English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- هیاهوی گنجشک‌ها در برف
- سریال‌های تاریخی و نقش خلاقیت
- «مُرده‌هایی چنین سرزنده!»
- تاریخی که با اخلاق ساخته شد
- سریال‌های تلویزیونی تاریخی
- هفتمین سال هفت سنگ
- «پارس بانو»، زیارتگاهی برای زرتشتیان
- فراخوان جایزه ادبی والس برای رمان‌های منتشر نشده
- به گمانم روز هفتم بهار بود
- شعر: ساعتی تنها شدم
- بامدادی چشم و چراغ وردپرس فارسی است
- کلاهم را برمی‌دارم، به نشانه‌ احترام
- بامدادی: هر کسی گاهی پایش می‌لغزد
- «بامدادی» من را با خودش کشاند
- با همین پرستوهایی که آمده‌اند، برمی‌گردیم!
- مثل ماه شدی...!
- سه ديدار با مردی كه از فراسوی باور ما آمد
- بار دیگر مردی که رفت...
- تذکره‌ی خوابگرد!
- یک گوشه‌ی پاک و پر نور
- چرا باید خوابگرد را خواند؟
- پدرخوانده‌ای که داخل «گیومه» اتفاق افتاد
- انتشار ویژه‌نامه معرفی برترین‌های رسانه‌ای سال ۸۶
- بررسی نشریات برگزیده ‌سال هشتاد و شش
- بررسی وب‌سایت‌های برگزیده ‌سال هشتاد و شش


 
 

  هفت برش از زندگی


از قفس خارج نشوید

 

   

نظرات خوانندگان  (3)

 

  نويسنده: امیر اسماعیلی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
این برگ غیرتمند است. می‌داند که اگر بیفتد دخترک بیمار پشت پنجره هم که به او و ایستادگی‌اش دل بسته است، می‌میرد. پس می‌ایستد تا شکوفه‌های بهاری برسند تا دخترک امیدش هزار برابر شود.
 


1- هرچه منتظر شدم نیامدی. دلتنگت بودم. سر آسمان داد کشیدم که مگر نمی‌بینی یک نفر این پایین منتظر است؟ چرا محلش نمی‌دهی؟ مگر نمی‌بینی که دلش گرفته؟ آسمان به حرف هایم گوش کرد. برف آمد. اما تو نیامدی!

2- این قدر مظلوم نشسته بود که دلم ضعف رفت. از آن نگاه‌های بی اهمیت به دنیا، که خیلی وقت است آرزویش را دارم. تشویق های پدر برای خوردن آب میوه برایش مهم نبود. نمی‌دانم در ذهنش که هنوز آسمانی است چه می‌گذشت...؟ فکرم به سال‌ها بعد رفت. وقتی که قرار است عاشق شود و خودش را با یکی دیگر قسمت کند. خدا کند آن زمان هم آرامش حالا را داشته باشد.

3- خودم شاهد بودم. راننده ماشین بعد از این که از رویش گذشت، حتی نایستاد که ببیند چه به روزش آمده! تا چند لحظه قبل زندگی اش سه بعدی بود و حالا با هم آغوشی آسفالت، دو بعدی شده بود. نمی دانم باز هم کسی پیدا می شود که دوباره او را گل صدا کند؟

4- راهنمای آن منطقه هم با صدای بلند تاکید کرد: از قفس خارج نشوید. برایم لذت بخش بود. که یک بار هم شده ما در قفس باشیم و ظاهرا حیوانات آزاد.

5- صدا می‌زد: «اصغر مواظب باش میت ما با میت مردم قاطی نشه» شاید منظورش این بود که میت شان با بقیه متوفی‌ها جابه جا نشود. از همان روبه روی غسال خانه هم با رستوران هماهنگ می کرد که 250 تا کوبیده آماده باشد که وقتی مردم از سر خاک برگشتند و خسته و گرسنه بودند، معطل نشوند.

6- این برگ غیرتمند است. می‌داند که اگر بیفتد دخترک بیمار پشت پنجره هم که به او و ایستادگی‌اش دل بسته است، می‌میرد. پس می‌ایستد تا شکوفه‌های بهاری برسند تا دخترک امیدش هزار برابر شود.

۷- از باب الجواد حرم آقا امام رضا که می‌آیی بیرون، مغازه اش درست روبه روی نگاهت قرار می‌گیرد. پیرمرد خوش روی با صفا. چایی زعفرانش همیشه برقرار است و لبخندش محو نشدنی. اگر اشتباه نکنم این تابلو هم خط خودش است. سالهاست که زندگی اش بابرکت است.


 

 تاریخ انتشار:   June 15, 2007 10:57 PM


3 Comments

عالي بود... زنده باشيد به نور عشق

حالم به هم مي خوره از اين نظرهاي خوب بود و قشنگ بود ! كه غم و غصه ي ديگران هيچ و قت قشنگ نيست ! ميدانم ! حتي با طرز نگارش فوق العاده آقاي اسماعيلي اما مي گم محشر بود نه متن نوشته كه ياد آوري خيلي چيزها براي ما كه بي تفاوت از كنارش عبور مي كنيم

سلام آقای اسماعیلی
مطالبتان را هر وقت که فرصت کنم حتما می خوانم مطلب از قفس خارج نشوید مرا عمیقا تحت تاثیر قرار داد.
پاینده باشید.

Leave a comment


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir