غزل رسید به تو ، واژهها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوشات افتادند
به دور دست تو پیچیده، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند! قصهء تشخیص و استعاره جداست!
قسم ...قسم به موی تو عاشق شدند!... شدند!
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم!
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند؟!
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع، سربلند شدند
و صادقانه که نه!...مادرانه، با لبخند
بگو عزیز! که این بیتها پسند شدند؟!...
سلام
با وبلاگ فراخوان های ادبی سهمی جديد از اين دنيای مجازی گرفتم
اميدوارم که در اطلاع رسانی به دوستان هميار من باشيد
ممنون از شما
امير سنجری