غریبی میکنی؟ اینجا همانجائی است که وقتی میرفتی پر از خیلیها بود. نبودن امروزشان نباید تو را ناراحت کند. مگر خود تو نبودی که میگفتی:«این مردم، آیا به واقع این مردماند؟» و روی کلمه این خیلی تکیه میکردی و ادامه میدادی:«مردم باید خودشان باشند نه دیگران،اگر مردم خودشان باشند و در کنار هم زندگی کنند هنر کردهاند، نه اینکه باهم باشند و بخاطر هم. بخاطر هم بودن برای تجمعهای دو نفره است.
برای هم بودن برای بعد است.» و خیلی حرفهای دیگر. غریبی میکنی برای حرفهای خودت؟ گفتم:«اینها که مردمشان میخوانی، زود میروند و زود فراموش میکنند.» بی هیچ حتی نگاهی گفتی، میدانی، و راهت را سمت رفتن طی کردی.
حالا چطور شد دوباره به این راه و این خاک و این نگاه آمدی؟ خیال کردهای هستند. هستیم. میآیند، میآئیم. سعی کن زود برگردی، به همانجا که تا به حال، از آن روز، حال گذراندهای. آمدهای، غریبی نکن. این مردم همانها هستند که شک در مردم خواندنشان داشتی. خوشبینانه میگویم مطمئن باش، دیگر به شک هم نباید مردمشان خواند، اینها در قفسهای خود در یک باغ وحش زندگی میکنند.
ماه خاموش میشود و روشن، روشن میشود و خاموش. نگاه میکند و میرود. نگاهش میکنی. و نگاهت را سرد سمتش سلام. ستارهای نیست در این پنجره دود گرفته. دودهای صمیمی، نزدیک ترین دوستهای هر پنجرهای شدهاند در این شهر با این، خوشبینانه نامردمانش. ابرها را نگاه میکنی و حرکت را. دستهایت را دور زانوهایی که به بغل کشیدهای میاندازی.
میگویم: «راه رفتن از سمت دویدن آغاز میشود یا از سمت احتیاط؟» جواب نمیگویی، میپرسم: «خنده از لبهای باز آغاز میشود یا از سمت لبهای بسته که آبستن دوست داشتن است؟» جواب نمیدهی. میگویم:«اینبار که میروی برمیگردی؟» بلند میشوی و راه میروی و میخندی. دستهایت را باز میکنی و هوای دوداندود شب را نفسی میکشی.
تو فردا راهی خواهی شد. تو قرار است فردا همه این مسیر را دوباره بروی، غریبیات بیشتر شده. دستهایت سردتر و چشمهایت براقتر و قدمهایت اگرچه هنوز استوار، لرزانتر. تو فردا چکار خواهی کرد؟ از سمت دویدن میروی یا از سمت خندیدن لبهایی که ابستن دوستداشتناند؟
حرف بزن. حرف بزن. حرفت را بزن.غریبی تا کی؟ با من؟ من که گام دوم تو هستم؟ لب دیگر تو برای خندیدن؟
دستهایم را دور سرم قلاب کردم و بر بلندترین نقطه آبشار ایستادم و با همه وجود به لبخند سنگهای ته رودی که از 40 متر پائینتر آغاز میشد سلام کردم.
پائین که میرفتم بلند فریاد کردم، این دستها روزی دور زانوهایم بود. الآن دور سرم. من با تمام وجودم میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میروم. میرو ...