غزل رسید به تو ، واژهها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوشات افتادند
به دور دست تو پیچیده، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند! قصهء تشخیص و استعاره جداست!
قسم ...قسم به موی تو عاشق شدند!... شدند!
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم!
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند؟!
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع، سربلند شدند
و صادقانه که نه!...مادرانه، با لبخند
بگو عزیز! که این بیتها پسند شدند؟!...