سالها، سالها، و سالها پیش از این، زمانی که هنوز پدران ما و پدران پدران ما به دنیا نیامده بودند، در شهر بّسطام، در میهن ما ایران، دانشمند بزرگی زندگی میکرد به نام بایزید بسطامی.
مردم، و نه فقط مردم بسطام، بلکه مردم سراسر ایران زمین، و حتی مردم سرزمینهای دیگر، بایزید را بسیار دوست داشتند و از او با عزت و احترام فراوان نام میبردند؛ زیرا این بایزید را بسیار دوست داشتند و از او با عزت و احترام فراوان نام میردند؛ زیرا این بایزید دانشمند، از آن دانشمندانی که کنج کنج اتاق مینشینند و کتاب میخوانند یا در آزمایشگاه خود، خود را سرگرم میکنند و در فکر دردها و غصههای مردم نیستند، نبود. بایزید، در برابر فرمانروایان و امیران ظالم و زورگوی بدکار، از مردم کوچه و بازار، مردم سادهی خوب بی آزار، دفاع میکرد، از ستمکاران نمیترسید، و فکر شکم و راحتی خود نبود...
زمانی، مدیران و آموزگاران مدرسهیی در شهر نیشابور، از بایزید دعوت کردند که به نیشابور سَفَر کند و برای دانشآموزان نوجوان آن مدرسه، درباره راه خود،کارهای خود، آثار خود و زندگی خود سخن بگوید.
بایزید بار سفر بست. از بسطام به نیشابور رفت،آن مدرسه را یافت، وارد شد و گفت: من بایزیدم. آمدهام به دیدار شما تا به پرسشهایتان پاسخ بدهم.
شاگردان ، آموزگاران و اداره کنندگان مدرسه، بسیار شاد شدند، دور استار بایزید محبوب حلقه زدند، و پس از سپاسگزاری فراوان از او که آن راه دراز و دشوار را بخاطر آنها آمده بود، یک یک، پرشسهای خود را بیان کردند، تا نوبت رسید به نوجوانی که سوالی بزرگ داشت؛ سوالی که، البته، همه داشتند.
نوجوان برخاست و گفت: ای استاد ما! در سراسر این سرزمین، و بسیاری سرزمینهای دیگر، مردم سادهی خوب، شما را همچون پدر یا برادر خویش، دوست میدارند ـ حتی اگر شما را هرگز ندیده باشند. ممکن است به ما شاگردان و فرزندان خود بگویید که این عزت و احترام را از کجا به دست آوردید، و چه کردید که شایستهی مهر و مهربانی مردم شدید؟ بایزید، مدتها خاموش ماند و در فکر فرو رفت. پیدا بود که در خیال به دوردستها سفر میکند؛ شاید به کودکیها، به آنوقتها و آنوقتها و آنوقتها...
سر انجام گفت:بله ... داستان این مَحَبتی که مردم خوب در حق من دارند از آنجا آغز میشود که شبی مادرم از من اب خواست ...