انگار همیشه همین قدری بود و کار و بارش این بود که از صبح تا شب برود در کوچهها و با دو دانگ صدایی که داشت فریاد بزند: نمکیه! نون خشک بیار نمک ببر!
هیچ خاطرهای که محض رضای خدا حتا بوی خوشاقبالی یا خوششناسی بدهد، به ياد نمیآورد؛ کودکی و نوجوانیاش همیشه به بد شانسی گذشتهبود.
وقتی پانزده ساله بود و پدرش گفتهبود:"دم اسب را یک وجب اندازه بگیر و کوتاه کن"، برداشت و دم حیوان زبان بسته را از بالا وجب کرد و به چه فضاحت و زحمتی برید و چقدر هم طول کشید تا خوب شود - هم دم اسب، هم کبودهای جای بیل پدر روی کمرش!
البته باید بدانید که نه اسب دیگر دم در آورد، و نه چون تعادل نداشت و سکندری میرفت، کسی برای خرمن اجارهاش کرد، چون هي دستها را بلند ميكرد به قول مشتقي!
یا در بیست و پنج سالگی که تازه برق آمدهبود به روستایشان و او برای شیرین کردن خودش، یک رشته سیم کشیدهبود به طویله و لامپ، که پدر را سورپرایز کند و دم غروب که صدای مااای مهیب ِ گاو نه من شیریشان در تمام ده پیچید و مردم را به طویله کشاند و معلوم شد که گاو بیچاره با دیدن چیزی نورانی آویخته از سقف، کنجکاویاش تحریک شد و چون سقف کوتاه بود، لامپ را به دهان برد و چنان گازی زد که گاز آخرش شد...
بعد هم که به پیشنهاد کدخدا به شهر آمده بود که کار کند و پیشرفت، و حالا سی و پنجسالش شده و اینجا است که هیچ کجای زندگی را نگرفته است.
آن هفته(این «آن هفته» را که میگویم هفته مهمی است باید توجه بیشتری به ماجرا کنید اگرچه میتوانید در هر زمانی که دوست دارید این هفته را تصور کنید، فقط نوع پوشش قهرمان ِ داستان را بسته به نوع فصل در نظر بگیرید!) حال و احساس عجیبی داشت، نان خشکها انگار برکت کردهبودند و هی پولاش بیشتر میشد و مردم انگار کمر بسته بودند به خشک کردن نانها!
علاوه بر آنها زیاد شدن خرید نمکش باعث شده بود از کارخانه نمک مرحوم بادیه جایزهای نقدی به او بدهند.
میان آن همه خوشحالی، شبها چیز آزارش میداد؛ هر شب خواب فضایی محو را میدید و صدایی محوتر شبیه این: پیس! یا شاید چیس!
هر روز صبح با اضطراب بیدار میشد ولی به محض دیدن گاری دستی، دنیای خوشبختی به یادش میآمد و از سر کیف، خمیازهای با صدا میکشید!
وضوح آن تصویر گنگ و صدای کمرنگ، هر شب بیشتر میشد تا اینکه در شب هفتم صدا و تصویر در آنی سینک شدند و او از وحشت وضوح از خواب پرید: چیپس!
بله خودش بود؛ چیپس!
علاقه مردم به تنقلات زیاد شدهبود و اگر میتوانست وارد صنعت چیپس بشود نانش توی روغن بود.
یک کارد تمیز خرید و یک گونی سیبزمینی و شروع کرد به درست کردن چیپس و ارائه آن به صورت فلهای در یکی از پارکهای مجهز به توالت عمومی ِ جدید!(توالت عمومی پارک را به این دلیل اضافه کردهام که از زحمات کسانی که این توالتها را اختراع و نصب کردهاند و پول از مردم نمیگیرند تشکری کردهباشم!)
( البته، اینجا طول و تفصیلش را کم کردهام که حوصله خواننده سر نرود بابت اینکه حالا کجا رفت کلاس ِ کارآفرینی و ایجاد مشاغل زودبازده و چه نوع سیبزمینی را با چه نوع روغنی قاطی کرد و روزهای اول چطور بود و بعد چی شد و این حرفها...)
از روز اول هفته دوم به ناگهان بازارش گرفت و کم کم مجبور شد دو تا کارگر برای خودش استخدام کند.
و از آن روز پر باد كه یک چیز ِ قلنبه سیاه از آسمان به سمتش آمد و او بدجور ترسید و بعد فهمید که یک بادكنك سیاه بوده که فقط باد تویش بوده؛ به این نتیجه رسید چیپسها را در بستههایی پلاستیکی ِ شکیل(شکیلاش را بگذارید بهحساب زرنگیای که هر آدمی ممكن است داشتهباشد!) ارائه کند.
(حالا توضیح اینکه چقدر طول کشید مجوز از وزارت صنایع و بهداشت بگیرد و سی نفر شاکی را که بابت روغن سوخته مورد استفاده برای درست کردن چیپسها روانه بیمارستان شدهبودند، چطور راضی کرد یا بحث پیگیری روزنامهها را بابت آتش گرفتن چیپسها به دلیل استفاده از مواد اشتعالزا در پختن آنها و تظاهرات اعتراضآمیز ِ سیگاریها به کجا کشاند، بماند... )
کار بالا گرفت و کارگاه کوچکش کمکم تبدیل به یک کارخانه بزرگ شد و این در حالی بود که یک سالی از ماجرای خوابش گذشتهبود.
چند تا مشاور اقتصادی هم استخدام کردهبود برای انواع فرار از بیمه و مالیات و کم کردن حقوق کارگران و محاسبههای دقیق برای زیاد ندادن پول به کارمندها.
