English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  شعر


کلاه آبیت را به بادها بده

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
علیرضا سعادت: مادر باور کن / من از اول هم می‌دانستم / این کار دل من بود / نه نوشته پیشانی‌ام / باور کن / از اول معلوم بود سرنوشت من این است! / اینقدر از خدا نخواه که آرامم کند
 

درست است
دل ساده‌ای به کارم می آید
یا چشمانی ازنوع مداوم باران
همین‌ها
و
دستان تو
یکسر
به کارم می‌آید
زود باش دیگر
روزازحدود آفتاب گذشت
کلاه آبیت را بردار دیگر
خانم
کلاه آبیت را به بادها بده

***
من درست فهمیده‌ام
عصر امروز دست در گردن هیچ غروبی
ویلان هیچ پیاده رو یی نمی‌شود
درست فهمیدم او هم مثل من این عصر های تابستانی کج خلق را
تنها که نه تنها تر می ماند
بخدا راست می گویم

***

اشک می‌دانی چیست؟
از همان ها که وقتی می خواستی در ارتباط سخت آهن و تنهایی جایم بگذاری
برایم خریدی
از همان دستمال کاغذی‌ها
برایم بفرست

***

یک ترانه ی قشنگ روسی که می‌شنوم
آروز می کنم روسی می‌دانستم
یک ترانه قشنگ پرتغالی که می‌شنوم
آرزومی کنم پرتغالی می‌دانستم
یک بار که صدایم می‌کنی آروز می‌کنم
هیچ زبانی نمی‌دانستم
هیچ کلمه‌ای
هیچ حرفی
تنها همین نام خود را می‌دانستم و
همان دهان تو

***

مادر باور کن
من از اول هم می‌دانستم
این کار دل من بود
نه نوشته پیشانی‌ام
باور کن
از اول معلوم بود سرنوشت من این است!
اینقدر از خدا نخواه که آرامم کند

***

جریان تو
ماجرای همیشه بودن است
دستان من این را فهمیده‌اند
نگاه کن
لپ‌های هجده سالگی‌ام
سرخ شد باز

***

کلمات
اینهمه گرفتار من نمی‌شدند
اگر
چشمانت را مثل باد
و
موهایت
به من می‌دادی

شعر از علیرضا سعادت

 

 تاریخ انتشار:   June 15, 2007 11:14 PM


1 Comment

khandani ast va bishtar sar khaham zad.
be man ham sar bezanid,
baa mehr

Leave a comment


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir