English   مجله اینترنتی هفت‌سنگ

 درباره | سوالات | آگهی | تماس | RSS

هفت‌سنگ مجله‌ای اينترنتی است که از سال هشتاد و يک در حوزه‌های ادبی، هنری و اجتماعی منتشر می‌شود. [ادامه]


مطالب مندرج در هفت‌سنگ نظرات شخصي نويسندگان است و درج مطالب لزوما به معنای تاييد محتوای آنها نيست.


 نقل‌مطالب از هفت‌سنگ فقط با اطلاع و اجازه هفت‌سنگ و با ذکر نام‌هفت‌سنگ و نام‌نويسنده مجاز است.

 

- بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر
- به مناسبت قیصر؛ دوره می‌کنم تمام روزهای رفته تا همیشه را
- مرد اردیبهشتی
- به بهانه شمس و روزی که به نام اوست
- مشقت‌های عشق
- مَرد روزهای نوجوانی ‌ام...
- آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند
- آخرین دیدار با مرد قصه‌های خوب
- قصه‌ی من با قصه‌های خوب...
- چوب الف*
- یک نفر رفت
- پیری ملای مکتبی بود
- کتاب(!)
- غلام و زری!
- دعای خیر مادر
- کاریکلماتور
- دیوانه! کتاب، عینهو بینی نیست!
- پیشنهاد خرید هفت کتاب: رمان جهان
- علاقمندی‌های زیرزمینی!
- یک نفر تلفن همراه داشت
- کنکوری‌ها
- کاریکلماتور
- موضوع انشا: چگونه با ادب و با اخلاق باشیم
- ای جماعت پرید «مرغ سحر»!
- اخبار ۲۰:۳۰!


 
 

  ویژه‌نامه‌ی نادر ابراهیمی


به یاد می‌آورم ...

 

   

نظرات خوانندگان  (0)

 

  نويسنده: مهمان

 

del.icio.us

del.icio.us

Balatarin

ارسال به:

 

 تماس: info-at-7sang.ir

 
 
احمدرضا احمدی: او در نثر فارسی امروز، بدایع فراوان خلق کرده است. نثری را در «دوگانه ها»، نثر دیگری را در «قصه های ترکمنی» و نثر دیگری را در «عاشقانه ها» به یادگار گذاشته است. شاید و قبل از او «ابراهیم گلستان» در اندیشه خلق نثری برای قصه ها و ادبیات امروز بود. نثر «صادق هدایت» و نثر «صادق چوبک» نثری روزنامه ای و روزمره بود.
 

احمدرضا احمدی

این نوشته را نه باید متن ادبی و نه نقدی بر خلاقیت های «نادر ابراهیمی»، دوست و یار من در همه سالهای عمر دانست. این نوشته را ادای احترام برای کسی بدانید که همه روزهای عمر پربارش را در خدمت به فرهنگ و ادب این سرزمین سپری کرد. سرزمینی که در جراحت توفان‌ها، یورش‌ها و گاهی خشکسالی زمینی و معنوی، عمر را صرف کرد. در این نوشته فقیرانه و مستمند، من به ستایشی بر حق کسی آمده‌ام که دلدادهء نخستین او، ایران و مردمان ایرانی است. روزها و شب‌هایی را به یاد دارم که نام هزاران گیاه و پرنده را که در این سرزمین، بر دامنه های کوه ها یا کنار رودها جاری هستند و سکنا دارند، به ما آموخت.هر جا که گیاه و پرنده و آفتاب بود، «نادر ابراهیمی» را همسایه آن گیاهان و آن پرندگان دیدیم. دیگر در این روزها که او بیمار است، چهل سال از آشنایی، دوستی، غم خواری و شاگردی من با او می‌گذرد. گفتم غم خواری و می‌گویم: در بدترین لحظات عمرم که دیگر مرا امیدی نه به گیاه، نه به آفتاب و نه به انسان و نه به گردش شبانه روز بود، او ناگهانی به خلوتم قدم گذاشت و صدای قدم ها و کلام دل آویز او بر زخم دلم، تسلی و مرهم نهاد. پس از سالها که دوباره در یک دفتر انتشاراتی یک دیگر را یافتیم، همه هراس او آن بود که در تهی خانه اعتیاد گرفتار باشم، مخاطره ای جانگداز که نسل ما را تهدید می‌کرد و او دیده بود استعداد غریبی چون «بهرام صادقی» و دیگران، چگونه در تباهی این زهر قتال غرق شدند ...

گفتم که من در ادبیات کودکان شاگردش بودم؛ چون هزاران نویسنده و نقاش. به یاد دارم در ابتدای جوانی، به لطف و تشویق «فیروز شیروانلو»، مدیر انتشارات «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» آن روزگار، در قلمرو ادبیات کودکان کتابی نوشتم با نام:«من حرفی دارم که فقط شما بچه ها باور می‌کنید» با نقاشی آقای «عباس کیارستمی». کتاب در روزهای نخستین چاپش توقیف شد و پخش همگانی نیافت. نخستین تجربه ادبی من در قلمرو ادبیات کودکان، در جزر و مد سوء تفاهمات روزگار گم شد. پس از آن، آسمان چنان برای من رنگ باخت که دیگر قلمرو ادبیات کودکان را رها کردم. در روزها و سالهای پس از حادثه یک یا دو قصه دیگر نوشتم که آنها هم در سکوت و ریاکاری مباشران ادبیات کودکان آن روز، در کشورمان جان باختند. در آن روزگار، نویسندگان «سیاسی کار»، خودشان را در پشت ادبیات کودکان مخفی کرده بودند و قصه های من که سخن از رؤیا، گیاه و آسمان آبی و باران و تخیل می‌گفت، بازاری برای عرضه نداشت. پس من در پیله تنهایی خویش، پناه گرفتم.

مرا دیگر نه حوصله بود و نه امیدی. پس از انقلاب سال 57، یک بار در دفتر یک ناشر که ادعای چاپ کتاب برای کودکان داشت، «نادر ابراهیمی» را دیدم. گرد سال ها بر چهره و گیسوان ما دو تن آوار شده بود. دیگر جوش و خروش جوانی به نسیان رفته بود. در سپیده دمان ناامیدی و حسرت از روز و شب، باز کسی دستم را گرفت. نادر ابراهیمی، برای باری دیگر از میان ابرهای کدورت و نامرادی، باران شد و بر من بارید. او در یکی از این روزهای پختگی عمر، دوباره «سازمان همگام با کودکان و نوجوانان» را به راه انداخت. یکی دو بار ناشران کتابهای کودکان را آزمودیم. دیدیم انان «نادر ابراهیمی» را سپر دنائت های خود کرده اند که بتوانند کاغذ «رایگان» دریافت کنند. آنان غصه بازار داشتند، ستایشگر تخیل و رؤیای کودکان نبودند. با سرمایه مادی و معنوی او «سازمان همگام با کودکان و نوجوانان» تولدی دیگر یافت. ساعت ها و روزها وقت عزیز و گرانبهایش را صرف بحث و گفتگو با جوانان نقاش و نویسنده می‌کرد. گاهی تلخ و گزنده هم با آنان سخن گفت و آنانی که طاقت انتقاد و ارشاد داشتند، می‌ماندند و دیگران که خادم ادبیات کودکان نبودند، از صحنه خارج می‌شدند.

من در دوران شکل گیری دوباره «سازمان همگام»، از او بسیار آموختم و مجموعه «قصه های من و پدربزرگ» را که در 6 جلد چاپ شد، مدیون او هستم. به یاد دارم شاید یک متن را 10 بار پیرایش کرد. به من امید ماندن در زمین داد. در همین روزها که نام بردم، در فروردین سال 1370، دچار سکته قلبی شدم. او نخستین کسی بود که به بالین من آمد و مرهم مادی و معنوی زندگی من، همسرم که تازه داغ مرگ پدر داشت و دختر هشت سالهء من که هنوز قادر نبود بتواند مرگ را بشناسد. او و همسر همیشه مهربانش یاور ما بودند. در روزهای سه شنبه، هر هفته در غروب ها شاهد بوده ام که چگونه گاه چون دریایی خروشان و گاهی چون دریایی آرام، گوش و دل به نجواها و کلام جوانان وطن ما داده بود. او به نسل جوان ما حقی بزرگ دارد؛ همان حقی که بر زبان فارسی امروز دارد. او در نثر فارسی امروز، بدایع فراوان خلق کرده است. نثری را در «دوگانه ها»، نثر دیگری را در «قصه های ترکمنی» و نثر دیگری را در «عاشقانه ها» به یادگار گذاشته است. شاید و قبل از او «ابراهیم گلستان» در اندیشه خلق نثری برای قصه ها و ادبیات امروز بود. نثر «صادق هدایت» و نثر «صادق چوبک» نثری روزنامه ای و روزمره بود. در کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، با ستون های مجلل مرمر ناب رو به رو هستیم که از تلخی و شورانگیزی دریای عشق عبور می‌کند و به خانه مردمان این سرزمین مهمان می‌شود و سرانجام، در کنار سجاده عاشقان این خاک، پوست می‌اندازد و میوه می‌دهد. خمیرمایه نثر او رنج اوست.

گاهی که به عمر پربار «نادر ابراهیمی» خیره می‌شوم، بر عمر رفته خویش افسوس می‌خورم. راز نهفت نثرش را باید عبور از تونل های تاریک و وحشت روز و شب این دیار دانست. همیشه او را برای زبان و قلم عریان و بی مهابایش سرزنش کرده اند. همیشه او آماج تهمت ها، ناسزاها و دشنام ها بوده است. اما این غیور تنها، در هر لحظه از تاریخ این سرزمین و عمرش، هر کلام و هر عملی را که می‌پنداشته برای بقا و ماندن این سرزمین، روشنایی و خیر و برکت می‌آفریند، بی مهابا گفته است. بارها در طغیان های پیوسته ناامیدی، او را دیده بودم که شمشیر فاخر و کهنه اجدادی را از نهان خانه دل بیرون آورده بود و با آه و افسوس، آن را صیقل داده و به میدان آمده بود؛ شمشیری که نام دیگرش «زبان فارسی» است.

... روزها را دیده بودم در مصافی نابرابر با جهل و تیرگی، به ما آموخته بود که انسان به سبب ستایش عشق و امید، هنوز در زمین مانده است و هنوز جلال دارد. جلال انسانی او گاهی هزاران خانه را چراغ آویخته بود. مردمانی را می‌شناختم که در نور این چراغ با سفره ای بی نان در بزم کلام او در این جهان مهمان بودند. اگر روزی در این سرزمین موج کینه ها، حسادت ها، حقارت ها و دسته بندی های ادبی فروپاشد و مورخان بی طرف و عادل ادبی بخواهند سرگذشت قصه کوتاه، قصه بلند و قصه برای کودکان را بنویسند، کاشف این معما و این حقیقت جاندار خواهند شد که همه عمر انسانی خردمند با نام «نادر ابراهیمی»، مترادف با خلق و آفرینش بود. حال مهم نیست که نام او در حرف «الف» فرهنگنامه ای نوشته نشود که صاحبانش در ریا و سقوط روحی، روز و شب را طی می‌کنند. در بی عدالتی هایی که در حق «نادر ابراهیمی» روا شده است، این بازی روزگاران را به یاد می‌آورم که در هنگام خلق و آفرینش یک اثر هنری، از آن اثر، چنان نوری ساطع می‌شود که چشم مردمان دوران «حال» اثر را کور می‌کند. پس نسل پس از این نور است که خالق اثر را بدون کینه و کدورت می‌شناسد.

«نادر ابراهیمی» برای مردمان این سرزمین نوشته است، نه برای منتقدینی که در اندیشه «واو معدوله» و «که موصولی» هستند. به یاد آوریم که سرنوشت آثار هنری و خالقان آن، به دست عادل تاریخ است.

 

 تاریخ انتشار:   April 20, 2007 1:45 AM



 

 
 

Powered by: MovableType | Developed by: 7sang.ir