امید وهابی املشی
از ویژه نامه نادر ابراهیمی – کتاب ماه کودک و نوجوان آبان 80
انگار همین دیروز بود. با اصراری که الآن میدانم چقدر مهیب بوده است تلویزیون را به خانه پدر بزرگ و مادر بزرگم وارد کرده بودم. این خانواده شدیدا مذهبی را وادار کرده بودمهمان روز صبح عید که هنوز از رخت خواب در نیامده بودیم، بروند و برایم یک «خر دجال» بخرند. بساط عیش آن نوروز برپا شد، اما انگار قرار بود از همین موجود، جزایم را هم بگیرم. یکبار که بی خبر چشمم باز شد، چراغها خاموش بود و تیتراژ «آتش بدون دود» آمده بود سراغم. چند لحظه خیره ماندم بساط زاری که برق را روشن کنند و مرا جای امنی بدهند. نمیدانستم این کار همان نویسنده داستانی است که مادرم برایم میخواندش؛ کلاغها وگرنه شاید وضعی پیش نمیآمد که پدر سر به سرم بگذارد و هر چند وقتی با در آوردن صدای آن آهنگ و بعد ادای «آتش بدون دود» لحن آن گوینده یادم بیاورد کهشرم از ترس قویتر است.
معلم شدم و از همان ابتدا افتاده بودم به این که هیچ کس هیچ استعدادی ندارد، جز در آن چیزی که میخواهد. البته آن چیز یعنی تقریبا هر چیز و دقیقا نه، همه چیز. و توفانی از دردسر و درگیری در مدارسی که درس میدادم، سرم هوار بود. بارها پدری یا مادر دانش آموزی مرا در خلوت یگیر میآورد و در میآمد که طوری به من حالی کند که بچهاش استعداد آن درسی را که من میدهم ندارد. ـ«آقا بچه من استعداد ادبی ندارد یا استعداد برای علوم پایه ندارد» یا معلمی میآمد و به من گوشزد میکرد که زیاد سر به سر فلانی نگذاری،مغز ریاضی ندارد.
در یکی ازاین مدرسهها کار بالا گرفت. از بچه و والدینشان قهر کردم. آمدند دنبالم و خلاصه افتضاحی بود تا اینکه به پایان سال رسیدیم و دیگر من منتظر نتایج بودم.
همزمان شاگرد یک دوره فیلمسازی شدم. اولین بار وبد که نادر ابراهیمی را میدیدم. با چهره دوست داشتنی و لحن طنازش. آمد گفت سلام؛ من نادرم و در دنیا فقط این یک اعتیاد را دارم. بعد اشاره کرد تا بدانیم که همیشه با یک لیوان چای داغ سر کلاس میآید. نخستین جنگ واقعی معلمی من مصادف شده بود با تماشای یک معلم هنرمند. این استاد هیجان انگیز، منکر چیزی بود که بشود روی آن اسم استعداد گذاشت. وقتی این حرفها را از نادر ابراهیمی شنیدم، نمیدانی چه بر من گذشت. دیدم که چطور تمام شیرینیهای دنیا از یک دهان میریزد و چگونه به یکباره تمام آنچه آدمی به دیگری میتواند انتقال دهد، خودش داده شود، مثل گنجی پنهان که به ارث برسد. نه ناگهانی تر مانند ایثار، نه، دقیقا مثل عشق. من از کمد نتیجه گرایی رسته بودم.چشم شوق دیگر به نمرههای پایان سال کار نداشت. مثل شاهان رفتم مدرسه و نمرههایشان را دیدم. راستی که چشمهم در آمده بود. انشای امتحان نهایی چندتا بیست و نوزده ونیم داشتیم و هفت نفر بالای 18 و این یعنی نصف ان کلاس.
بعدها که قصههای نادر ابراهیمی را خواندم،خیلی برایم جالب بود که فهمیدم این آدم، به چه پشتوانهای منکر استعداد شده بود. به پشتوانه شدت علاقه و و نگاه خلاقهاش. آدمی که به گمانم پراگماتیت بود، آنهم از نوع دلیرش، و نه تنها منکر استعداد بود، منکر هر چیز دیگری هم بود که موهومی باشد و وسیلهای برای ترسی یا ناراحتیای به عبث.
به گمانم شورای عالی انقلاب فرهنگی، یک چیز را یادش رفته باشد. و آن تقدیر از نادری است که هیچگاه نمیشود آن را جمع بست. نادری که در برادری با واقعیتها، آخر معرفت است. هر معنایی که داشته باشد.
استادی که ذهن را درگیر مباحث میکرد و دل را درگیر شهود.
امید که خداوند ذهن زخمی ما را که به جهل پست شده و به غفلت آلوده از راه هلاکت باز گرداند.