نادر ابراهیمی
□ ... پیامبر، سخت غمگین شد، و گفت: برو و صاحب این دو درخت خرما را پیش من بیاور!
مرد مسلمان، این کار را کرد.
پیامبر به صاحب دو درخت گفت: این دو درخت را با زمینش، با چهار درخت خرمای خوب که در نخلستان کوچک یکی از دوستان من است، عوض کن!
مرد گفت: نمیکنم. دو درخت در خانه،بهتر از چهار درخت در نخلستان است.
پیامبر گفت:پس با ده درخت وزمین آن عوض کن!
مرد جواب داد: دوست ندارم درخت خرمایم را بفروشم یا عوض کنم.
پیامبر گفت: با تمام درختان خرمای این نخلستان کوچک که در آن بیست و دو درخت خرمای خوب هست، عوض میکنی؟
مرد، قدری فکر کر، به خودش پیچید، و باز گفت: نه... به این قیمت هم نمیفروشم. حتما این دو درخت، فایدهی زیادی دارد که پیامبر مسلمانها میخواهد آنها را به این قیمت گران از من بخرد...
پیامبر،غمگینتر شد و گفت: افسوس که بیش از این، چیزی که بتوانم به تو بدهم ندارم...
در این هنگام، یکی از نزدیکترین یاران پیامبر گفت: ای مرد! من نخلستان خودم را، که پنجاه درخت خرما دارد، در مقابل این دو درخت به تو میدهم. اگر بازهم قبول نمیکنی، زود از اینجا برو! من کاری میکنم که پیامبر ما، آن دو بچع که چشم به چند دانه خرمای دو درخت تو دارند، و پدر و مادر این دو بچه، راضی و خوشحال شوند.
صاحب دو درخت، فهمید که بیش از این نمیتواند چیزی به دست بیاورد. پس گفت:قبول میکنم.
پیامبر به پدر دو کودک گفت:حال میتوانی دیوار خانهات را طوری بسازی که این دو درخت در حیاط خانهی تو جای بگیرند، تا بچههای تو بتوانند، به آسودگی، چند خرما بخورند، و تو نیز بتوانی،بعد از نماز صبح، مدتی پیش ما بمانی.
***
پدر دو کودک، بسیار شاد شد، دست پیامبر را بوسید، دَوان دَوان به خانه رفت و ماجرای دو درخت خرما را برای همسر خود حکایت کرد. آنگاه،دیوار را، همان گونه که پیامبر گفته بود، ساخت.
صبح روز بعد، نماز که تمام شد، مردی که پدر دو کودک بود، بدون اینکه یک لحظه بماند و به سخنان پیامبر گوش کند، از مسجد بیرون پرید و شروع کرد به دویدن.
پیامبر، به گمان این که آن مرد، به عادت روزهای قبل، دوان دوان میرود، خندید و با صدای بلند گفت:ای مرد! ای مرد! کجا میروی؟ حال دیگر آن دو درخت، درخانهی توست؛ اینقدر شتاب نکن!
مَرد گفت: ای پیامبر! همسایهی من که این دو درخت را به ما فروخته، خود ، دو فرزند خردسال دارد. این بچهها، مثل بچههای خود من، هر روز صبح زود، چند دانه از خرماهایی که پای درخت میریزد،میخورند و شادی میکنند.
دیروز، من از شادی بسیاری که داشتم، فراموش کردم به مرد فروشنده بگویم که از این پس، بچههایش حق دارند هر مقدار که میخواهند، از خرماهای درختان ما بخورند. حال، میترسم که آنها، مثل هر روز چند خرما بخورند، و پدرشان آنها را بیازارد.
پیامبر، بسیار خوشحال شد و گفت: حقا که تو نمونهی یک مسلمان خوب هستی؛ زیرا مسلمانان هرگز نباید اسباب ناراحتی و دلتنگی کودکان را فراهم بیاورند.