English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- توقف فعالیت‌های گروه اینترنتی هفت سنگ
- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!


 
 

  گفتگو


گفتگو با اکبر رادی درباره نادر ابراهیمی

 

   

نظرات خوانندگان  (1)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
ذهن خیلی تند و حادی را داشت، یک ذهن گاهی اکسانتریک غیر متعارف پر از تخیل و پیچیدگی‌های ذهنی که من درکمتر نویسنده‌‌ای این خصوصیات را دیدم و می‌بینم. و همه این‌ها در یک سیالیت و تندی و فعالیت و سرعت غریب ذهنی اغلب این داستان‌ها نوشته شده.
 

این سکوت، سکوت قابل قبولی نیست
گفتگو با اکبر رادی

گفتگو از: محمد خلیل‌زاده

آشنایی

دورترین خاطره که من از نادر ابراهیمی دارم مربوط می‌شود به دانشکده ادبیات سال‌های 1339-40 ما درسی داشتیم که اختیاری بود به نام «زیبایی شناسی» که آقای دکتر سپهبدی درس می‌دادند،‌ گاهی در این جلسات بودیم؛ اغلب رشته‌های دانشکده ادبیات به عنوان درس اختیاری‌شان این درس را انتخاب کرده بودند، در نتیجه جمعیت خیلی زیادی در این کلاس شرکت می‌کردند. گاهی آقای دکتر سپهبدی نمی‌آمدند سرکلاس و به جای ایشان یکی از شاگردان رشته انگلیسی درس می‌دادند؛‌ و ایشان آقای نادر ابراهیمی بودند. و بسیار جذاب، گرم، صمیمی، ‌با فصاحت بسیار بالایی ایشان درس می‌دادند و تمام کلاس در سکوت محض فرو می‌رفت. برعکس آنچه که در مورد آقای دکتر سپهبدی پیش می‌آمد، کلاس بسیار شلوغ بود در حین تدریس ایشان. من این خاطره خیلی دور را از ایشان داشتم و در همین حد،‌ حتی سلام وعلیکی هم نداشتیم. تا اینکه ماجرای طرفه اوایل سال 1341. دوستانی گرد هم آمدیم، ‌من از طریق سپانلو و شاهین‌فر که تقریبا نزدیک به هم بودیم و هرکدام کتاب‌هایی و داستان‌هایی چاپ کرده‌ بودیم، ‌دعوت شدم که، ما چند نفر هستیم، که می‌خواهیم یک گروه ادبی درست کنیم و کارهای خودمان را در این گروه چاپ کنیم. من آن زمان تازه «روزنه‌ی آبی» خودم را چاپ کرده بودم. در اوایل 41 و مشغول نوشتن نمایشنامه دوم خودم بودم به نام «افول» که این دعوت را پذیرفتم و یک جلسه‌ای تشکیل دادیم که در این جلسه، آقای ابراهیمی هم بود و دیگرانی‌هم بودند، مثل احمدرضا احمدی، خانم جزایری، نوری اعلا، کیمیایی و برخی از دوستان دیگر هم بدون اینکه شرکت کنند و در این مجمع باشند، دور وبر ما بودند. مثل داریوش آشوری، غفار حسینی بود و یک، دو و سه نفر دیگر بودند. تقریبا 11 نفر می‌شدیم. و خبرش بصورت «یازده تنان آل کتاب» در یکی از مجلات آن زمان چاپ شد. و در اینجا ابراهیمی نقش بسیار فعالی داشت. و به یک معنا باید بگوئیم که محور روح ادبی طرفه ایشان بود.

ما یک آپارتمانی را در خیابان جمهوری امروز، شاه آن زمان، نزدیکی‌های سینمای نیاگارای آن زمان، اجاره کردیم با ماهی صد تومانی که روی هم می‌گذاشتیم. و می‌شد هزار و صد تومان و یک مبلغ قابل توجهی بود. یک آپارتمان خیلی خوب مجهز، سه خوابه، با ماهی سیصد و پنجاه تومان،‌ بقیه را هم ماهی یک کتاب از کتاب‌های خودمان را چاپ می‌کردیم. این آغاز آشنایی ما با ابراهیمی بود تا طرفه، که طرفه هم تقریبا بیش‌تر از یک سال و نیم دو سال، ادامه پیدا نکرد. از آنجایی که خصلت همه هنرمندان نوعی تکروی‌‌است و هرکس درواقع حرف و سخن خود را داشت، بحث‌هایی می‌شد و گرفتاری‌هایی بود که مشکلات و مسائلی که خود به خود مسائلی را می‌آفرید.

یکی از مهمترین مشکلات اگر بگوئیم مشکلات، در واقع، ازدواج تک تک ما بود در پایان دانشکده، و رفتن هر کس به اصطلاح، زیر سبد. و گرفتاری‌های تازه پیدا کردن و غیره و غیره. یک عامل مهم که طرفه لق شد. و تنها کسی که من دیدم، تا سه و چهار سال بعد از سال 43 که سال از هم پاشیدن طرفه بوده، ادامه داد به چاپ کتاب با نان طرفه، یعنی، پایبند ماند، به طرفه،‌ ابراهیمی بود. به نظرم تا سال 44 ـ 45 آن زمان که «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» را چاپ کرده بود با آرم طرفه، چاپ کرد، در حالی که طرفه‌ای عملا وجود نداشت. این پایبندی و عشق و علاقه‌ او را به مجموعه طرفه نشان می‌داد.


نوع نگارش و قلم ابراهیمی

با تجدید چاپ‌های فراوانی که کتاب کوچک «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» شد، در عمل نشان داد که یکی از کارهای، ابراهیمی بوده، من نمی‌دانم چرا وقتی از همان آغاز این کتاب را می‌خواندم با نام دیگری که خودش بعد‌ها گذاشت بر این کتاب «داستان عاشقانه‌ی هلیا» تقریبا یک مقایسه ذهنی برای من پیش می‌آمده با «مائده‌های زمینی» آندره ژید. که درواقع یک لحن خطابی، ‌یک نوع محاکات یک نوع مکالمه‌ درونی، از طرف انسانی‌ا‌ست که شروع می‌کند از آغاز بااراده ابرمردانه‌ای که خود ابراهیمی به این اعتقاد داشت در آغاز جوانی، و به تدریج لحن تلخ‌تر،‌ تیره‌تر و گرفتارتر می‌شود تا جای آنکه از آن اراده ابرمردانه می‌رسد به یک جبر و تسلیم و به گونه‌‌ای سرنوشت. این برای جوان‌ها جذابیت داشت، گیرم که دارای یک ساختار به اعتقاد من پیچیده‌ای هست؛ و جوان اگر تجربه ادبی نداشته باشد و تربیت ذهنی برای برخورد با شیوه‌های مختلف ادبی نداشته باشد کمی، ممکن است سردرگم بشود اما بندها و فرازهای بسیار زیبایی این اثر دارد که بسیار جذاب است. او به این نوع نگارش اکتفا نکرد. او یکی از نویسندگانی است که به اعتقاد خودش و در عمل شکل‌ها و سبک‌ها و زبان‌های گوناگونی را تجربه کرده،‌ نه تنها در داستان بلکه در شکل‌های مختلف نگارش. کارهایی که خیلی متعدد، متراکم و گسترده‌ است. ما گاهی به شوخی می‌گفتیم که تو کتاب‌هایی که نوشته‌‌ای از کتابهایی که خوانده‌ای بیشتر است و این برای یک نویسنده خیلی عجیب است که این گونه باشد.

الآن آنچه به حساب آمده و فهرست و لیست شده، صحبت از حدودا نود کتابی‌‌است که او نوشته. حالا کتابهای بسیار کوچک کودکان، فرض بفرمائید از سنجاب‌ها و کلاغ‌ها و غیره و داستان‌های کوتاه بگیرید تا مثلا، رمان هفت جلدی حدودا 2300 یا 2400 صفحه‌ای آتش بدون دود. که خود یک کتاب حساب می‌شود از این نود کتاب. به این ترتیب من گمان می‌کنم او یکی از پرکارترین نویسندگان ما بوده که شایداگر تمام کتاب‌های او را در یک کفه‌ ترازو بگذارید و کتابهای همه این نسل را در کفه‌ی دیگر باز او می‌چربد.

این سرنوشت بی رحمانه‌ای بود که ناگهان قطع کرد راه‌ را. در همین سه یا چهار ساله که او متوقف شد اگر می‌نوشت شاید بیست کتاب تا کنون نوشته بود، بیست کتاب شامل چهل سال تلاش متمادی یک نویسنده‌ی دیگر.

در این میان داستان‌های جانوری دارد یا قصص‌الحیوانات، داستان‌های مربوط به ترکمن صحرا دارد که البته همه این‌ها محدود هستند. داستان‌هایی در مکان‌های عمومی دارد که تقریبا اجتماعیاتی که پیش روی خودش داشت. تمثیل‌های دیگری هم او دارد و داستان‌های تخیلی سمبلیک بسیار دیگر.

ذهن خیلی تند و حادی را داشت، یک ذهن گاهی اکسانتریک غیر متعارف پر از تخیل و پیچیدگی‌های ذهنی که من درکمتر نویسنده‌‌ای این خصوصیات را دیدم و می‌بینم. و همه این‌ها در یک سیالیت و تندی و فعالیت و سرعت غریب ذهنی اغلب این داستان‌ها نوشته شده. او البته گفت، ‌ من فلان داستان را مثلا فرض کنید ده بار نوشته‌ام. از جمله همین داستان عاشقانه‌ی هلیا را. ولی بارها شاهد بودم که او در جمع چندین و چند نفره یک گوشه نشسته، همه دارند صحبت می‌کنند، و او می‌نویسد و او یکبار نوشته و خواندیم گو اینکه نویسنده دیگری هفت بار پاکنویس کرده. آنقدر ذهن مرتب و قوی و سازمان یافته‌‌ای داشته!

من با نثر رایج او، نثری که اغلب در نوشته‌هایش به کار برده شاید خیلی هم‌آیی و نزدیکی و چیز‌هایی از این قبیل ندارم. نحله‌‌ای از نویسندگان به تدریج پیدا شدند که نهضتی درست کردند به معنای داست نویسی،‌ یا به نثر و زبان کتابت نوشتن. که ابراهیمی یکی از پیشروان بود یکی از اشخاص اولیه، پیشکسوتانی که در این رشته گام برداشت که بعد‌ها بسیاری از نویسندگان او را دنبال کردند. بعد از نسل، هدایت و چوبک و آل احمد. که آنها نثر را در زبان محاوره،‌حداقل در زبان بین شخصیت‌های بازی می‌شکسته‌اند. نثر شکسته و عامیانه می‌آوردند. و او از کسانی بود که معتقد بود نثر برای آنکه پایدار بماند. باید شکیل،‌ درست، پرداخت شده و نثر مکتوب یا کتابت باشد. یعنی شکسته نباید باشد. البته این مورد با عامیانه نویسی فرق می‌کند. چون می‌شود نثر هم کتابت باشد و هم عامیانه، یعنی ساختار ترکیبی کلام عامینه باشد، به زبان مردم عوام در بیاید اما در پرداخت و نگارش، مکتوب و کتابی باشد و برعکس.

نثر ممکن است بسیار فخیم، فاخر، بسیار زیبا و خوش‌ترکیب و اشرافی باشد و درعین حال شکسته باشد. من بعد‌ها دیدم که خیلی از نویسندگان نثر مکتوب او را در مکالمات میان شخصیت‌های داستان دنبال کردند. بخصوص نویسندگان جدید و من آن را درست نمی‌دانم. مثلا خیال کنید نویسندگانی از نوع آستریاس، فونتز،‌ مارکز، کمی جلوتر برویم، مثلا همینگوی، فاکنر، سالینجر و نثر‌های جدید آمریکایی، نزدیک‌تر هستیم تا به نثر قابوسنامه خودمان تا به نثر کلیله و منه، گلستان سعدی و نمونه‌هایی از این دست. به این معنا ما در جهان زندگی می‌کنیم. خالقی‌ا‌ست که در مفهوم خاص خودش. در این حدود هفتاد و هشتاد ساله دیگر به صورت حکایت‌ها و متل‌های قدیمی خودمان حکایت‌های گلستان، نمی‌نویسیم. بنابراین اینها احکامی‌است که دیگران در دنیا بهشان سر سپردند و این شیوه‌ی محاوره‌‌ای‌نویسی را دنبال کردند. و ما هم جز این چاره‌‌ای نداریم ضمن اینکه بخش مهمی از شخصیت پردازی، که رکن و ماهیچه اساسی یک بنا و ساختمان داستانی است که نگه داشته این بنا را شخصیت و بخش مهمی از سیمای این شخصیت از طریق مکالمه و دیالوگ و گفتگوی او ساخته وپرداخته می‌شود بنا بر این مبحث دیالوگ نویسی در ادبیات داستانی ما مبحث بسیار مهمی است که ما چگونه بنویسیم. وقتی که ما داستانی داریم که شخصیت‌ها از قشرهای پائین جامعه‌ هستند ـ خیلی از نویسندگان،‌نویسندگان روز ـ از این قاعده استفاده کردند، به ناچار باید توجه به زبان و واژه‌ها و ترکیبات، ضرب‌المثل‌ها، اصطلاخات عامیانه و غیره باید داشته باشیم. فرق می‌کند تا داستانی که شخصیت‌ها از خانواده‌های اشراف و درباریان یا گذشتگان هستند، خودبه خود نحوه و شیوه‌ بیان انتخاب کلمات، وجوه افتراقی متشابهات و مترادفات در کلمات، مثل زیبا، قشنگ، جمیل، خوشگل، هر چهار یک معنی را دارند اما هر کدام شأن نزول خودشان را دارند. و نویسنده حساس دقیق می‌داند که مثلا همین مفهوم در زبان یک راننده بیابانی کدام یک از این چهار کلمه استفاده کند، بطور مثال باید بگوید: «خوشگله؟» یا انسان با فرهنگ و مودب دیگری باشد کلمه دیگری از این مترادفات را بکار بگیرد مثلا کلمه زیبا را استفاده کند. اینها چیزهای ظریفی است که باید در نظر گرفت.

اساس حرف ابراهیمی درست است. او می‌گفت نویسنده‌‌ای که بایک نثر شناخته بشود یعنی از ابتدا تا انتها به هر گونه و با هر موضوعی بخواهد بنویسد یک نثر جا افتاده پخته شده، شکل گرفته بخواهد داشته باشد، که او را به این نثر بشناسند، که بسیاری از نویسندگان به این گونه هستند، نه تنها در ایران بلکه در جهان، این نویسنده‌‌ای با تخیل بلند با ثروت بزرگ از گنجینه لغات، با فرهنگ باز، با قدرت فکری و انعطاف ذهنی بالایی نیست.

نویسنده باید نثر مختلف را تجربه کند. و درست است، به دلیل اینکه ما وقتی یک داستان حماسی می‌خواهیم بنویسیم، زبان خود به خود در آن نثر حماسی می‌شود، وقتی بخواهیم داستانی را درمیان زنان عوام از قشرهای پائین، بخواهیم بنویسیم، نثر به گونه دیگری در می‌آید. اگر بخواهیم از پهلوانان داستانی بنویسیم، از قهرمانان در یکی از رشته‌های ورزشی، نثر یک بخش‌اش به تخصص کشیده می‌شود و با واژه‌های نه صرفا در آن رشته ورزشی، بلکه آدم‌هایی که در آن فضا زندگی می‌کنند نزدیک می‌شود. این خود به خود نثرهای گوناگونی را می‌آفریند، رنگارنگ می‌کند زبان را و یک نویسنده باید در هرکدام از این نوشته‌ها اکر زبان را بشناسد باید در اوج، اگر رابطه ریتم و موضوع داستان را درک کند، اگر درواقع آدمهای خودش را از مجموعه زاویه‌های علمی، روانشناسی، اقتصادی، طبقه بندی اجتماعی و لایه‌هایی که آن آدم‌ها زندگی می‌کنند از این نظر بشناسد خود به خود نثر در می‌آید و به شیرینی و پختگی هم در می‌آید. و خود ابراهیمی شیوه‌های مختلف را به مناسبت‌های مختلف موضوع در نثر تجربه کرده اگر چه او معتقد بود که عامیانه نویسی، شیوه‌پایدار و ماندگاری نیست. او می‌گفت نویسند‌ه‌‌ای که بخواهد از طریق فرهنگ لغات، فرهنگ عوام، اصطلاحات و ضرب المثل ها از نوع فرهنگ‌های متعددی که نوشته شده نزدیک بشود نویسنده خیلی قدرتمندی نخواهد شد.

البته من گمان نمی‌کنم که نویسندگان امروز ـ این صد سال اخیر ـ مثل هدایت از طریق فرهنگ لغات به زبان عوام نزدیک شده باشد. درست است که هدایت در «علویه خانم» رج می‌زند و ردیف می‌کند و این ضعف است زبان اوست به رغم شیرینی رنگارنگی، زبان او که از حیث ضرب‌المثل‌ها و اصطلاعات عامیانه، از حیث ترکیبات لغات مردمی دارد ممکن است قابل قبول نباشد،‌اما ما بسیاری از نویسندگانی داریم چه در ایران، چه در دنیا، که از زبان مردم، از زبان عوام استفاده کرده اند منتها نه از کتاب و فرهنگ لغات، ‌واژه‌ها را در بیاورند. گرچه، حتی نویسنده باید به این هم توجه بکند، یعنی یباید هم از طریق تجربی وارد زندگی مردم بشود و زبان اینها را حفظ کند و به ذهن بسپارد و واژه های تازه‌ای که دارد خلق می‌شود را بگیرد و مصرف کند، از طریق فرهنگ لغات هم می‌تواند استفاده در این زمینه بکند. آنچه من می‌توانم بگویم، ابراهیمی فرهنگ ادبی ما را بسیار غنی کرد.

ترکیبات، اصطلاخ‌ها، تشبیه‌ها، تعبیر‌ها و مجموعه واژه‌هایی که او بکار برد بسیار درست،‌جا افتاده، و اصابت کننده بکار رفته است. ما کمتر نویسنده‌یی داریم که در نثر تحقیقی خودش، در مقالات خودش، و چه در نثر داستانی خودش، و در آن داستان‌ها در شاخه‌های مختلف، لغات و واژه‌ها را و طرز ادا و سیلاب‌های آنها را از طریق اعراب گذاری، از طریق علامتگذاری و سجا بندی، اینقدر دقیق و صحیح و درست بکار برده باشد.

اگر چه ما گاهی بحث داشتیم که: درست است که نسل جدید ما که دانشگاه رفته‌اند، به نسبت نسل قدیم، که ماها بودیم، و حتی ماها به نسبت نسل قدیم‌تر که پدران ما بودند از نظر دایره لغات و بانک اصطلاحات فقیرتر شدیم. یعنی ما کلیله ودمنه و گلستان و مرزبان نامه و سفرنامه و اینها را خواندیم، به دیپلم که رسیده بودیم در واقع یک نثر مشکل قدیم را خیلی خوب می‌توانستیم بخوانیم. بطور میانگین، نسل امروز ممکن است لیسانسیه باشد، ممکن است حتی به دکتری رسیده باشد ول گاهی می‌بینیم روی کلمات بسیار معمولی مکث می‌کند و تردید دارد یا بد ادا می‌کند یا مفهوم را نمی‌داند.

نسل امروز ضعیف است و ما باید کمک‌ش کنیم در خواندن، بنا بر این فلسفه اعراب گذاری که این کلمه را غلط نخواند، کلمه‌یی که ما خیلی راحت از زبان خودمان در می‌آوریم، ولی نثر امروز گیر می‌کند، اعراب می‌گذاریم. اگر جایی ضمه می‌خواهد، کسره می‌خواهد. اما اینکار را نکنیم به صورت یک متن عربی، که سطر به سطر پر از فتحه و کسره و ضمه. آنجاهایی که فقط لازم است. ما می‌خواهیم کمک کنیم نه اینکه ذهن را تنبل کنیم. می‌خواهیم روی جمله‌ها کپ نکند، اگر یک جایی احیانا کسره نبود ذهن نتواند کار کند.

در اواخر کار او، چون در اوایل کار او اینقدر علامتگذاری نبود، و بعدها من دیدم که وسواس بیشتری نشان می‌دهد نسبت به مکث‌ها و علامت‌ها. علامتهای او بسیار درست است و من در کمتر نویسنده‌‌ای دیدم که ردیف‌هایی از نوع ویرگول، ویرگول نقطه، دو نقطه، سه نقطه، خط تیره، پرانتز، گیومه، به دقت و درستی او، ‌من شاید یک مورد در شاملو می‌دیدم که این هر دو مقالاتی هم در زمینه علامتگذاری، دارند و بکار برده‌اند و بقیه نویسندگان ندیدم، به این دقت رعایت کنند و عایت حال خواننده مبتدی یا متوسط‌ الحال را داشته باشند. این یکی از ویژگی‌های نادرابراهیمی است که اگر یکی باشد و با قصد قربت و درست کارهای او را اگر حتی نتواندنود کتاب او را بخواند، یک یک تعدادی از کارهای او را بخواند، زبان فارسی را درست یاد گرفته. این مسئله خیلی مهمی است. گرچه ادبیات امروز در مفهوم داستان نویسی وظیفه معلمی ندارد که زبان فارسی را یاد بدهد.

اما چرا یک بخش هم از ادبیات ما به حوزه منابع و بانک لغات فارسی می‌شود. نویسنگان هستند که بانک واژه و لغات فارسی را حفظ می‌کنند و در اوصافشان زنده نگه می‌دارند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کنند و گویش و بیان درست را ضمن بیان همه فضا‌هایی که می‌دهند و تصویرهایی که فرض می‌کنند و حس‌هایی که منتقل می‌کنند زبان درست را هم به یک معنا می‌آموزند. و ابراهیمی یکی از کسانی‌ بود که به بهترین وجه در حوزه زبان کار می‌کرد و منتقل کرد این زبان را به جامعه و این خدمت بسیار بزرگی است که او به نسبت دیگر نویسندگان در جامعه ما انجام داده است.


سیاسی اندیشی در فعالیت‌های ابراهیمی

داستان‌های عام ابراهیمی- چه بصورت داستان بلند یا رمان و چه به صورت مجموعه که از میان نود کتاب او حدودا بیست کتاب می‌شود- ما دوست داریم که او را به عنوان یک نویسنده برای بزرگ‌سالان بشناسیم، در کنار نویسندگان دیگر. اما، به این راحتی نمی‌توانیم جایگاهی خیلی دقیق برای او در نظر بگیریم، بواسطه تنوع کارهایی که او در همین داستان های بزرگسالان دارد. ما نویسندگانی داریم از نوع هدایت، چوبک، بهرام صادقی، ساعدی، اینها نویسندگان غیر متعارفی هستند با ذهن‌هایی که در آنها نوعی عقرب زندگی می‌کند. ذهن‌های زهر دار سمی تند، و ذهن‌های خیلی قوی که توام با تخیل مسموم و تلخ. ابراهیمی در این مجموعه قرار نمی‌گیرد، نویسندگان دیگری هم که اصطلاحا به آنها می‌گوئیم تک کتابه، تک کتابه نه به این معنا که فقط یک کتاب نوشته باشند، ممکن است پنجاه کتاب نوشته باشند، یک کتاب و قاعدتا، اولین کتابشان، در آمده و همانجا ماندگار شده‌اند. مثلا جمالزاده، او حدودا سی کتاب دیگر در حوزه داستان نوشت، و نشد. علی محمد افغانی، اولین کتابش «شوهر آهو خانم» بود، نوشت و شاید بعد از آن بیست رمان بزرگ دیگر هم نوشت. همان «شوهر آهو خانم» ماند. نویسندگان دیگری هم بودند که کمی ظریف‌تر کار کردند، در همین زمینه نویسنگان تک کتابی، مثل تقی مدرسی، ‌که «تک اولیا و تنهایی او» را نوشت. یک نثر توراتی بسیار فاخر و زیبایی دارد،‌شبه فلسفی. آن کتاب در دهه سی در آمد و بعد از آن به تفاریق شاید حدود چهار یا پنج رمان دیگر هم نوشت و نشد. گلشیری در همین زمینه مثل مدرسی می‌ماند، یک دانه «شازده احتجاب» نوشت، که شاید دومین کتابش بود، اولین نبود، ولی بعد از آن هم شاید ده رمان، مجموعه داستان،‌ کار کرد و نشد.

اینها نویسندگان تک کتابی بودند که گیرم تقریبا هم نسل خود ابراهیمی بودند اما ابراهیمی درکنار آنها جای نمی‌گیرد، ابراهیمی یک نویسنده در مجموع بزرگ فعال و پرکار است که بصورت اتوماتیک درمورد الهام قرار گرفته است. او منتظر الهام نمی‌نشست، حالا دو سال، سه سال در یک موقعیت، در یک وضعیت روانی خاصی قرار می‌گیرد، در یک خواب روانی برود، مثلا فرض بفرمائید، ازنوع بهرام صادقی، که کل دوران باروری او پنج سال بود. اما درهمان پنج سال بسیار زیبا درخشید. نادر ابراهیمی در یک روز قادر بود چهار کتاب را پیش ببرد، و هر کتاب در یک مقوله،‌ صبح تا ظهر دنباله یک رمان را بگیرد، بعد از ظهر از ساعت دو تا پنج، تحقیقی را دنبال کند، ساعت هشت تا ده شب یک داستان کودکان بنویسد و از آن به بعد تا چه موقع شب، یک سفرنامه‌ای. حالا این چقدر حسن است یا نقص است؟

یا نهایت یک خصیصه است، یک بحث دیگری ‌است، منتها او به هر حال نویسنده‌یی است به نظر من در ردیف نوع دولت آبادی، نوع احمد محمود، و حتی مثلا از نوع سیمین دانشور، که رمان‌های بزرگ دارد، داستان‌های کوتاه دارد، و در زمینه‌های مختلف به نسبت آنها، کار کرده، کارهای حماسی و تخیلی مثلا داستان‌های ترکمن صحرا، یا «آتش بدون دود» که لحظه‌هایی آدم را یاد توماس‌بولبای گوگول می‌اندازد که پدر حماسه روس محسوب می‌شود. گاهی در این حد کار کرده، گاهی می‌آید در زمینه‌های اجتماعی، از فرم‌ها و شکل‌های بسیار متنوع‌تر از، رمان نویسان هم گنان خودش استفاده کرده و کارهای در مجموع قابل قبولی را ارائه کرده، ضمن اینکه می‌شده اگر سرعت یک مقدار مزاحمت ایجاد نمی‌کرد در کارهای او، و تمرکز بیشتری می‌داشت ـ اگر چه او در آن واحد اگر چهار کتاب را در دست می‌گرفت در هر یک تمرکز خاص خودش را داشت ـ مقداری پرداخت بیشتری به کارهایش می‌کرد و رسیدگی بیشتری، یک مقدار از نظر ساختار هم می‌توانست بر بکشد، مقداری از رمان‌های بزرگ خودش را جایگاه بسیار نمایان تر از این هم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانست داشته باشد. و من جایگاهی که برای ابراهیمی در نظر می‌گیرم جایگاهی در رده رمان نویسان بزرگ ماست که شخصیت پردازی‌های بسیاربلند و چشم‌گیری داشته‌اند. شخصیت‌های بسیار زیادی را وارد رمان کرده اند، زبان اختصاصی خاص خودشان را داشته‌اند، و درواقع گنجینه ادبیات رمانی ما را آنها غنی کردند.


در زمینه داستان‌های کودکانه، خود بنده این اعتقاد را دارم که همپای صمد بهرنگی، او از آغازگران داستان نویسی برای کودکان است. بصورت رسمی و جدی و قبل از اینکه واقعا داستان‌های کودکان ا زاین طرف و آن طرف بصورت افسانه‌های کودکانه ما داشتیم. چه از قدیم و ندیم و چه در افسانه‌های عامیانه خودمان چه از نویسندگان و مربیانی که در این زمینه گاهی فعال بودند. ولی به صورت جدی،‌ این دو نویسنده به طور عمده در آغازین سال‌های چهل شروع کردند.

من از جهت موضوعی که نزدیک است به زبان، به روح،‌ به اطافت‌های درون کودک ازجهت فنی نگری و طرز نگرش داستان کودکان، مثلا انتخاب تعداد لغات در یک داستان کودکان و انتخاب سطح لغات در داستان کودکان،‌ تشبیه‌ها و تعبیرهای کودک، البته در محدوده‌های سنی مختلف که او همه این‌ها را در نظر داشت، و به ذهن کودک می‌توانست نزدیک باشد، القائات و الهام‌های کودکانه و تصویر‌های بسیار رنگی‌ای که به ذهن کودک انتقال می‌داد من برای ابراهیمی جایگاه خاصی قائلم بخصوص در برخی از داستان‌های کودکانش، که به نظر من یکی ا زدرخشان‌ترین کارهای ایرانی، حتی شرقی، «کلاغ‌ها» است که به شکل اولیه‌اش با عنوان «آسمان در تصرف کلاغ‌ها» برای بزرگسالان نوشته شده بود. که بعد آن را یک مقدار سر و سامان داد تا برای کودکان در آورد که برنده جایزه اول فستیوال ژاپن هم شد.

ما نمی‌خواهیم یک مقایسه خیلی نزدیک بکنیم با کارهای صمد، ولی معتقدم که او یکی از پیشگامان بزرگ قصه برای کودکان است، چون علاوه بر همه صفات دیگر ذهنیت بسیار کودکانه و لطیف و ساده‌یی دارد، در عین پیچیدگی غریبی که او دارد و این به او بسیار کمک کرده که به دنیای کودک نزدیک شود و نکته‌های روانشناسی او را بشناسد و به تسعید انرژی‌های دماغی و روانی کودک.

ما نمی‌دانیم چقدر سیاسی کار، سیاسی نویس آنطور که خودش ادعای سیاسی بودن دارد. اما می‌توانیم بگوئیم اجتماعی بوده، واژه اجتماعی یک مقدار نزدیک‌تر است به طرز عمل او. من به این قسمت سیاسی نویس او توجه نکرده‌ام. چه در دوره داستان‌هایی که در رژیم گذشته می‌نوشت، ‌که گاهی خودش تفسیر می‌کند، که اینها داستان‌های مبدلی هستند یا داستان‌های کنایی هستند که هر کدام از شخصیت‌ها، اشیا یا جانوران چه مفاهیمی داشته‌اند. در پس پشت اینها چه شخصیت، یا چه مسئله یا چه تمی را بپروراند. که اینها موکول می‌شود به فرصت‌های بعدی که معمولا آن فرصت‌ها فوت شده ‌است. در زمان خودش ما قصه خوانده‌ایم. حال اینکه این شیر کنایه از کی هست؟ آن سنجاب کنایه از چه این یک مقدار می‌تواند برای ما در درجه اهمیت نباشد. من بعدها وقتی زندگی او را خواندم و دیدم، احساس کردم او تمثیل‌هایی دارد از «دشنام» : سنجاب را از جنگل بزرگ راندند چرا که او دشنام داده بود. به نظر می‌آید این یک مقدار در واقع یکی دو جمله اول این داستان بیان حال خود ابراهیمی باشد. و برای من یک مقدارقابل درک نیست، چرا ابراهیمی درحوزه ادبیات ما کمتر نامش می‌آید. درحالی که من می‌بینم از بسیاری جهات خواسته‌ها و مختصاتی که او دارد خیلی درخشان تر از هم رکابان امروز او هست. (ازخود دشنام من یاد این افتادم) نویسنده به طور ذاتی، بطور ژنتیک یک آنتن به طرف حقیقت، راستی، انسان، انسان‌های شریف، انسان‌های مظلوم و انسان‌های ستمدیده دارد.

هیچ احتیاجی نیست که وارد آن مذهب، آن حزب، یا آن یکی جناح بشود. نویسنده خود یک مکتب است و آن حقیقت هستی‌ است. یعنی اگر بخواهد میان شخصیت‌های داستانش نهایت، حتی در غیر مستقیم‌ترین حالت جهت یکی را بگیرد، آن شخص، شخص زیبا، پاک،‌درست و در جهت حقیقت و حقانیت است که دارد. و ابراهیمی در میان آثار خودش به طور طبیعی، مثل هر نویسنده دیگر. حال او در زمینه‌های خاصی، همان طور که ادعا می‌کند،‌ من سیاسی هستم گاهی جهت‌هایی را گرفته که ممکن است، یک نوع تعارض، یک نوع گره، ایجاد کرده باشد، یک نوع ابهام، یک نوع سوء تفاهم، و بیشتر از آن سوء وقت ایجاد کرده باشد، و گاهی یک طوری به همین راحتی یک آدم کنار گذاشته بشود. این برا ی من خیلی تلخ است.

نویسندگانی داریم، در همه جای دنیا بوده‌اند کسانی که به دلیل افکار و عقاید سیاسی‌شان یا به دلیل جهت‌هایی که انتخاب کرده‌اند در یک دوره از زندگی‌شان یک مقدار مورد بی مهری قرار گرفته‌اند، مثلا ما در نروژ آدم‌هایی داریم مثل تامسون. من فکر می‌کردم اگر بپذیریم که این نویسندگان به طرز خاصی در جهت انسان و انسانیت عمل کردند، باقی ابرهایی هستند تیره و تار، برای یک مدتی بالا می‌آیند و بالای سر یک انسان قرار می گیرند و می‌روند و وقتی که یک نسل برود، یک نسلی که حب و بغض‌ش را گذاشته و رفته، منافع ا‌ش را گذاشته و رفته جهت‌های سیاسی و اجتماعی‌اش را گذاشته و رفته، و فقط آثار مانده اند. آن زمان زمان حسابرسی فرا می‌رسد و ارزش‌ها مشخص می‌شوند.


صراحت لهجه و صداقت

ابراهیمی از همان آغاز جوانی آدمی بود که خودش را تشبیه می‌کرد به یک انسان نه به درخت، ‌در واقع یک نیش و کنایه‌هایی به اشخاص آخوند مسلکی مثل سعدی هم داشت. یا همه آنها که صحبت از «ره چنان رو که رهروان رفتند» می‌کردند. یا «انسان هر قدر بارورتر باشد فروتن‌تر است» و چیزهایی از این قبل را همیشه او دست می‌گرفت و مسخره می‌کرد. می‌گفت من یک انسانم، یک درخت نیستم. و اگر درختم وجه اشتراک ما ریشه‌های ماست که در خاک است، نه شاخه‌های ما که افتاده.

مقدمه معروفی که در پیشانی اولین کتاب خودش در سال 1341 می‌گذارد «خانه‌ای برای شب» که «این زمان، مردی از راه رسیده ‌است که ... / می‌خواهد سوار بر اسب‌های سرکش نثر در راه‌های نکوبیده بتازد و از حصار پسین شهر‌ی که بسیار در پای دروازه‌هاش نشسته‌اند بگذرد،‌که اگر نتواند ...» در این خیلی ادعا هست. آدمی که از گرد راه رسیده و حالا کسانی از نوع جمالزاده و هدایت را هم قبول ندارد اولین کتاب هشتاد یا نود صفحه‌یی‌اش را هم دارد منتشر می‌کند. که البته بعد‌ها این مقدمه را پاک می‌کند. نه اینکه بردارد. بلکه رد می‌کند که این را به حساب آن غرورهای جوانی می‌گذارد. که البته درست هم هست. همه ما در طرفه این حالت را کمابیش داشتیم. آمده بودیم که راه‌های نکوبیده را بتازیم و چه بکنیم و کاری کنیم کارستان؛ که بعدها که آمدیم جلو دیدیم نه، اوضاع از قرار دیگری‌ است و پهنای کار چیز دیگری‌ست و به این سادگی چنین مسئله ای نیست. او به همین صراحت و همین ادعا وارد ادبیات شد.

مقدار زیادی از این حالت‌های خودش را تا سالیان سال حفظ کرد و گاهی موجب برخی دلگیری‌ها و آزردگی‌ها بشود ازسوی دوستانی که به دلیل همین صراحت‌هایی که او به کار می‌برد و گاهی مایه‌ی گرفتاری برای خودش می‌شد حتی. در رابطه با برخی مسائلی که با مسئولان برایش پیش می‌آمدو بی ملاحظه حرف‌هایی را که داشت را می‌زد. گاهی که برای من تعریف می‌کرد که چه شده، کجا مشکل دارد، کجا گیر کرده، و این ناشی از همان روح صریحی بود که او داشت.

البته این حالت را به تدریج من طی این چهل سال که تجربه کردم. احساس کردم هم به دلیل گذر زمان و هم به دلیل آنکه تجارب مختلفی داشت مقداری صیقل خورده. صاف شده؛ لبه‌ها و تیزی‌ها یک مقدار گرفته شده، این جور بی محابایی که قدیم صحبت می‌کرده دفعه به دفعه می‌دیدم که کمی رعابت کننده تر می‌شود. یک مقدار برخی چیز‌ها را مورد ملاحظه قرار می‌داد. نه البته خیلی ضد عفونی شده؛ نه. همچنان تا پایان شوخی و شنگی و عرض کنم گاهی ظریف و گاهی تند خودش را همچنان داشت. منتها درمجموع احسا س می‌کنم که یک مقدار تعدیل شده بود.

دوستی ما جدای این حرف‌ها یک ریشه عاطفی داشت در دوستی‌های اول جوانی یا اول کودکی که پاک هستند. خود من همیشه آرزو داشتم که روابط انسانی‌ام روابطی نباشد بر اساس، مرام، مسلک، نهضت، حزب، چه و چه. یعنی اول ببینیم که طرف مربوط به کدام تفکر سیاسی یا اجتماعی هست؛ به من می‌خورد، قابل تطبیق با من هست؛ بعد با او دوستی کنم! نه. بخصوص جریان انقلاب این قضیه را نشان داد، بسیاری از دوستانی که با هم دوست بودند، بسیاری از برادران و خواهدران و پدران و فرزندانی که ریشه‌های عاطفی بسیار عمیقی داشتند، بعد از انقلاب ما دیدیم بخاطر اختلاف عقایدی که پیدا کردند، شکاف افتاد و گاهی حتی به خصومت کشید این حالت‌ها. من از این وضعیت، در حالی که امری طبیعی می‌دانستم، در غالب این جریان‌های اجتماعی که پیش می‌آمده ناگزیر و اجتناب ناپذیر می‌شده اینگونه برخورد‌ها. با وجود این اعتقاد داشتم،‌ دوستی، روابط عاطفی باید، خیلی زیباتر، عمیق‌تر و بلندتر از این حرف‌ها باشد که اگر در یک بحثی شما فلان عقیده را داشتید یا بنده یک عقیده را داشتم، موضوع باعث برهم خوردن دوستی و تمام پیوند‌های عاطفی نشود. من سالها رنج بردم. در رابطه با این طور مسائل.

به همین مناسبت خودم را نمی‌خواستم در این زمینه‌ها وارد کنم. بدیهی ا‌ست ابراهیمی عقاید خاص خودش را به تدریج پیدا کرد، در بسیاری نظریه‌های خودش که درادبیات نوشته می‌گوید: «قرار نیست که من برای ابد یک نظر داشته باشم. حرفی که الآن می‌زنم ممکن است فردا صبح به آن قطعیت نپذیرمش.» ولی به رغم اینها، من فکر می‌کردم که گاهی اختلافی که در بحث و مسائل، ‌ادبی، ‌اجتماعی، هنری، سیاسی، پیش می‌آید، طبیعی است که یک مقدار انسان‌ها با هم بحث کنند درجایی هم با هم فاصله‌ای پیدا کنند،‌ما کوتاه می‌آمدیم. بخاطر دوستی‌های دیگری که او هم می‌دانست. گاهی در بسیاری از موارد احساس می‌کردم که با قاطعیت بسیار صحبت می‌کند، نظر می‌دهد و تصمیم می‌گیرد، می‌دید که نظر من مطابق نظرش نیست او در این موارد هم جالب است که نرم می گذرد. حالا ما از میان همه این عقاید برگردیم به یک مورد، مثلا می‌دانست که من ادبیات هدایت را از آغاز دوست داشتم. اینهایی که- عذر می‌خواهم- ‌گرفتار یک سفلیس روحی و روانی و ذهنی بودند، یعنی پاک نبودند، اینها آلوده اند، آلوده یعنی منزه، استریل شده، و از نوع خواندن دشتی و حجازی و به آذین، با همه تفاوت‌هایی که اینها با هم داشتند، اما دریک طیف خیلی تمیز و خیلی پاک و سالم بودند. سالم نه در معنای مثبت کلمه.

ابراهیمی را می‌دیدم که به شدت در رابطه با این موضع، موضع دیگری دارد و مقاومت دارد. و حتی در یکی از مقالاتش اینها را غرب زده‌هایی که با وطن خودشان آشنایی ندارند، ازجمالزاده،‌چوبک، هدایت. بعد از اینکه یک مصاحبه‌یی کرده بود یک بحثی هم شد همیشه اینطور نبود، ‌ول یک جا نمی‌دانم چطور شد که ما بحث خیلی باریک شد که کدورتهایی هم پیش آمد. اما وقتی او دید متقابلا من در مقالات اینها را ستایش می‌کنم و در واقع پیشکسوت‌ها و آغازگران قصه نویسی معاصر خودمان؛ زیاد مسئله را بیخ نمی‌داد.

من تصور می کنم علتش بخاطر رفاقت و نزاکت و نظافت بسیاری بود که در واقع بود و در جایی دیگر تفسیر دیگری کرد او مثلا فرض بفرمایید آن داستان «آسمان در تسخیر کلاغ‌ها»، را که بعدا برای کودکان با عنوان «کلاغ‌ها» منتظر شد، در توضیح‌ش اشاره و تفسیری می‌کند به ساواک! اینهایی که شنود دارند یا خبرهایی را از جایی به جایی می‌برند. اما من درست یادم هست، در زمان طرفه،‌که می‌رفتیم و می‌آمدیم و برنامه داشتیم یکی از جلسات ماجرایی پیش آمد که برای من یک کدورت خاطری حاصل شد یک نوع رنجشی. یعی حرفی را یکی ازدوستانی آنجا به من گفت که من درفرصتی اشاره کردم که آیا تو چنین چیزی گفته‌‌ای؟

در جلسه بعد کمی از شب گذشته بود و گفت که برویم طرف خانه خودمان رفتیم. آن زمان هم او تنها زندگی می‌کرد. هنوز ازدواج نکرده بود و با خانواده‌اش هم زندگی نمی‌کرد ما نشستیم و مختصر شامی هم در میان راه تهیه کردیم و نشستیم. رفت و یک دسته کاغذ آورد گفت این یک قصه هست من در این هفته نوشتم و می‌خواهم بخوانم، همین «آسمان در تسخیر کلاغ‌ها» بود. در سرفصل این قصه یک جمله دارد که :«حرف مرا فقط از خودم بشنو و بگذار کلاغ‌ها ... » در واقع آن زمان برای اینکه از ذهن من در بیاید خواند. یعنی خیلی از زمان‌های گذشته محبت خاصی به من داشت که من متاسفانه هرگز نتوانستم این محبت‌ها او را حتی جواب کوچکی داده باشم. و برای من ارزش محبت‌ها او از آنجا بالا می‌رود و بلندتر می‌شود که دیدم نسبت به من نبود.

همانطور که شدیدا کینه می‌ورزید به کسانی که از نظر اوناباب و کج بودند. به همه خوب ها محبت داشت. نمی‌خواهم بگویم من خیلی خوب بودم چنین نیست. چون می‌دیدم چه ازجنبه‌های مادی و چه ا زجنبه‌های معنوی چه در انتشار خودش چه معرفی به دیگران، ‌در صورتی که اصلا واجب نبود. بسیار دیدم از نظر مالی به نویسنده‌های جوان به یاران، دوستان دور یا نزدیک را همراهی کرد. هرگز ندیدم یک کلمه در این زمینه‌ها حرفی بزند مگر آنکه این حرف و سخن‌ها از طرف دیگران گفته شود. اگر نه خودش به هیچ وجه تاکیدی نداشت. این بود که یک رابطه صمیمی، عاطفی و معنوی میان ما بود به رغم اینکه گاهی بطور طبیعی بحث‌هایی بین ما پیش می‌آمد.


فیلم‌سازی

بسیاری از نویسندگان دیده شده که در رهگذار یک دوره باروری از نظر نویسندگی، یک دوره چهل ساله، پنجاه ساله، به کارهای دیگری هم پرداخته‌اند. حال اینکه تا چه حد موفق بوده‌اند برای خودشان هم مهم نبود. ابراهیمی در این مایه‌ها کارکرد و آمد به سینما، حتی طرف تاتر هم آمد. من یکی از نمایشنامه‌های خودم را در مناسبتی به او تقدیم کرده بودم.

او خود به خود علاقه پیدا کرده بود به این نمایشنامه و سالها در فکر این بود که آ نرا به عنوان کارگردان به صحنه بیاورد. البته در آن سامان و سازمان مرکز هنرهای نمایشی، حساب و کتاب‌های دیگری هست برای کارگردان و شرایط. او بسیار تاکید داشت.

آدم‌های مختلف را می‌دید که یک زمینه‌ای فرهم بشود یک امکاناتی که «این صیادان» را خودش بتواند به عنوان کارگردان به صحنه ببرد. خیلی ازنویسندگان در دنیا این کار را کرده‌اند. بسیاری از مقاله نویسی و داستان نویسی به فضای دیگری می‌رفتند، یا بعضی‌ها یک تجربه میانی کردند مثلا در میان کارهای اصلی مثل نقاشی یا رمان نویسی یا شاعری، دو فیلم هم کار کرده و این هیچ مسئله‌یی ندارد.

نمی شود گفت، ‌کاش نمی‌کرد یا اگر نمی‌کرد بهتر بود، نه تجربه‌ای است. فیلمی را ساخته. البته چون آدم با هوشی بود، بااینکه کار اولش بود، به عنوان یک سینماگر حرفه‌ای برای تلویزیون هیچ بد نبود. با توجه به اینکه مشاورانی برای خودش داشته و حرف و سخن دیگران را خوب گوش می‌کرده و این یک خصلت خیلی خوبی‌ست و این به رغم آن صراحت و تندی زبان و به رغم آن غروری که گاهی به کبر می‌زد در محاوره اگر به اهلش بر می‌خورد بااینکه تواضع را تحقیر می‌کند، بسیار متواضع بود. من یادم نمی‌رود داستانی را در یک شب، همین اواخر قبل از اینکه یک مقدار دچار مشکلات بشود برای من خواند «حکایت آن اژدها» مجموعه ده داستان است که بعدا درآورد. یک داستان که کتاب به نام آن داستان است برای من خواند.

خیلی راحت گفتم، این صراحت دارد آن ابهام لطیف شاعرانه‌یی که باید داشته باشد را ندارد. زیادی در تخیل بر انگیزی است. گفت خوب گفتی. یکبار دیگر نوشت و یک مقدار گرفت این عینیت و صراحت و آن را به همان ترتیب به من تقدیم کرد. که یک نوع قدر شناسی کرده باشد که تو این مسئله را به من گفتی. در واقع اینجور هست و در سینما هم همین طور بود و نظر صاحب نظران را می‌پذیرفت و اگر ادامه می‌داد،‌گرچه چند کار دیگر هم کرد .اگر یک سینماگر حرفه‌‌ای نشد چیزی هم از او نکاست.


شاعرانگی و شعر ابراهیمی

در زمینه شعر اوادعای خاصی نداشت. اگر چه می‌گفت با شعر شروع کردم، او از نظر تصویر و از نظر حالت، شعر گونه می‌دید. و معنا و حرکتی که پشت کلمه‌ها بوده نه صرفا نحوه‌ی بافت نحوی کلمه‌ها اگر چه در بافت نجوی هم باز او بیشتر شاعرانه بود. و این به دنبال اعتقادی بود که داشت. او می‌گفت نویسنده باید در ساختارهای گوناگون کار کند او بطور کلی تمایل به شعر داشت و اگر چه ما اینها را می‌پذیریم و او هم دفاع کرد که اگر داستان بخواهیم، با ابزار و وسائل داستانی روبرو هستیم. چنانچه ترکیب الفاظ، طول اندام جمله، زیبایی اندام جمله، در داستان چیزی‌ است و در نمایشنامه چیز دیگری. یعنی همان جمله‌‌ای را که برای بیان یک حس خاص با یک کلمات معین ما در داستان به کار می‌بریم اگر همان حس و تصویر و حالت را بخواهیم در نمایشنامه به کار ببریم باید طور دیگری سلوک کنیم. همچنان که در شعر همان حس را ما بخواهیم القا کنیم با کلمات دیگری. بنابراین اعتقاد را داریم که این قانونی است که دیگران گفته‌اند و و قانونی است که باید هر نویسنده‌‌ای بشکند و تعریفی ا‌ست که دیگران کرده‌اند و مامعتقدیم می‌شود با نثر شعر داستان نوشت.

اینها تعاریف جدیدی هستند که ما می‌توانیم داشته باشیم. وقتی نمایشنامه می‌خواهیم بنویسیم کلمات دیگری بکار می‌گیریم و ترکیبات دیگری و طول جمله‌های خاصی همانطور که بخواهیم داستان بنویسیم با یک قلق دیگر و چنان چه در همان زمینه به جای رمان یک داستان کوتاه بنویسیم با کلمات و ترکیبات و واژه‌های دیگر و ریتم های دیگری. این که شما می‌گوئید شاعرانه‌ها جزء ارزش‌های کار خودش قرار می‌داد و ازیک زاویه می‌توانست درست باشد ولی اگر ما بپذیریم که هر رشته‌ای، هر محتوایی دارای زبان و وسائل و ابزار خاص خودش است می‌توانیم به نظرمن یک مکث کوتاهی بکنیم.

گرچه او درگذشته کارهایی هم کرد و اصطلاحات خیلی قشنگی هم آورد مثلا، مبدل نویسی، شیوه‌ی سرریز که به جای جریان سیال ذهن می‌گذاشت که به نظر من قشنگ‌تر از آن دیگری‌ست و یا به جای نثر تک کلمه که یکی دو داستان هم در این زمینه دارد که این را با واژه‌های خودش با شیوه‌های خودش کار کرده و ازجمله آن شاعرانه‌های خودش را و نویسنده‌ای که در این ابعاد گسترده در این طول و عرض ادبی و این شیوه‌ها کارکرده اشکالی نمی‌بینم که یک آزمونی در شیوه‌های خاص خودش که از آغاز با او بوده داشته باشد.


نکته

سلامتی که اوداشت واگر این ماجرا پیش نمی‌آمد و بخصوص ورزشی که می‌کرد برای سلامت خودش به نظرم می‌آمد که یک عمر پر برکت و بسیار بارور به معنای طولانی کلمه، به دلیل آنکه هر یک از سالهایی که او پشت سر گذاشت، سه، چهار،‌ پنج،‌ شاید بیشتر اثر تولید کند.

شاید اگر او می‌توانست ادامه دهد ما با رقم‌هایی معادل دویست کتاب برخورد می‌کردیم. واقعا این یک سرنوشت بسیار بی رحمانه‌ای بود که سر راه او قرار گرفت و بسیار تلخ، این حالت معصومانه ای که من متاثر می‌شوم آن زبلی و زیرکی و تیز بودن و شوخ و شنگی و آن حاضر جوابی و لطیفه‌های عجیب و غریبی که می‌گفت، آن تیزی‌هایی که داشت و حضور ذهن‌ها وقتی می‌بینم برای من بسیار تلخ، بسیار سنگین و نشدنی،‌ اصلا نمی‌دانم.

بخصوص برای خانمش دعای خیر بسیار دارم که می‌بینم با چه صبوری و آرامشی؛ ولی نمی‌دانم درونش چه هست و چطور در کنار او قرار گرفته و تر و خشکش می‌کند و غمش را می‌خورد و گوشه وکنار حساس است به او و بیشتر دلم می‌خواهد او آنقدر غم نخورد. خودش که آن چنان معصومیتی پیدا کرده که به چیزی فکر نمی‌کند. فقط ما نگاه می‌کنیم آن همه باروری و حاصل را که ناگهان توقف کرده و بی رحمانه سرنوشت طبیعت نیروی بزرگتری‌ست،‌کوچکتری‌ست. من نمی‌دانم چطور است. گاهی احساس کنم که نمی‌خواهم ببینم و این شاید خودخواهی من باشد.

نمی‌خواهم یاد آن گذشته‌های با شکوه اوست. که می‌تاخت به معنای واقعی کلمه در حوزه‌های زبان نثر،‌ داستان، و کارهای ادبی ما گاهی نمی‌دانیم چکار می‌شود کرد. هیچ حرفی در این زمینه نمی‌توانم بزم چنانچه هر دفعه آمده‌ام تا مدت‌ها سکوت کرده‌ام و ساکت بوده‌ام. حرفی نمی‌شود زد. چیزخاصی نمی‌توانم بگویم.

دوستان ما در حوزه قلم و ادبیات کسانی که کار می‌کنند چطور می شود گذشت، بخصوص کسانی که دستی بر نقد و نظر ادبی دارند. این سکوت، سکوت قابل قبولی نیست. این سکوتی است که در آینده زیر سوال خواهد رفت از سوی نسل‌ها دیگر چون اگر ما کمی دید جهانی‌تری داشته باشیم و دنیا را نگاه کنیم به رغم همه اختلافات و مسائلی که هست. بخصوص در شرایطی که الآن او قرار گرفته به یک معنا دستش الآن از دنیا کوتاه است این قابل قبول نیست از طرف اهل نظر و منتقدین ما که بخواهند سکوت کنند. این سکوت سکوت عادلانه‌ای نیست، او کارهای خیلی با ارزشی دارد در میان خیل عظیم اینگونه آثار . تولستوی هم نود کتاب داشته با هشتاد و دو سال عمر، پرکارترین نویسنده روس. این اتفاق در شصت و پنج سالگی برای ابراهیمی افتاد و متوقف شد با حدود نود کتاب. از میان این کتاب‌ها حدود بیست کتاب قابل اعتناست و ماندنی. که یک قرن دیگر،‌ پنجاه سال دیگر خوانده خواهد شد این منتقدینی که می‌آیند و روی هر چیزی می‌نویسند؛ حیف است این سکوت تعمدی را در باره با او اجرا کنند، من به این معنا عرض می‌کنم که نسل آینده این ها را زیر سوال خواهد گرفت. باید درباره نادر ابراهیمی صحبت کنند. این توطئه سکوت توطئه‌ای است که به نظر من ظالمانه‌ است.
نادر ابراهیمی مرد حماسی بزرگی در داستان‌ نویسی معاصر ایران بود.

 

 تاریخ انتشار:   April 20, 2007 3:07 AM


1 Comment

از اين نوشته ي استاد اكبر رادي بسيار استفاده كردم . اين عزيز بزرگوار استاد رادي ) را بنده شانزده سال است كه از نزديك مي شناسم و مي توانم به جرات بگويم يكي از بزرگترين حوادث زندگي من آشنايي با اين استاد نمايشنامه نويسي است كه اخلاق انساني ايشان هميشه ستودني ست . هم ايشان بودند كه در طول اين سال ها نوشته هايم را با حوصله مي خوانند و نهال نازك دستانم را به قلم پيوند زدند .


 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir