی است. گلی و قلی وجود دارند، واقعیت دارند، اما باربی و سندی نیستند. این تفاوت زنده است، جان دارد و آماده فعال شدن است. سبک تازه، با فعال شدن این تفاوتها متولد میشود و به اجتماع حاضر و معاصران خودش واکنش نشان میدهد، به حساسیتهای معاصر پاسخ میدهد. در غیر اینصورت هر تلاشی برای ساختن کار نو، عقیم و سترون میشود.
نکته دیگر اینکه تفاوتها عامل رسیدن به خلاقیت هستند، یکی از عوامل مهم! شناخت تفاوتها شناخت نیازها است. تفاوتهای عینی، نیازهای حقیقی را مطرح میکنند. خلاقیت چیست؟ سازگاری است. یکی از روشهای سازگاری بشر با موقعیتهای مختلف، خلاقیت است؛ خلق امکانی نو، ابزار نو!
حتی درک تازه از مفاهیم کهن، خلاقیت است و این به شرط فعال شدن و گوارش درون و بیرون اتفاق میافتد. فکر میکنم تا اینجا، صرفنظر از فرعیات و جزئیات، ذهن و عین و فعالیت و انفعال، تجربه فعال، خلاقیت و سبک را توضیح دادیم.
هفتسنگ - پیش از آن که مد، ریتم و خیال بپردازیم، من هنوز درباره مطالب بالا سوال دارم. با توجه به آنچه که گفته شد، نتیجه میگیرم که وقتی امروز، گلی و قلی، به چیزی رو میآورند از سر فعال بودن درون نیست. پس چیست؟ چرا هر جریان تازهای در هرجای دنیا قلی و گلی را به همان سو میکشاند؟
سلیمانی- مساله همین است. ببینید، در حالت سالم هم، هر جریان تازهای توجه و تفکر همگان را بر میانگیزد، منتها حرکت و فعالیت از جانب خود افراد است نه از جانب جریان پیش آمده!
مثال: بادکنکی میترکد. صدایش توجه همگان را جلب میکند. در این بین هم کسانی که هدفمند و با برنامهاند متوجه صدا میشوند و عکسالعمل نشان میدهند و هم کسانی که بیهدف و بیبرنامهاند به صدا واکنش نشان میدهند. هم گروه اول سرگرمند و هم گروه دوم.
اما هر کدام چگونه سرگرمند و حاصل کارشان چیست؟ تفاوت رفتار این دو گروه در پایان کار چیست؟ نتیجه کار نشان میدهد که افراد عینی به موقع صحنه تصادف را ترک میکنند و دنبال کار خودشان میروند و افراد ذهنی بیهوده میایستند، تماشا میکنند، ازدحام میکنند بیآنکه تاثیر مفیدی ایجاد کنند. مثال را منطبق کنید بر جریان توجه نسلها به چیزهای مثلا نو!
در نگاه دقیق متوجه میشویم که اصولا بسیاری از جریانهای امروز دنیا واقعا جریانهای نو نیستند، تکرار و دوره هستند، ولی چون ما آنها را نمیشناسیم، به نظرمان نو میرسد.
باز در نگاه دقیق متوجه میشویم که جوان منفعل اصلا نمیتواند دنبال چیز نوی بگردد. آدم منفعل دنبال تنوع است نه تجدد. در تنوع تکرار وجود دارد که برای رسیدن به آن نیاز به بنیه روانی بالا نیست. مثلا میشود دهها مدل لیوان داشت و خرید ولی تشخیص کاربرد آنها نیاز به تفکر ندارد. اما اگر قرار باشد به جای لیوان چیز نو تازهای طراحی کنیم، چون نیاز به تفکر دارد سراغش نمیرویم. حتی آنقدر فکر و تامل هم نمیکنیم که به چه چیز تازهتر از لیوان احتیاج داریم. صبر میکنیم دیگران ابتکار کنند. اما حواسمان نیست که ابتکار دیگران متناسب نیاز خودشان است. ما هم آن را بکار میبریم اما بدون کاربرد جامع و دقیق آن، اما نه در جای مناسب آن، حال ممکن است بهطور تصادفی هم آن را درست بکار ببریم، چیزی عوض نمیشود. ما فقط مصرف کردهایم. گام بعدی خلاقیت و ابتکار که حاصل گام قبلی باشد در اختیار ما نیست. آدم منفعل اصلا از تازگی گریزان است چون بنیه روحی آنرا ندارد.
