English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  داستان


آن شب که تا سحر

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: نادر ابراهیمی

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
نادر ابراهیمی: سال‌ها، سال‌ها، و سال‌ها پیش از این، زمانی که هنوز پدران ما و پدران پدران ما به دنیا نیامده بودند، در شهر بّسطام، در میهن ما ایران، دانشمند بزرگی زندگی می‌کرد به نام بایزید بسطامی.
 

سال‌ها، سال‌ها، و سال‌ها پیش از این، زمانی که هنوز پدران ما و پدران پدران ما به دنیا نیامده بودند، در شهر بّسطام، در میهن ما ایران، دانشمند بزرگی زندگی می‌کرد به نام بایزید بسطامی.

مردم، و نه فقط مردم بسطام، بلکه مردم سراسر ایران زمین، و حتی مردم سرزمین‌های دیگر، بایزید را بسیار دوست داشتند و از او با عزت و احترام فراوان نام می‌بردند؛ زیرا این بایزید را بسیار دوست داشتند و از او با عزت و احترام فراوان نام می‌ردند؛ زیرا این بایزید دانشمند، از آن دانشمندانی که کنج کنج اتاق می‌نشینند و کتاب می‌خوانند یا در آزمایشگاه خود، خود را سرگرم می‌کنند و در فکر درد‌ها و غصه‌های مردم نیستند، نبود. بایزید، در برابر فرمانروایان و امیران ظالم و زورگوی بدکار، از مردم کوچه و بازار، مردم ساده‌ی خوب بی آزار، دفاع می‌کرد، از ستمکاران نمی‌ترسید، و فکر شکم و راحتی خود نبود...

زمانی، مدیران و آموزگاران مدرسه‌یی در شهر نیشابور، از بایزید دعوت کردند که به نیشابور سَفَر کند و برای دانش‌آموزان نوجوان آن مدرسه، درباره راه خود،‌کارهای خود، آثار خود و زندگی خود سخن بگوید.
بایزید بار سفر بست. از بسطام به نیشابور رفت،‌آن مدرسه را یافت، وارد شد و گفت: من بایزیدم. آمده‌ام به دیدار شما تا به پرسش‌هایتان پاسخ بدهم.

شاگردان ، آموزگاران و اداره کنندگان مدرسه، بسیار شاد شدند، دور استار بایزید محبوب حلقه زدند، و پس از سپاسگزاری فراوان از او که آن راه دراز و دشوار را بخاطر آنها آمده بود،‌ یک یک، پرشس‌های خود را بیان کردند، تا نوبت رسید به نوجوانی که سوالی بزرگ داشت؛ سوالی که، البته، همه داشتند.

نوجوان برخاست و گفت: ای استاد ما! در سراسر این سرزمین، و بسیاری سرزمین‌های دیگر، مردم ساده‌ی خوب، شما را هم‌چون پدر یا برادر خویش، دوست می‌دارند ـ حتی اگر شما را هرگز ندیده باشند. ممکن است به ما شاگردان و فرزندان خود بگویید که این عزت و احترام را از کجا به دست آوردید، و چه کردید که شایسته‌ی مهر و مهربانی مردم شدید؟ بایزید، مدت‌ها خاموش ماند و در فکر فرو رفت. پیدا بود که در خیال به دوردست‌ها سفر می‌کند؛ شاید به کودکی‌ها، به آنوقت‌ها و آنوقت‌ها و آنوقت‌ها...

سر انجام گفت:‌بله ... داستان این مَحَبتی که مردم خوب در حق من دارند از آنجا آغز می‌شود که شبی مادرم از من اب خواست ...

 

 تاریخ انتشار:   April 20, 2007 2:35 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir