مجتبی محمدینیا
اولین روزهای بهار جوانی را تجربه میکردم، در خزان زرد زمان، پائیز بود. افکار رنگارنگ، برگهای رنگ به رنگ؛ و روزهای مزین شده با عطر ظراوت باران، ترنمی خاص در دلم بخشیده بود. ولی بازهم قسمتی در دورترین نقطه ذهنم نوید بخش مژدهای نو بود؛ آشنایی را طلب میکرد. آشنایی که نمیتوانستم ماهیت او را بشناسم. پیش از این در جستجویش تا حوزههای علمیه و خانقاه اهل تصوف نیز رفته بودم. اما نیافتم و همیشه میشنیدم که آنچه یافت مینشود... آنم آرزوست.
تجربهها و گذشت روزگاران به اثبات رسانده است اولین سالهای سنین جوانی، مهماندار سردرگمیهای خاصی است که تا پیر، مرشد یا راهنمایی یا حتی کاروانسالاری نباشد نمیتوان از این حال و هوا خارج شد. بدیهی است در این روزگار وانفسا کمتر میتوان از حضور چنین افراد با ارزشی بهره مند شد. اما خواستن توانستن است و میتوان تا حد توانستن پیش رفت، کاری که پای مرا به عرصه جدیدی نهاد.
پیش از آنکه مذهب آئینه داران و عرفان عارفنمایان و تصوف بی صافی جمعی از علما و ادبا هم چنین عاشق پیشگان را تجربه نمودم. اما عطش سیری ناپذیر ما را جرعهای بیش نبود و همچنان گویی تشنهتر گشتیم. مثل آن زمانی که طعم شیرین و صفای زلال بودن جرعهای آب را ندانی، نوشیدن آب گل آلود هم صفایی دارد. اما با درک چنین حلاوتی و با دیدن آب خنک از نوشیدن هرچه به غیر از آن سرباز میزنی. من نیز به دنبال پیالهای از همان آب، که بر دریای احسان روزگاران بیابم.
به خاطر دارم زمانی را که برای خرید به کتابفروشیهای خیابان انقلاب میرفتم، حتی از دیدن قفسههای مخصوص به رمان وحشت داشتم. چرا که با نقد نادرست و پر غرض بعضی از همان مرشد نماها، رمان را قسمتی از پوچگراییها و نابخردیها میدانستم. روزی نگاهم همچون نگاه به نامحرم مجذوب و دلباخته کتابی از همان قفسهها شد. حصار چوبی رمانها را در ذهن مسمومم شکستم و وارد سبزه زارهای خیال شدم. عنوانی که من را به یکباره از خود بیخود کرد و مسیر زندگیام را از سمت سنگلاخخا به کوچه باغهایی تغییر داد که درون هرباغ بر روی دیوار کاهگلی زلف هر درختی پریشان و وزین طراوتی نو و رها و رودی دل انگیز رقم میزد. عجیب جملهای بود، یا بهتر بگویم بهترین عنوان «یک عاشقانه آرام». در عین شگفتی در فکر آن بودم که از کدام عشق سخن میگوید،مگر عاشقیت بر روی دریایی پر طلاتم زندگی آرامشی هم خواهد داشت؟
کتاب را خریدم و از کتابفروشی بیرون آمدم. به دنبال جایی میگشتم که کتاب را بی هیچ مزاحمتی بخوانم. عجیب ولی قابل احساس و درک بود احساس سبز بودن غوطهورتر از همیشه در من. با نویسندهای آشنا شدم که گویی سالها در جستجویش بودم.
با مطالعه کتابهایش خود را بیشتر شناختم. و اکثر اطرافیانم پس از اشنا شدن با او زیباتر به زندگی نگاه کردند و چنین است که از پس عینک زیبا بینی نادر ابراهیمی بسیاری توانستند با یک عاشقانه آرام زندگی و سختیهای زندگی را با دیگر کتابهایش لمس کنند و به خوبی زندگی . ... ... ...