English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  رویداد ادبی


نامه‌ای از میان نامه‌ها برای ویژه‌نامه نادر ابراهیمی

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
محمد رضا گلشن دوست: در روزگار گلهای مصنوعی، شکرک‌های عسلین، کندو‌های انباشته از خرمگس! مجنون‌های صد لیلی، ‌عذراهای هر وعده را یک وامق و خورشید‌هایی که با برق دزدی در اقامه‌ی عزای خدای خویش و ایثار یا میلاد عدل مطلق جلوه گرند.
 


عشق عزیزی هرگز به راه خطا نمی‌رود؛
اما آن دیگری بعکس یا از نا شایستگی معشوق،
یا کمی فزون‌ از حد اشتیاق و یا از زیادی فزون از حد آن
در معرض خطاست.
سرود هفدهم برزخ
سلام؛
راستی که عشق را فقط زمزمه باید و بس و صد البته که گوشی شنوا شاید زمزمه را.
دوست عزیز، چه بنویسم از آنچه دیگران زیسته‌اند؟
آیا احساس نمی‌کنی زیباترین و قویترین نوشته‌های ما در این روزگار چیزی جز آروقهای روشنفکری پرگوی درشتی، مه اندود باشد؟
همه دریا بودیم؛‌ ناگاه و نا خود آگاه؛
و آنگه هبوط، هر یک به نقطه‌ای، چه کسی با چه کسی؟ کی؟ به کجا؟
خوشا به حال آنها که با رود در جریان هستی بازگشت به سرچشمه دارند و شدن را توانسته‌اند؛ سر به صخره می‌زنند، می‌کوشند، می‌روند، از خود نیست می‌شوند تا به هست دریا برسند. و وای به حال آنها که گرفتار چاله و چوله یا برکه می‌شوند،‌ می‌گندند مرگ آور و متعفن می‌شوند؛ باشد تا جریان تطهیر کننده‌ی هستی آنها را مرگانده و از نکبتشان وارهانده.
دوست گرامی
در روزگار گلهای مصنوعی، شکرک‌های عسلین، کندو‌های انباشته از خرمگس! مجنون‌های صد لیلی، ‌عذراهای هر وعده را یک وامق و خورشید‌هایی که با برق دزدی در اقامه‌ی عزای خدای خویش و ایثار یا میلاد عدل مطلق جلوه گرند.
می‌دانی؟
غرش تندر فریاد‌های عاصی باد سمضربه‌های موج گریزان بر ساحل نزدیک، همه عمری بسیار ناپایدار دارند و کوتاه در انفجار نور دریایی از نیرو می‌توفد روشن می‌کند می‌شکافد ویران می‌کند، اما عمری بسیار کوتاه...
اگر فریاد آذرخش ما را از قید حس شنوایی نرهانده لختی گوش...
نجوایی نیست، زمزمه‌ای هم
همه چیز در یادواره‌هاست همه گفتگو‌ها ذکر یادش بخیر یادمان ایثار یادمان عشق یادمان امام، یادمان خدا؟!!!؟
«ما بی چرا زندگانیم»
این فریاد از شدت حضور نیست از نهایت غیبت است.
عشق مرده‌ است، یادش بخیر.
فردا یادمان هشتاد سال عشق و دلدادگی را در مجمع اسکلتهای فربه به ناجوانمردی لگدمال می‌کنیم. و در یکی از همین روزها هزار و پانصدمین سالمرگ حریت و خود آگاهی را در کارناوال کوفیان زیر بیرق الحاد خوارج نهروان به همراه مزلف‌هایی اطراف َالَم‌ِ یزید مسحور زنبور‌های زردِ‌مستور رنگ و روغن با بوق و کرنای حاصل از تکنولوژی همنوا با طبل غازی، مهر تاییدی به مرگ هرچه خوبی و اصالت شوربایی سورهایی می‌چرانیم.
ما کشدارترین عزاداران تاریخیم، ما عزادار مردانی هستیم که هرگز نمردند.
عزیز صادق، به چه دلیل فکر می‌کنید که مستبدان و حاکمان نتوانسته‌اند جلوی هنر و علم را سد کنند؟
انحراف
(منافقین از کفار بدترند) و منحرفین از دگمان گول شاعری که وصف حسین و یزیدش به عشق و ادرار است. خواننده‌ای که به شوق ادرار شومن می‌شود. نقاشی که ... سخنوری که ... دانشمندی که ... .
عشق ایشان کار است و به قول استاد اجل: «اسب کاری کاه و یونجه‌اش را زیاد می‌کند».
این «انتلکتوئلها» چه دانگی بر سر این انسان بی پناه و تیره روز عصر حاضر گذاشته‌اند؟
زین جهت میل گمانم به یقین است که در مه نوشته‌اید و الا استاد خوب می‌داند که مشکل از ما نیست، از واژگاه است و هم از اندیشه حقیر.
و دریغا که هرگز و هرگز (همکاری حروف سربی اندیشه حقیر را نجات نخواهد داد)

□ □ □

چطور ما به انقلاب رسیدیم؟ ما یا شما؟ اصلا این ما کیست؟
با دوستی صمیمیت از زوج‌های گیلاذری شما بود که چرا؟
نهایتا به این نتیجه رسیدین که این هنر شماست که عناصر اصلی داستان مقید به قید زمان و مکان و منیت افراد نبوده و قابل تعمیمند.
اما این قلمک هنوز هم در جای جای متن در مه فرو می‌رود و هنگام غور در اجزا داستان را مقید به قید زمان می‌یابد.
شما را نمی‌دانم که از کدام جهت وارد شده‌ و از انقلاب آغاز کرده‌اید وگویا به میدان وسیع آزادی رسیده‌ و اینبار آزادانه به دکه‌تان در حوالی میدان انقلاب بازگشته‌اید. اما من نسلی را می‌شناسم که از میدان آزادی شروع کرده‌ و از جهات مختلف در حرکت است، عده‌ای از سمت صادقیه به جانت شهرک غرب می‌روند، عده‌ای از سمت سه راه شمشیری به جانب کشتارگاه و لاجرم بهشت زهرا و گروهی از آزادی به انقلاب و باز همان دور تسلسی.
اینک یک عاشقانه آرام
اینک یگانگی دل و کام
اینک هبوط آدم از افلاک
اینک دل این خرابه بی نام
عظمت، رفعت، عزت و بلندای قامت غایت است که دهان یاوه گویان هرزه درای بورژوا را می‌بندد و شاهراه پر خطر عشق را تا بی نهایت می‌گستراند.

محمد رضا گلشن دوست

 

 تاریخ انتشار:   July 13, 2007 3:47 AM


Leave a comment


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir