علی میرزایی
نگاه نو ـ شماره 11 ـ دوره جدید ـ بهمن 1381
از نوجوانی آثارش را خوانده بودم. اما در اوایل سال 1350 که به توصیه استادم شادروان دکتر حمید عنایت و پذیرش مرحوم فیروز شیروانلو در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع به کار کردم، از نزدیک آشنا شدم. قد بلند،اندام متناسب، تحرک چشمگیر، سبیلهای پر پشت، سری که موهای کوتاه داشت(عادت و رویهای که تا امروز ترک نشده) و صدایش که محکم بود و کلمات را مقطع ادا میکرد تصویری است که از آن روزهای نادر ابراهیمی در ذهنم مانده است. از سوابق و سلایق سیاسیاش آگاه بودم. و بعدها فهمیدم که کوهنوردی قهار هم هست. تعداد قابل توجهی از نو جوانان به عنوان شاگرد او از او میآموزند و گاه با آنها سفرهایی به چهار گوشه ایران میرود و ...
نادر در سازمان انتشارات کانون با سیروس طاهباز، محمود مشرف ازاد تهرانی و چند نفر دیگر همکار بود. بعدها مرحوم محمد قاضی و منوچهر طفا و اسماعیل عباسی و ... به اینان اضافه شدند. به این گروه باید عباس کیا رستمی، نورالدین زرین کلک، مرتضی ممیز، احمدرضا احمدی، فرشید مثقالی، مرحوم نفیسه ریاحی، مصطفی اوجی، پرویز کلانتری، بهرام خائف، ابراهیم حقیقی، آراپیک باغداساریان، علی اکبر صادقی و .. را نیز اضافه کرد که در واحد[ای هنری کار میکردند ولی با سازمان انتشارات همکاری داشتند.
نادر ابراهیمی ویراستار سازمان انتشارات بود. ضمن اینکه خودش نیز چند کتاب برای کانون نوشت که برخی از آنها جایرههای ملی و بین المللی به دست آوردند. خاطره ای کوچک ار همین روزهای او دارم. قرار شده بود که گزارش هفتگیاز عملکرد خودمان بدهیم. طبق معمول نق نق [ا شروع شد. ولی سر انجام تسلیم شدیم. و شروع کردیم به گزارش دادن. اولین گزارش هفتگی نادر ابراهیمی این بود:«10 صفحه ویرایش شد.» داد سئیسمان (خدا حفظ اش کند هر جا هست) در آمده بود که ابراهیمی خواسته به من توهین کند و نادر هم توضیح میداد که اینطور نیست. من ده صفحه ادیت کردهام، همین! چه بنویسم؟ رئیس گزارش مشروح و مفصل و با مقدمه و موخره و قاعدتا احترام آمیز میخواست. و نادر به همین جمله چهار پنج کلمهای اکتفا کرده بود. بگذریم. نادر که هیچ وقت در زندگی آرام وقرار نداشت از کانون رفت و من مدتی از او بی خبر بودم. مگر هنگامی که کتاب جدیدی از او منتشر میشد. یا هنگامی که برای تلویزیون سریالهای حامی و کامی و آتش بدون دود را ساخت. (او ده ها و دهها کار عوض کرده است. به کتابهای ابن مشغله و ابوالمشاغلاش مراجعه کنید، دود از کلهتان بلند میشود.) سریال حامی و کامی که سریالی سالم و پاکیزه بودبا غرغرهای برخی از روشن فکران چپ یا چپ نما یا هرچه می]واهید اسمش را بگذارید روبرو شد. ولی کار نادر واقعا عیب و ایرادی نداشت. دو نوجوان به نان حامی و کامی راه افتاده بودند و دوربین آنها را در معدن زغال سنگ ، در فلان شهر ،در بهمان کارخانه و ... دنبال میکرد. سریال همیشه با ترانهای شروع میشد و پایان مییافت با صدای جاودانه محمد نوری که واقعا به انداره خود سریال به آدم میچسبید؛ شعر این ترانه را نادر خودش گفته بود و ساواک هم گوشمالیاش داده بود که تو چه فلانی هستی که برای ایران خون دل خوردهای و ...
ما برای انکه ایران گوهری تابان شود خون دلها خوردهایم
ما برای آنکه ایران خانهی خوبان شود رنج دوران بردهایم ...
آتش بدون دود هم که حرف نداشت. حالا کتابش موجود است و میتوانید بخوانید. حیف که نادر نتوانست دو جلد پایانی این کتاب را بنویسد. نکته جالب، پشت صحنههای سریال آتش بدوندود بود که نادر تقریبا بی کم و کاست در مجله تماشا (سروش فعلی) نوشت و درسهای زیادی به ما جوانان داد.
در سال 1359 که پایاننامه دوره فوق لیسانس را زیر نظر استادم خانم توران میرهادی می«وشتم به اشکالاتی برخوردم. به دیدن نادر رفتمو راهنمایی خواستم. او از مخمصهای تئریک که د رکارم داشتم نجاتم داد( اشکالات دیگری هم داشتم که زندهیاد دکتر امیر حسین آریان پور گره از کارم گشود) نادر با راه انداختن انتشارات همگام با کودکان و نوجوانان، به ادبیات کودکان ایران خدمتی ارزنده کرد. آثار بسیار خوبی از این انتشارات، به دست مردم رسید. تصویرگران و نویسندگانی تربیت شدند و ...
در سال 1370 که در شرکت ملی فولاد ایرانانجام وظیفهای را عهده گرفتم به فکرم رید که برای فرزندان کارکنان شاغل و بازنشستگان شرکت فولاد کتابهایی داستانی یا دایره المعارف با مضمون معدن و معدن کاوی، مواد معدنی، فولاد و فولاد سازی تولید کنیم.هدفم این بود که کودکان و نوجوانان را با کم و کیف کار پدرشان یا مادرشان آشنا کنم. فکرم را با مدیرعامل آن روزهای فولاد (دکتر بانکی) مطرح کردم. پسندید و یک راست رفتم سراغ نادر.
کار با کتاب داستانی مثل پولاد باش پسرم، مثل پولاد! در سال 1371 شروع شد. بعد داستان سنگ و فلز و آهن و بعد هم مجموعه چهارجلدی بسیار بسیار ارزشمند من زیر زمین زندگی میکنم (فرهنگ داستان گونه مواد معدنی ایران) و کتابهای دیگر. گفتم که این کارها در دوره مدیریتی کتر محمدتقی بانکی شروع شده بود. اما در دوره مدیر عاملی مهندس علی شکر ریز هم ادامه پیدا کرد، و مورد توجه و پشتیبانی وزیر وقت معادن و فلزات (مهندس حسین محلوجی) قرار گرفته بود. آقای وزیر و هر دو مدیر عامل معتقد بودند که اقدامات اجتماعی ، از جمله این کارهای فرهنگی، مکمل کارهای اصلی ماست. تجربه دنیای پیشرفته هم همین را میگوید. اما از این به بعد میخواهم به دو موضوع مربوط به این کتابها اشاره کنم. اولی جنبه اطلاع رسانی دارد و دومی خاطرهای است تلخ.
نادر خیلی مایل بود و فشار میآورد کهمجموعه چهار جلدی من زیر زمین زندگی میکنم را رسما به من هدیه کند، یا به اصطلاح تقدیم نامچهای در جلد آخر این مجموعه بنویسد که من زیر بار نرفتم. از او پافشاری، از او مخالفت. همه حرف من هم این بود که من فقط وظیفهام را انجام دادهام و انجام وظیفه که تعریف و تمجید نمیخواهد. فروتن و صوفی و عارف هم نیستم. انسان معمولیام و انسان خودش را دوست دارد و دوست دارد تایید شود، تکریم شود، تمجید شود، اما نه در اینجااما نادر زیر بار نمیرفت، ولی کار هم معطل مانده بود و باید تمام میشد. و نادر ، به ناچار، سر انجام تسلیم شد. اما بعد از اینکه چهارمین جلد از زیر چاپ در آمدنامه ای برایم نوشت که من این نامه را اینجا چاپ میکنم. با این توضیح که منظورم از چاپ این نامه، فقط و فقط آشنا کردن خوانندگانبا گوشهای از خلق و خوی نادر ابراهیمی است ولاغیر. من در 10 سال و چند ماهی که نگاه نو منتشر میشودفکر نمیکنم عکس خودم را در این نشریه چاپ کرده باشم. و اگر کسی مطلبی در تعریف و تمجید از من نوشته باشد اجازه حروفنگاری ندادهام. اما چاپ نامه های نادر ابراهیمی استثنا است. لازم است. چون گوشهای از زندگی اوست، و چشمهای از وضعیت برخی ادارات دولتی را نشان می دهد، و بعد هم طرز تلقی و نگرش ابراهیمی نسبت به برخی از پدیده[ای جامعه امروز را بیان میکند. او تقریبا همیشه با دستگاههای دولتی سرشاخ بوده است. کتک کاری هم کرده است. در مقابل زورگویی و باج خواهی یک میلی متر هم کوتاه نیمده است. اما این نامه نوع دیگری از برخورد اد با دستگاه دولت را نشان میدهد. من را ببخشید اگر این نامهها را چاپ میکنم. ولی هرچه در باره من بگویید در مقابل اطلاعاتی که در این نامه هست و در برابر شناختی که درباره نادر ابراهیمی به ما میدهد قابل چشم پوشی است:
یا حق
جناب میرزایی عزیز، سلام!
شما میدانید داستان بسیار بلند «آتش بدود دود» ـ با توجه به اینکه محصول بیش از سی سال جان کندن و خون دل خوردن من است ـ برایم عزت و اعتباری بی حساب دارد. و درواقع بخش عمدهای از زندگی من. آرزوهای من. رویاهای من. و رنج دیدگی روح من است که به صورت آن داستان بسیار بلند در آمده است...
حال میخواهم با اطمینان خاطر و با صداقت کامل به شما بگویم که «فرهنگ کودکانه مواد معدنی ایران» یا چها جلدی کوچک «من زیر زمین زندگی میکنم» نزد من از همان اعتبار و اهمیتی برخوردار است که «آتش بدون دود» فقط؛ و این رضایت خاطرعظیم را، مستقیما و تماما، مدیون محبت و توجه شما هستم.
واقعیت این است که من بسیار پر مدعای از خویشتن ممنون. در ابتدای کار به هیچ وجه گمان نمیکردم که آن طرح کوچک قابلیت تبدیل شدن به چنین محصولی را داشته باشد. اما امروز با غروری غریب به این چهارجلدی کوچک نگاه میکنم و حس میکنم کخ در دوسال گذشته زندگی ام، حضورم، بودنم، و تلاشم، به راستی معنا داشته است.
خوشبختانه «من زیر زمین زندگی میکنم» محصول تلاش من به تنهایی نیستکه این سخنان، شطح و طامات و بیش از حد متعادل خود خواهانه به نظر برسد. زیرا این اثر کوچک اما بزرگ، نتیجه کار یک استاد مسلم تصویرگری ، یک تصویر تازه کار سخت کوش، یک متخصص آرایش و پیرایش، بسیار صبور و پر حوصله، چندین متخصص چاپ و فیلم، یک منشی بی نمابت مهربان و پر حوصله به نام بانو صداقت، شش مهندس و متخصص مشاور و راهنما. خدمتگذاران گروه همگام و پیش از همهی اینها محصول ایستادگی، دقت نظر و پشتکار شخص شماست.
شما، آقای میرزایی عزیز و حامی آگاه و فرهنگ شناس گروه کوچک همگام، گرچه به نحو نا دلپسندی اهل شکسته نفسی و فروتنی هستید و من این منش را هیچ دوست ندارم، باید این واقعیت تردید ناپذیر را بپذیرید که بدون وجود، اراده و پایداری شما«من زیر زمین زندگی میکنم» کمترین بختی برای پدید آمدن و به چاپ رسیدن نداشت. من، بدون هیچ تعارف و تردید، هرگز قادر به نوشتن چنین اثری نبودم، در اندیشه آن هم نبودم؛ بل صرفا بخاطر گذران زندگی و برپا نگه داشتن گروه همگام هم طرح هایی مینویسمو به همه جا ارائه میدهم ـ چندان که گاه عینا در موضع یک کلاهبردار فرهنگی که بخاطر خدمت به فرهنگ ملی میهن خویش و به خاطر بچههای وطن، حاظر است تن به هرکاری بدهد ـ قرار میگیرم. و احساس شرمساری میکنم.
در مورد «من زیر زمین زندگی میکنم» اما، این شما و فقط شما بودید که این کلاهبردار فرهنگی را به جایگاهی رساندید که چون این چهارجلدی کوچک را پیش روی خود ردیف میکند و به محصول دوسال از قیمتی ترین و آخرین سالهای زندگی خویش مینگرد و حس میکند که بحث «ارزش نهایی» تا چه حد در مورد این دوسال صادق بوده استف با نهایت سربلندی به قلب خویش میگوید:«کاری کردیم کارستان» و شوخ طبعانه و خودباورانه:«چنین کنند بزرگان...»!
من د رروزگاری چنین بد و در این خشکسال باور نکردنی روح آدمها، حتی یک لحظه هم از یاد نمیبرم که این میوه شیرین آبدار را من در باغی پرورش دادهام که ملک شما بوده و شما بزرگوارانه ـ آن هم با چه زحمتی ، در اختیار من قرارش داده بودید، بنا بر این به عنوان وصیت، این اثر کوچک بزرگ را ـ که البته میدانم هر انسان مختصر عاقلی میداند خالی از عیب و نقص نیست ـ پیشکش میکنم و به شما و خانواده شریف شما، و ازسوی بچههای ایران زمین بسیار بسیار عزیز از شما سپاسگزاری میکنم.
این را هم بگویم و تمام، من همیشه و از همان جوانی خودم را از ناشران آثارم طلبکار حس کردهام و غالبا اینطور باور داشته ام که ناشران باید سپاسگزار همچون منی باشندکه چنان آثاری را برای چاپ به آنها سپردهام. اما در مورد دو اثر:«آتش بدون دود» و «من زیر زمین زندگی میکنم» قضیه کاملا برعکس است. بنا بر این گمان نبرید ـ هر گز ـ که من اهل مجیز گفتنم و سپاسنامه نوشتن. ایننامه در تمام زندگی من، مطلقا منحصر به فرد است و حاکی از واقعیتی منحصر به فرد، چهار جلدی «من زیر زمین زندگی میکنم» کار شماست و متعلق به شما.
والسلام. نادر ابراهیمی
20/10/74
و بعد که بازهم کار پیش رفت، و کتابهای تازهای در آمد نادر نامه دیگری نوشت:
علی
جناب آقای علی میرزایی عزیز
سلام علیکم
لازم آمده است که محض سپاسگزاری ـ از جانب بچههای میهنمان که به راستی گرفتار فقر فرهنگ مکتوب هستند ـ نکاتی را به اطلاعتان برسانم.
پیشنهاد چند سال پیش شما مبنی بر اینکه گروه همگام ـ ناشر رگزیده نخست آسیا و ناشر برگزیده نخست جهان ـ بیاید و کتابهای علمی ـ نخصصی در قالب قصه و روایت تولید کند، اساس یک مجموعه تولید به واقع منحصر به فرد قرار گرفت.
ده جلد از این کتابهای آموزشی ـ علمی و در عین جال سرگرم کننده به همت شما ـ شرکت ملی فولاد و وزارت معادن و وزیر آگاه و فرهنگ شناس دستگاه شما ـ به تولید رسید و چنانکه میدانید مورد تائید و تقدیر همه مقامات علمی ـ فرهنگی و حتی بسیاری از مقامات حکومتی قرار گرفت. اینگاه آرام آرام، توجه سازمانها و نهادها به جانب کاری که شما آغاز کردید جلب شد و باب مذاکرات گشوده شد. متاسفانه مسئولان همه این موسسات از آن سلامت نفس و طهارت دست که شما برخوردارید، برخوردار نیستند. و ما هم معتقدیم که کار خیر را از طریق شد و کار پاک را از طریق غوطه خوردن در کثافت نمیتوان انجام داد. به همین دلیل بسیاری از این مذاکرات، معطل ماند، چرا که ما تن به فساد نمیدادیم و نمیدهیم. علیرغم این مشکل عظیم واگیر دار ، خدا را شکر که جای جای هنوز خبر از سلامت هست. بههمین دلیل، ما، در سال 1376، یک قرارداد جهت تالیف یک مجموعه چهارجلدی در باب فرهنگ نفت ایران، یک مجموعه چهارجلدی در زمینهی «فرهنگ مخابرات در ایران» و یک مجموعه ناب پنج جلدی درباره «تهران» منعقد کردیم. تماما زیر همان عنوان کلی «ایران را عزیز بداریم» که شمارههای 1 و 2 ... الی 14 آن به همت شما منتشر شده است.
امسال حجت الاسلام زم ، ریاست حوزه هنری تبلیغات اسلامی در سالگرد حوزه در یک سخنرانی شنیدنی، به کار شرکت ملی فولاد و وزارت معادن اشاره کرد و گفت :ما این کار را به یاری سازمان انتشارات سوره در جهات و زمینههای مختلف ادامه میدهیم و میکوشیم که در طول چند سال به امید خدا یک فرهنگ جامع ایرانشناسی برای کودکان و نوجوانان وطن»ان پدید آوریم...
همهی این حوادث ، انصافا و اخلاقا، باید بگویم که از حرکت فرهنگی و شجاعانه شما آغاز شده است.
بدون اعتنا به ارزشهای مادی این قضیه ـ که به راستی گروه همگام با کودکان را برسرپا نگه داشته و امکان انواع خدمات کودک شناسی را فراهم آورده ـ کار شما از نظر فرهنگی ، اسباب سربلندی و افتخار همه کارکنان همگام را فراهم آورده است.
ضمن سپاسگزاری مجدد، ارزومند توفیق شما را در همهی زمینههای علمی و فرهنگی داریم.
از طرف گروه ـ نادر ابراهیمی
2 / 2 / 76
یادداشت : البته لازم است به عرضتان برسانم که تا به خال شش موسسه دیگر هم از ما در خواست تولید و همکاری کرده اند که ما دیگر ، در سال جاری، قادر به قبولی این سفارش نیستیم.
و این هم دست نوشت وزیر وقت وزارت معادن و فلزات، مهندس حسین محلوجی، که سخت تحت تاثیر مجموعه کارهای نادر در شرکت ملی فولاد ایران قرار گرفته بود:
بسمه تعالی
جناب آقای نادر ابراهیمی
سلام
از اینکه جنابعالی و همکارانتان با مساعدت جناب آقای میرزایی توانستهاید کار را تا این حد جلو ببرید ممنون و سپاسگزارم
ایمان راسخ دارم دعای خیر و احساسات پاک میلیونها نوجوان را بدرقه راه شماست. موفق و پیروز باشید.
محلوجی ـ 7 / 2 / 76
اما خاطره تلخ
نادر، براینوشتن این کتابها از حدود سال 1374 با بیمه درگیر شد. مطالبه پول کلانی از او میکردند. با همه کمکهایی که همکاران امور مالی شرکت فولاد کردند مشکل حل نمیشد. اطلا معلوم نبود دعوا بر سر چیست. او را عاجز کرده بودند؛ نامهها نوشتیم و تلفنها کردیم، خواهش و تمنا و توضیح که به نظر میرسید بالاخره به نفع نادر کوتاه آمدند. اما دکتر محمدتقی بانکی، مهندس علی شکر ریز، و من به خاطر همین کتابها صاحب پروندهای شدیم قطور در یکی از دستگاههای نظارتی کشور و تا مرز محکومیت هم رفتیم. من که طرح اولیه را داده بودم و درواقع این آتش به دست من برای دکتر بانکی و مهندس شکر ریز پخته شده بود، به جلسات متعدد بازجویی احضار شدم. حسابی کلافه شده بودمنمیفهمیدم در مملکتی که در هر سال در دستگاههای دولتی صدها کتاب و نشریه بی خاصیت منتشر میکنند و به زور و رایگان برای این و آن میفرستند و اضافههایش هم آنقدر در گوشه انبار ها میماند تا میپوسد یا به مقوا تبدیل میشود و در ههلکتی که به هدر دادن منابع کشور بیداد میکند و برنامههای مثلا فرهنگی ـ هنری هشت من نه غاز به هئرد خلایق میدهند، و آثار مخرب ابتذال فرهنگی کم از تهاجم فرهنگی نیست، و در سرزمینی که مقامات ارشد کشور از صبح تا شب مدیران را به خود داری از اسراف و تبذیر فرا میخوانند (مفهوم مخالفاش این است که اسراف و تبذیر بیداد میکند) چرا من باید مانند مجرمان و قطع الطریق محاکمه بشوم. و سر انجام هم اشکم در آمد ! و به کسی که از من بازپرسی میکرد گفتم: آقا کار شما درست نیست. من چه کار کردهام که اینقدر بازجویی میشوم؟ جز اینکه خواستهام مردم کتاب بخوانند؟ من کمک کردهام که در باره فولادسازی، معدن و معدن کاوی، و مواد معدنی گاه بی همتای ایران کتاب نوشته شود و فرزندان کارکنان صنعت فولاد چهارتا کتاب دربارهشغل پدرانشان و مادرانشان خوانده باشند؛ آن هم با این شکل و شمایل زیبا و با این هزینههای بسیار اندک. این کتابها در همین مملکت بارها و بارها مورد تقدیر قرار گرفته است و ...
کتابها روی میز بود. من غصه میخوردم چرا نادر دیگر نمیتواند به مجموعه ارزشمند «ایران را عزیز بداریم» اضافه کند، و د راین اندیشه بودم که آیا کسی هست که در شرکت فولاد این کار ناتمام را دنبال کند و بازپرس، سر در جیب تفکر ...
نیمه اول سال 1376 بود. 3سال بود که نادر در بیمه میدوید و من نمیدانم چندبار دیگر رفتم و آمدم و هنوز هم نمیدانم حاصل کار چیست. آیا باز هم مرا احضار خواهند کرد؟ اما چندی پیش (در تابستان همین سال 1381) تلفن زنگ زد. همسر نادر بود. از من مشورت میخواست که پرونده بیمه را پس از 7 – 8 سال چگونه میشود مختومه کرد! مشکل بیمه هنوز حل نشده است! ناد راز پا افتاده است ول یهمسرش همچنان میرود و میآید!
امروز (28 دی81) تلفنی با نادر صحبت کردم. آرام و مقطع سخن میگفت. میگفت به زودی قلم به دست خواهم گرفت. آیا دو جلد باقی مانده آتش بدون دود را خواهد نوشت؟ آیا ...