باز در نگاه دقیق میبینیم که بسیاری از جریانهای واقعا نو دنیا برای ما نو نیستند. نو چیست؟
نو مرحلهای از عبور است که در حرکت معنیدار میشود نه در ایستایی.
نو، آستانه تبدیل شدن از مرحلهای به مرحله بعد است. ما واژه نوزاد را به همین معنی استفاده میکنیم.
نو قائم به ذات نیست. شبکهای است که بر چارچوبهای قبلی استوار است.
نو، در مرحله طبیعی خود اتفاق میافتد. نو برای کسی نو است که به آن رسیده باشد. مثال: اگر من شش ساله باشم و یک کفش سایز چهلوهشت بخرم، آن کفش برای من کفش نو نیست. تمام لباسهای بازار وقتی برای شما رخت نو میشوند که متناسب با سایز و سلیقه خودتان آنها را بخرید و استفاده کنید و گرنه آنچه در بازار است، رخت نوی شما محسوب نمیشود.
جریان نو، سبکنو، گامنو، با همین قانونمندی معنیدار میشود. در هر جامعهای وقتی جریانی نو یا سبکی نو مطرح میشود که جامعه به آن مرحله رسیده باشد. وقتی نو اتفاق میافتد که حساسیت روانی شما به آن مرحله رسیده باشد. برای پیدایش مرحله نو، باید مرحله قبلی کهنه بشود. تا مرحله اول، کهنه؛ کار برده و تمام و تبدیل نشود، نوظهور نمیکند. جامعهای که هنوز کلاسیک و رمانتیک خود را درک نکرده، نمیتواند به مرحله بعدی برسد. ما هنوز در مرحله حساسیتهای کلاسیک جامعه خود هستیم. هنوز در مرحله آشفتگیهای رمانتیک خود هستیم، آنگاه میخواهیم آثار رئال خلق کنیم. در جامعهای دیگر، که فعال و متحرک بود، رمانتیزم عکسالعملی بود به کلاسیسزیم و رئالیزم عکسالعملی بود به رمانتیزم. در جامعه ما چطور؟ اگر ما را هل بدهند آیا به سبک اروپائیان به زمین میافتیم؟ یا به سبک خودمان؟ اگر ما را تحت فشار بگذارند ما با روش خودمان جیغ میکشیم یا با روش اروپائیان؟ ما باید جیغ خودمان را درک و توصیف کنیم تا به آرامش خودمان برسیم. بعد هر دو را، هم جیغ هم آرامش را با کلام و صورت خودمان در آثارمان منعکس میکنیم این میشود کلاسیک و رمانتیک و رئال خود ما. اگر شما گرسنه شوید مطابق گرسنگی دیگران غذا نمیخورید، بلکه خود را به روش خود سیر میکنید. اگر هنگام گرسنگی به جای قورمهسبزی، پیتزا بخورید کار نویی نکردهاید. اما اگر همین قورمهسبزی یا پیتزا را مطابق هاضمه این اقلیم و این فصل بپزید و عمل بیاورید آن وقت سازگار و ماندگار و نو شدهاید و ابتکار بعدی شما، دستمایه بعدی شما ایدهای است که برخاسته از دستپخت قبلی شما است. سبک جاز، بلوز، هارد راک و هوی متال عکسالعمل کدامیک از حساسیتهای نسل امروز ما است؟
جامعهای که کار و فعالیت پیدرپی، متراکم، مسئولانه و هدفمند و هماهنگ با جمع را تجربه نکرده باشد، به سبک هوی متال نمیرسد. این سبک زاییده کار بیوقفه است، اصلا توصیف همین وضعیت است. هویمتال یک توصیف است، صورت آوایی و موسیقایی کار شدید و سریع و مداوم است: فیکس شدن روی یک گام، بعد روی یک نت، امتداد همان نت، سرعت و شدت. این میشود توصیف جامعهای که همینگونه کار میکند. این جامعه سبک روانی خود را در قالب یک موسیقی بیان کرد.
حال هویمتال در جامعه ما توصیف چیست؟ ما اصلا چنین موضوعی را برای وصف نداریم. این سبک چیزی نیست که اجتماع ما به آن رسیده باشد. چه برسد به آنکه بخواهد آن را در کنار تار و سهتار و دف قرار دهد و از ترکیب آنها چیزی نو بیافریند. آیا شما جوان موزیسین امروز ایرانی میدانید که تار و سهتار و دف توصیف چه طبیعتی در جامعه ما است؟
سبک چیزی نیست که بهطور تصادفی یا تفننی در جایی اتفاق بیافتد و دیگران هم آن را بگیرند و تقلید و تکرار کنند و احیانا چیزی هم به آن اضافه یا از آن کم کنند. سبک، توصیف فرد و یا جامعه است. هر سبکی از این طریق حقانیت پیدا میکند. هر سبکی با این مفهوم، واقعیتی است قابل پویش و تکامل. بر اساس این تعاریف، موسیقی سنتی ما هنوز نو است، کشف و کار برده و مستهلک و بیوقت نشده است. دقت کنید که تکرار یک چیز، کهنگی آن نیست. مثل فصلها است. بهار هر سال تکرار میشود اما کهنه نیست. بهار هر سال لزوما پس از تابستان و پائیز و زمستان اتفاق میافتد و تناسب محیطی و مداری خود را دارد.
گوارش روانی ما موسیقی سنتی را چگونه تجزیه و ترکیب کرد؟ هوی متال را چگونه؟ سمومش چه بود؟ غیرسمومش چه بود؟ ما فعال نیستیم، عینی نیستیم. سالم نیستیم، پرخوریم، جذب و دفع کاذب داریم.
گلی - یعنی شما میگویید رفتن سراغ موسیقی زیرزمینی بد است؟ اگر سالم باشیم سراغ آن نمیرویم.
سلیمانی - نه، به هیچ وجه این را نمیگویم.
اگر سالم باشی هم سراغ موسیقی زیرزمینی میروی. اما مساله در موسیقی زیرزمینی نیست، مساله در نوع سراغ گرفتن تو است. این موسیقی بد نیست، منفعل بودن تو نسبت به آن بد است. اصلا چرا این مثال را میزنی؟ تو با همین روحیه منفعل برو سراغ موسیقی اصیل ایران باز هم بد است. با روحیه هیجانزده، هیجانپذیر، بدون گوارش، بدون تفکر، برو سراغ بتهوون، باز هم بد است. باز هم عقیم و میرا است.
تو و قلی بروید و از موسیقی زیرزمینی یک سبک آگاه، فعال و موثر بسازید. تمام حقیقت از شما حمایت خواهد کرد. ماندگار و جاودانه میشوید. اصلا تو و قلی بروید و بهطور فعال و سالم، اشتباه نکنید. تعجب نکن برو و بهطور عینی اشتباه کن. اشتباه تو در مدار حقیقت تبدیل به جریانی سازنده و ماندگار میشود. تمام آنچه که بیرون از ما قرار دارد برای آن است که با ما ترکیب شود. اعم از بد و خوب! در حقیقت هیچ چیز بیرونی بد یا خوب نیست بلکه نوع فعالیت تو آنرا مسموم یا سمزدایی میکند. بد و خوب موسیقی زیرزمینی را تو تعیین میکنی نه واقعیت خام آن.
قلی - در مورد مد، خیال و ریتم چیزی نگفتید.
سلیمانی - آقای هفتسنگ کجا رفتند؟
قلی و گلی - ما هم نام خانوادگیمان هفتسنگ است. شما با هفت سنگ مصاحبه میکنید.
قلی - نه با قلی و گلی صحبت میکنید.
سلیمانی - باشد. قلی و گلی عزیزم!
با توجه به آنچه تا الان گفتم تعریف مد و خیال دیگر چیز پیچیدهای نیست.
دقت کنید: خیال نیروی فعالکننده تفاوتها است.
تفاوتها نیروی بارورکننده خیال هستند و خیال نیروی زایش تفاوتها است. همه موجوداتی که قادر به تولید مثل هستند همینگونه رفتار میکنند. انسان بهوسیله انسان بارور میشود و انسان میزاید. برای بقای نسل آگاهی، خیال، یکی از ضروریترین عوامل فعال است.
خیال فعال، خیال یک آدم عینی است نه آدم ذهنی. خرد ذهنی، تولیدکننده خیال نیست. مصرفکننده آن است. خرد ذهنی خیالات گذشته و گذشتگان را بیمار و بیجان میکند. خیال سطحی دیگر از حقیقت است که با تمام سطوح دیگر آن تعامل و داد و ستد دارد و فعال است.
خرد عینی با رسیدن به آستانه تجدد خود، با درک حساسیتهای تازه خود، با درک تفاوتهای دیروز و امروز خود، خیال تازه میپزد.
گلی - ریتم چه میشود؟
سلیمانی - ببین گلی من ریتم را مطرح کردم فقط به دلیل زاویه خاص روانشناسی آن و ...
گلی - از زیر سوالم در نروید.
سلیمانی - نه، نه، فرار نمیکنم، حتما توضیح میدهم. فقط میخواهم حدود سوال را مشخص کنم. ریتم را مطرح کردم چون اغلب وقتی از همسن و سالهایت میپرسم چرا از فلان موسیقی خوشتان میآید، میگویند از ریتم آن خوشمان میآید. ریتمی که جوان ما دربارهاش صحبت میکند، همان ضرب آهنگ هیجان است. صدای بم، بلند، شدید و پوشاننده!
وقتی صدایی در آن حد بم و بلند پخش میشود خیلی چیزها تحتالشعاع آن قرار میگیرد. با قرار گرفتن در محیط صوتی آن ضربهها، آنچه را که یک جوان باید در درونش تجربه میکرده، اعم از شدت در سکوت، نظم و انسجام، افت و خیز و دیگر چیزها، همه آنها را بیرون از خود میبیند و خود را در آن محیط قرار میدهد. بعد تصور میکند آن را درونا تجربه و درک کرده است. ولی این فقط چیزی در بیرون اوست که شدید شده است. پس جوان ما نسبت به این ریتم عصبی و هیجان زده است. مثل آن است که تو خیلی گرسنه باشی - توضیح معترضه آن که جوانک ما از لحاظ روانی بسیار گرسنه است چون منفعل است و خود را سیر نمیکند - بله مثل آن است که تو خیلی گرسنه باشی و آنگاه از پشت پنجره یک رستوران کسی را در حال خوردن تماشا کنی. مدتی مشغولش میشوی. حتی فعل و انفعال گوارش هم در تو فعال میشود ولی سیر نمیشوی چون چیزی نخوردهای. فقط هیجانش را تجربه میکنی. میدانی هیجان چیست؟ هیجان هر چیز، مجسمه بزرگ و ضمخت و بدون کاربرد همان چیز است. هیجان وقتی اتفاق میافتد که یک عنصر در درون ما از سایر عناصر جدا شده و بزرگ و بیتناسب شده باشد. این عنصر جدا، ناهماهنگ و گنده برای خودش به تنهایی شروع به فعالیت میکند. این میشود هیجان.
هرچه تنبلتر باشی هیجانپذیرتری. چون در اینجا اصلا هیجان خودش میشود یک مکانیزم دفاعی. به این شکل که چون فرد تنبل و بیعار عناصر وجودش را هماهنگ و فعال و تغذیه نمیکند، سیستم اعصاب بدن با تشدید فعل و انفعال الکتروشیمیایی روی آنها تاکید میکند، آنها را برجسته میکند تا تو متوجه آنها بشوی ولی این توجه هنگامی جنبه سالم پیدا میکند که هدف آن را درک کنی نه که خودش را تشدید کنی. مثل آن است که زنگی را به صدا درآورند، تا تو متوجه شوی که وقت چیزی رسیده است. اول زنگ را آهسته مینوازند و تو متوجه نمیشوی، بلندتر و بلندتر ضربه میزنند مینوازند تا تو بههوش بیایی! از همینجا حرکت غلط و درست از هم متمایز میشود. اگر تو سالم و صحیح حرکت کنی با شنیدن صدای زنگ سراغ کاری میروی که لازم است انجام بدهی ولی اگر منفعل و ناسالم حرکت کنی یا صدای زنگ را خفه میکنی یا چون از صدای آن خوشت میآید بهجای آنکه پی کار لازم بروی، میروی و باز هم زنگ را شدید و شدیدتر میکوبی. در حالت دوم آنچه لازم بود انجام شود به تاخیر و عصبیت بیشتری میانجامد، آنوقت نیازت تغییر شکل میدهد و تو باید شکل تغییر یافته آنرا درک کنی. برای همین آموزش داده میشود که اضطراب هر چیز که در شما ایجاد میشود، حتما و عملا به آن بپردازید تا متعادل شود و گرنه ذهنی و عصبی میشود و درک آن پیچیدهتر میشود.
نیاز شدید شده ذهنی دنبال پاسخ شدید میگردد. دنبال صدای بلندتر و بمتر میگردد. حال آنکه این پاسخ، شدیدتر از نیاز واقعی ما است، بیتناسب است. آن شدتی که احساس میشود به علت انعکاس یک نیاز اولیه هماهنگ و متعادل به شکل پیدرپی و متمرکز شده آن است. ما نیاز را نمیبینیم بلکه شدت انعکاس آنرا احساس میکنیم؛ چون مرئیتر شده است، چون بزرگنمایی شده است. وقتی عصبانی هستی، اگر داد بزنی تخلیه نمیشوی، پرتر میشوی. ممکن است از نفس بیافتی و خاموش شوی ولی بار روانیات تعدیل نشده بلکه شدیدتر شده است. به همین دلیل همیشه پس از رفتار خشمگینانه احساس عمیق نارضایتی دست میدهد.
جوانان ما پس از شنیدن سر و صدای شدیدی که اسمش را موسیقی گذاشتهاند تخلیه نمیشوند بلکه برتر و هیجانزدهتر میشوند. هرچه کمتر خودت را بهکار ببری. انرژی کمتری مصرف کردهای و هر چه بیشتر خودت را بکاوی و بکار ببری انرژی بیشتری مصرف کردهای! انرژی برای تخلیه نیست برای تبدیل است. تبدیل شدن به کار. حتما همه شما رضازاده قهرمان را میشناسید. به نظرمن یکی از جنبههای مهم کار رضازاده در این است که وزنه را به زیبایی بالا میبرد و زیباتر پایین میآورد. او وزنه را از بالا رها نمیکند تا بلکه تا حد قابل توجهی آن را در دستانش نگه میدارد، پایین میآورد و بعد رها میکند. حریفان او اغلب از ناحیه شانهها یا کمی پائینتر وزنهها را رها میکنند. کدام انرژی بیشتری صرف میکنند؟ آنکه زودتر رها کرده یا آن که بیشتر نگه داشته است؟
همچنین است درباره همه هیجانها! هرچه بیشتر آنها را بکارید و بکار ببندید، انرژی بیشتری مصرف میکنید. هر چه زودتر آنها را رها کنید انرژی کمتری در شما تبدیل و مصرف میشود.
مگر مشکل یک جوان تراکم انرژی نیست؟ مگر جوانان همهاش نمیگویند انرژی داریم باید تخلیه بشود؟ بسیار خوب به جای رها کردن هیجانها آنها را با آرامش و متانت پایین بیاورید و در جایش بنشانید. آنوقت بخش بیشتری از انرژیتان مصرف میشود.
جوانان باید بدانند که یک فرد عینی و فعال به هیچوجه با کمیت انرژی خود مشکل پیدا نمیکند. این آدم ذهنی است که نمیداند انرژیهایش را از چه طریق تبدیل و تعدیل کند.
پس تمایل به ریتم در موسیقی میتواند هم جنبه فعال داشته باشد و هم جنبه منفعل.
تمایل هر نسلی به ریتم شدید، ابتدا، بهطور طبیعی، ذهنی و منفعل است. این سالم است اما سالم به شرط آگاهی و عبور! تکرار میکنم به شرط عبور سالم است. اگر در مرحله هیجان و انفعال کافیم فلج روانی ما را از پویش باز میدارد.
قلی - مد چطور؟
سلیمانی - تعریف مد چیست؟
قلی - فراوانی، فراوانی یک چیز در اجتماع.
سلیمانی - فراوانیها یا طبیعی هستند یا قراردادی. فراوانی یا مدهای طبیعی که تکلیفشان معلوم است اما مدهای قراردادی؛ مدهای قرار دادی هم ضرورتهای طبیعی دارند. درواقع طبیعتهای ثانویه هستند که یا جنبه موقتی دارند یا دائمیتر. پس در سلامت اینگونه مدها تردیدی نیست و ما قهرا از آنها پیروی میکنیم.
اما اگر مد فقط جنبه هیجانی داشته باشد چطور؟ این سوال را با توضیحاتی که درباره هیجان دادهایم به راحتی میتوان درک کرد اما نکته دیگری را که در اینباره قابل ذکر و قابل توجه میدانم این است که همانطور که گفتم، هیجان بهطور بسیار قانونمند و به قاعده، یک نوع سازوکار دفاعی روانی است. چه روان فرد، چه روان اجتماع. اگر جامعهای منفعل باشد هیجانزدگی و هیجانپذیری آنهم بالا میرود. وجود مدهای هیجانی، عارضه بسیار گویایی است که درد را بهروز میدهد. ما نمیتوانیم بگوییم چون هیجان سالم نیست، پدیدار نشود. بلکه منطقی است که فکر کنیم حال که فرد یا اجتماعی به هر دلیل منفعل شده است و زکام روانی به او دست داده است، پس طبیعی است که شامه او کند و غیرحساس شود و عطسه کند. میتوانیم هیجان را به عطسه تشبیه کنیم. در اینحالت ما به فکر درمان عطسه نمیافتیم. بلکه به فکر غلبه بر ویروس انفعال میافتیم. این مسیر، پویش ما را مقرون به مقصد میسازد.
یک نکته متفاوت و حساس دیگر: خلق مد سالم است و حتی هیجانی هم نیست. خلق مد با پیروی از مد متفاوت است. ابتکار و طراحی هر مدی در هر زمینهای از هنر، یگانگی، شناخت، ایده، فعالیت و هماهنگی میخواهد.
اگر کسی خودش خالق مد باشد فعال است و بارور. ولی اگر کسی فقط پیرو مدهای گوناگون باشد مصرفکننده و نابارور است، سترون است. اصلا نمایش مد در جامعه قاعدتا نمایش ایدهها و فعالیتهای روانی گوناگون است نه نمایش پیرویهای مکرر. از این طریق، خلق مد میتوان به جامعه پویش و طراوت ببخشد، میتواند افراد را از حالت انفعال و مصرف به حالت فعالیت و تولید متحول کند. پیش از این شرایط خلاقیت را بررسی کردیم. برای خلق، مجبورید عینی زندگی کنید نه ذهنی!
هفتسنگ - فرعیات بسیاری درباره مطالب گفته شده قابل طرح است. ولی اگر موافق باشید این مطالب را در حد طرح مسئله قبول کنیم. همواره راه برای تلاشهای ظریفتر باز است. گرچه هموار نیست.
سلیمانی - موافقم و از خانواده هفتسنگ تشکر میکنم.