از همه مهمتر طمعی بود که به جانش افتاده بود و کاری بود که با برنامهریزی دقیق طی یکسال انجام دادهبود که هر هفته یکبار یک چیپس از داخل بستهها کم میکرد و در عوض باد را بیشتر.
طی این یک سال مردم که اصولاً حوصله شمردن ندارند، عادت کرده بودند به باد زیاد چیپسها، و او با کم کردن تدریجی چیپسها سود زیادی را به جیب زد.
کمکم کار به جایی رسیده بود که بچهها با بستههای چیپس اول یک دل سیر فوتبال گل کوچک بازی میکردند، بعد میرفتند سروقت خوردن آنها!
(حالا نباید مسئله مهمی باشد که اشاره کنم که ازدواج کردن با دختری از علی¬آباد یا گناباد (تردید از نگارنده است شاید هم مهاباد!) و بچهدار شدن و دختری که به رقص لامبادا و بادبادكبازي و كارتون سندباد علاقه داشت و اینکه خیلی پولدار شدهبود و باد در دماغ میکرد وقتی که راه میرفت و بادیگارد استخدام کردهبود، میخواست توی کار بادامزمینی هم برود و البته دیگر مبادی آداب نبود و جد و آباد مردم را پیش چشم¬شان میآورد...)
در هر حال این اواخر خوابایی با وضوح کم با تصویر و صداهایی آشنا(اگر او هم یادش نیاید شما باید یادتان باشد که کدام را میویم!) دوباره به سراغش آمدهودند، تنها فرقش این بود که این بار به جای یک اتاق 2 در3، در یک خانه ویلایی و یک اتاق خواب مجهز و تختخواب پرقو در كنار همسری مهربان، دلسوز و پولوست، این خوابها را میدید.
صدا اوایل همان پیس یا چیس شاید هم چیپس بود ولی شب هفتم ناگهان صدا و تصویر آنقدر واضح شد که زهرهاش این بار واقعاً ترکید و او نتوانست خودش را نگه دارد و نتیجه این شد خودش از هیبت صدای توی خواب پرید و همسر دلسوزش از صدای مهیبی دیگر از خواب و تخت پرید و با اَه و پیف ِ فروان اتاق را ترک کرد، البته پیش از ترک اتاق در و پنجره را باز و فردایش تشک را هم در آفتاب گذاشت.
او نیز تمام آن روز ذهنش مشغول این بود که آن صدا برای چه دوباره به سراغش آمده بود و چه میخواست بگوید و چرا گفت: فیس!
صبح چند روز بعد داشت بادیبیلدینگ(ورزشی که بدن را پس از مدتی به صورت قلوهقلوه باد میکند) تمرین میکرد که تلفن زنگ زد و خبر رسید پمپ باد اصلی کارخانه ترکیده و چیپسها را در کل شهر پخش کرده و مردم انگار عروسی گرفتهاند. همچنین کل انبار روغن کارخانه نیز در آتش سوختهاست.
با نگرانی سوار ماشین ضد گلولهاش شد و با عصبانیت و عجله به سمت کارخانه راه افتاد و در راه مردم را میدید که درباره چیپسهای آسمانی حرف میزدند.
ناگهان(این ناگهان را که میگویم با توجه به طرفداری من از طبقه پرولتاریا، باید منتظر اتفاق بدی باشید؛ آدم نباید به راحتی به طبقه خودش پشت کند!) صدای فیس بدی بلند شد و لاستیک سمت راست جلو(یا چپ جلو تردید از نگارنده است!) ترکید و ماشین انحراف به راست (یا چپ) پیدا کرد و به دلیل سرعت بالا(مثل عموم فیلمهای سینمایی!) وارد فروشگاه بزرگی شد که زن و دخترش در آن مشغول خرید بادگیری برای رفتن به اسکی بودند و ماشین به ستون وسط فروشگاه جایی که زنش ایستادهبود، خورد و متوقف شد، کیسه هوای محافظ راننده فعال شد و شخصیت اصلی داستان ما به دلیل چاقی مفرط نتوانست خودش را نجات بدهد و راه تنفساش برای چندین ثانیه قطع شد.*
دو تا درویش با پیکان جوانان از جلوی آن فروشگاه رد میشدند، یکی پرسید چه شد که اینگونه شد؟ دیگری پاسخ داد: آن همه باد که در چیپس میکرد جمع شدند و بود و نبودش را بر باد دادند.
صدای فیس هنوز از چرخ ماشین میآمد!
پاینوشت:
*مد نیست در یک داستان طنز کسی بمیرد و اوقات خواننده تلخ شود، برای همین شخصیت اول داستان ما نیز نمرد البته، زنده ماند تا تقاص آن همه باد را پس بدهد! زنش نیز نجات یافت تا به شیوه یک کلاغ چلکلاغ و از طریق سینهبهسینه ماجرا را تا به ما برساند، این را دلمان نمیآید نگوییم که از دخترشان هیچ خبری در دست نیست و اگر کسی خبری داشت حداقل نگارنده را مطلع کند تا در چاپهای بعدی اصلاح شود، خیر است انشاءالله!
در ضمن، پيشاپيش، اظهارات كذب منتقداني كه قصد دارند بگويند اين داستان، كپيبرداري از داستان شيرفروش دغل قابوسنامه است بهشدت هرچه تمامتر تكذيب ميشود و در صورت تكرار، حق شكايت از اين منتقدنمايان، برای نويسنده محفوظ است.
Leave a comment