English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  هفت برش از زندگی


«دو تا دوسِت دارم»

 

   

نظرات خوانندگان  (2)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
اول می‌خواستند تاکسی سوارشوند. نمی‌دانم کدام‌شان پیشنهاد پیاده‌روی در برف را داد. آرامش خیلی خوبی داشتند. به تناوب لیز می‌خوردند اما هوای همدیگر را داشتند که آن یکی زمین نخورد. پناه خوبی برای هم بودند. آرامش‌شان پایدار!
 
1- اول می‌خواستند تاکسی سوارشوند. نمی‌دانم کدام‌شان پیشنهاد پیاده‌روی در برف را داد. آرامش خیلی خوبی داشتند. به تناوب لیز می‌خوردند اما هوای همدیگر را داشتند که آن یکی زمین نخورد. پناه خوبی برای هم بودند. آرامش‌شان پایدار!

2- این قاب درست وسط خیابان خودنمایی می‌کرد. خیلی‌ها حواس‌شان نبود و ازرویش رد می‌شدند و چند نفری هم چندثانیه نگاه می‌کردند. وسط این قاب فلزی سبزه‌هایی هستنتد که به آسمان، به خدا نگاه می‌کنند.

3- دلم می‌خواست برای این عکس بنویسم: "بدون شرح". اما حرف‌ها راه گلویم را بست. شاید این‌جا یک تکه از بهشت باشد. بهشتی که همه با یک نام؛ نام گمنامی شناخته می‌شوند. مادری را می‌شناختم که هر بعدظهر پنج‌شنبه می‌آمد و این‌جا می‌نشست و تمام وقایع هفته را برای بچه‌هایش، بچه‌های گمنامش تعریف می‌کرد. اشک می‌ریخت و آخرهم برای پرنده‌ها روی سنگ قبرها دانه می‌پاشید و می‌رفت.
4- خسته است. خوابیده است. همین!
5- می‌آمد و بدون هیچ حرفی پاکت‌های فال را می‌گرفت روبه‌رویت. حرفی نمی‌زد. اگراز چهره‌ات ترحم می‌فهمید، نمی‌ایستاد. می‌رفت. این‌را از آن‌جا فهمیدم که زنی نگاهی به صورتش انداخت و گفت:" آخی!" نایستاد. رفت سراغ مشتری بعدی.
6- فکر می‌کنم یکی از میدان‌های شهر درود بود. انتهای همه مسیرها یکی است هرچند راه ها فرق می‌کند.
7- با چه شور و شوقی نوشته است. اما 2 تای او با 2 تایی که برای ما یک و دو است خیلی فرق دارد. 2 تایی که روی این دیوار نوشته شده است یعنی یک دنیا. یعنی همه چیز. یعنی خودش و او. 2 تا دوست دارم.
 

 تاریخ انتشار:   July 13, 2007 3:07 AM


2 Comments

سلام
واقعا عكسها خيلي جالب هستن و توضيحاتشونم كه ديگه خيلي عاليه
ولي كاش تو سايتت به زبان تركي هم گذاشته بودي اخه حدود 1/3 جمعيت ايران تركن مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاد باش
سلامت باش
خداحافظ

عالي بود مثل همه‌ي مطالب قبلي.
من منتظر بقيه‌شون هستم .
دفعه‌ي بعد با دقت بيشتر!


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir