نورالدین زرین کلک

اگر نگویم راه نوشتن برای کودکان را نادر ابراهیمی به روی من گشود باید حتماً بگویم که کتابهای او که برای تصویرسازی به من سپرده میشد، شوق نهفتهء نوشتن برای کودکان را در من برانگیخت.
این سخن مال سالهایی است که ادبیات برای کودکان هنوز داشت میبالید و چهار دست و پا راه رفتن را میآموخت ( یعنی سالهای دهه 50 ). در آن سالها من برای کودکان فیلم های انیمیشن میساختم، اما در کنار این مشغلهء اصلی، به کار تصویرگری کتابهای کودکان نیز میپرداختم. اولین کتابم برای کانون «کلاغ ها» بود؛ نوشته نادر ابراهیمی، که از فضای روزگار برایم اولین جایزهء جهانی، یعنی سیب طلایی «براتیسلاوا» را آورد.
آن موقع من در بلژیک به آموختن انیمیشن مشغول بودم، وقتی به تهران برگشتم به رغم این که باید هم فیلم میساختم و هم مدرسهء انیمیشن را راه اندازی میکردم، اما همان یک سیب طلایی، بار دلپذیری دیگری را بر دوش من گذاشت که من خود به استقبال آن رفته بودم، و آن نبود مگر حرفهء شیرین کتاب کودک و تصویرسازی های آن، برای کتاب قصهء گل های قالی، ( باز هم از نادر ابراهیمی) و قصه های دیگر از نویسندگان دیگر.
درست یادم نیست از کی، اما یادم هست چرا کار نوشتن را شروع کردم؛ یک جرقهء کوچک در خیال، یک صفحهء کاغذ، یک مداد و تمام یک شب!
پیش از این که صبح شده باشد کار «قصهء کرم ابریشم» تمام شد.
فردا کرم ابریشمیکه شبها طاقباز میخوابید، رفت پیش سیروس طاهباز رئیس انتشارات کانون. روز بعد احمد رضا احمدی خبر آورد که «طاهباز»، «طاقباز» را خط زده و یک کلمه دیگر جایش گذاشته! احمد رضا را همه میشناسند: نه من باور کردم نه طاهباز دلگیر شد.
قصهء بعدی ام «وقتی که بچه بودم» را که مینوشتم، یاد گرفته بودم که هر کتاب و هر نویسنده ای یک ویرایش و یک ویراستار لازم دارد؛ پس پیش از این که آن را به طاهباز بدهم، دادم به نادر ابراهیمی، تا ویرایشش کند.
اما نادر نه از آن آدم هایی بود که کاری را سبک بگیرد و از سر باز کند؛ او اگر کاری را قبول میکرد، با جان و دل میکرد. نادر کتاب را خواند و یادداشت هایش را نوشت، اما مرا به خانه خود دعوت کرد تا نکته به نکته را به من بگوید و قدم به قدم با من همهء متن را ویرایش کند.
قرارمان از سر شب شروع میشد و تا هر موقع صبح ادامه مییافت
چند شب خانهء او، چند شب خانهء من؟ یادم نیست. تنها میدانم سر و صدای کلنجار رفتن، جر و منجر کردن و قهقهء خنده های ما، خانواده های جوان ما را از خواب بی خواب میکرد؛ اما اعتراضی به ما نمیکردند و چشم شان را روی هم میگذاشتند.
آن صبح ویزه وقتی کار تمام شد حال عابد زاهدی را داشتم که بعد از غسل واجب از حمام به خانه میرود، در حالی که تمام تقوایش در بخار آبی که از اطراف بدنش به هوا میرود در پرواز است!
تا اینجا هر چه گفتم مقدمه ای بود برای داستان کوتاه زیر:
کتاب «وقتی که بچه بودم» حکایت اشتباه هایی است که تقریباً همهء کودکان دنیا میکنند و چه شیرین و باور کردنی هم.
کودکان دوران ما از شاهها توهمهای عجیب و غریب داشتند: کودکان خیال میکردند شاهها به جای ناهار و شام، طلا و جواهر میخورند. کودکان خیال میکردند شاهها توی مربا و عسل حمام میکنند و هر چه دلشان بخواهد چاقاله بادام، مغز کاهو و خروس قندی میخورند ( آن موقع شکلات و چیپس و همبرگر زیاد شناخته نبود).
پس، فصلی از کتاب «وقتی که بچه بودم» از این اشتباه ها میگفت و تصادفاً چه فصل بانمکی از آب در آمده بود!
نادر نظر مرا دربارهء رژیم میدانست. او همچنین تضاد عمیق بین کودک معصوم درون و نویسنده ای با عقاید سیاسی اش را هم درک میکرد. اما کار حرفه ای به او آموخته بود که ساواک این دو موجود را یکی فرض و قرائت غلط خودش را از قصه میکند. پس نادر دست به جراحی مهمیزد و این فصل کتاب را قاطعانه برید.